تبليغاتX
مودي خانووم
دیروز مادر یک تهاجم که یادآور حمله مغولها بود بر سر برادر جان خراب شدیم ودر حال حاضر مشغول شبیخون زدن هستیم. بیچاره برادر جان۰ فردا عیده من هنوز مثل بچه گی هام عیدو برای عیدی گرفتنش دوست دارم .خدایا لطفا امثال دیگه عیدی منو بده (خدا جون اگه مشخصات عیدی یادت رفته می تونی از رو مناجاتنامه بخونیش)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
هر وقت عید میاد یا سالروز تولدمه فکر می کنم سال دیگه همین موقع به آرزوهام رسیدم یا نه ؟امیدورام سال دیکه به بیشتر آرزوهام رسیده باشم علاوه بر آرزوهای خصوصی (خداجون گوشت تو بیار !)از ته دل آرزو میکنم سال دیگه کمتر فقر و جنگ توی دنیا داشته باشیم توی مملکتمون بچه خیابانی کمتر داشته باشیم وسعی کنیم همدیگرو بیشتر دوست داشته باشیم .نمی دونم چرا دل آدم دم عید میگیره .خدایا نظری کن( به همه)
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
نوروز در ایران باستان از روز اول بهار که به هرمزد و فروردین ماه معروف بود آغاز می شدو جشنهای سال نو یکماه به طول می انجامید .بیست وپنج روز قبل از نوروز در صحن کاخ سلطنتی دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد که بر هریک از آنها یک نوع از حبوبات را می کاشتند در روز ششم فروردین (روز تولد اشو زرتشت )با دست افشانی و پایکوبی این حبوبات را میکندند وروی زمین می پاشیدند و تا شانزدهم فروردین آن را جمع نمی کردند در این روزها طبقات مختلف مردم به دیدن شاه می رفتند و شاه نیز به فراخور حال هرکس صله وتحفه ای به آنها می بخشید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
برآمد بادصبح وبوی نوروز

                                   به کام دوستان وبخت پیروز

مبارک باد این سال وهمه سال

                                   همایون باد این روز وهمه روز

                                                                     سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
ساقیا آمدن عید مبارک بادت

                                         وان مواعید که کردی مرواد از یادت

درشگفتم که دراین مدت ایام فراق

                                           برگرفتی زحریفان دل ودل میدادت

                                                              

                                                                    حافظ شیرازی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
چند تا از پیامکهائی که برو بچ لطف کردند و برام اس ام اس کردند

 می ذارم تا شما اس ام اس کنید به بقیه :

چهارشنبه سوری یه وقت از رو آتیش نپری آخه جیگر اگه بره روی آتیش کباب میشه !

                           ---------------------------------

چهارشنبه سوری جائی قرار نذاری آخه آتیش کم داریم آتیش پاره !

                             -------------------------------

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت وتخت

بادت اندرشهریاری برقرار وبردوام

سال خرم٬ُفال نیکو٬مال وافر ٬حال خوش٬اصل ثابت ٬نسل باقی ٬تخت عالی٬بخت رام ٬

                       سال نو پیشاپیش مبارک

                           ----------------------------------

فرخنده باد برهمگان مقدم بهار

نوروز ٬جاودانه ترین جشن روزگار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
من اگر نیکم اگر بد توبروخود را باش

                                    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

                                          که گناه دگران بر تو نخواهند نبشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

همه ما راجع به حرمسرای شاهان قاجار چیزهای زیادی شنیدیم فتحعلیشاه قاجار حدود چهارصد زن در حرمسرای خود داشت ناصرالدین شاه هم نه تنها هرزنی که میدید راهی حرمسرا میکرد بلکه چهار همسرش  دوبدو وبرخلاف شرع  با هم خواهر بودند خواهران اولی عایشه خانم ولیلا خانم بودند که هر شش ماهه یکی راصیغه میکرد ودیگری را طلاق میداد ودر شش ماه بعد نوبت دیگری بود .گرچه هروقت حضرت والا عشقش می کشید این که کدام یک الان در صیغه هستند فرقی نمی کرد.در آخردوران سلطنتش  هم دو خواهر به نامهای باغبان باشی وخواهر دوازده ساله اش هردو در حرمسرا بودند (که دختر ناصرالدین شاه در خاطراتش به نقش باغبان باشی و احتمال همدستیش با صدر اعظم در قتل ناصرالدین شاه اشاره میکند )ولی شاید برایتان جالب باشد که بدانید آقا محمدخان قاجار هم علیرغم ناتوانی جنسیش یک حرمسرای بزرگ داشت که تعداد زیادی از زنان زیبارو را در آن جمع کرده  بود و برای تسکین عقده های جنسیش به روشهای گوناگون آنها را مورد آزار و اذیت قرار میداد .از جمله این زنان ، دختری یهودی به نام مریم بود که از لحاظ زیبائی سرآمد زنان روزگار بود این زن پس از قتل آقا محمد خان به وارثش فتحعلیشاه رسید و مادر شش فرزند او شد که با توجه به تعداد زیاد همسران فتحعلی شاه  نشان از توجه مخصوص شاه به او بود واختلاف برسر او بود که شعله اختلاف فتحعلیشاه با برادرش را شعله ورتر کرد تا آنجا که به یاغی شدن برادر وقتل او انجامید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

دیروز پس ازتموم شدن ساعت کاری برای انجام کاری (وای من چقدر کار می کنم !)با قیافه اداری وچهره خسته توی خیابون راه می رفتم واز با مزگیهای حضرات لذت می بردم !!!وفکر میکردم این قضیه متلک پرانی برای ما خانمهای ایرانی ؛حکایت اون دوستیه که اوایل ازدواجش از صدای خروپف همسرش نمی تونست بخوابه ولی بعد از یکی دو سال یک شب توی خواب صدای خروپف شوهرش نمی شنوه وبا وحشت از خواب میپره که نکنه برای شوهرش اتفاقی افتاده باشه ولی میبینه که اون راحت خوابیده و برای اولین بار خروپف نمی کنه القصه ما خانمهای ایرانی هم با شنیدن این جملات شوخی وجدی گاهی هم رکیک خیالمون راحته که الان همه چیز عادیه .البته همه چی همیشه اینجوری نیست و گاهی مورد الطفات لمسی حضرات قرار میگیری ووقتی با احساس خشم وتحقیر وسرخوردگی می خوای جواب اهانتشو بدی و طرف در حین دررفتن میفته توی جوی آب ویک همجنس خودت که عمری ازش گذشته بهت می گه خوب درست لباس بپوشین که جوانهای مردم تحریک نشن و تو به قیافه خسته ومانتوی گل گشاد اداریت نگاه می کنی اونوقته که بغض گلوت می گیره که ای وای چقدر تو به عنوان یک زن در این جامعه بی ارزشی که هیچ ،واقعا مردهای هموطنت که قرار فردا یکی از اونها تکیه گاهت باشه اینقدر سست وضعیفند که نمی تونند روی احساساتشون افسار بزنند.واقعا" وا مصیبتا اگر اینجوریه .

یادم نمی ره که دو سه سال پیش یک زن اروپائی که باشوهرایرانیش اومده بود وطن و مورد الطافات لمسی قرار گرفته بود والبته حسابی از خجالت مرد مزاحم دراومده بود و ادبش کرده بود به شوهرش اصرار میکرد که مردمزاحمو تحویل مراجع ذیصلاح بدن وشوهرش امتناع میکرد چون بیچاره میدونست لابد بهش میگن چون زنت چشم آبیه، رنگ چشماش آقایونو تحریک کرده!!!

شوهره میگفت در اروپا برای خانما با اون سرولباس اروپائی هرگز این اتفاق نمی افته واگرم کسی اینکار وبکنه قانون خیلی سخت گیرانه باهاش برخورد می کنه .در خاتمه یاد اون جمله استادمون تو دانشگاه میفتم که میگفت توسعه اقتصادی ممکن نیست مگر اینکه یک جامعه در تمام ابعاد از جمله فرهنگ اجتماعی پیشرفت کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دردی ٬عظیم دردی است

                                   با خویشتن نشستن

در خویشتن شکستن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
  توجه :مطلب زیر را از وبلاگ خواهر جان شماره یک کش رفتم خدا مرا بابت دزدی از خواهر جان ببخشاید.

My Hot Enemy  !  

I didn’t have the slightest clue that what had made me think I had what it took. It wasn’t my first interview; Yet, clearly the biggest. I’d been sitting there for half an hour then, feeling dizzy owing to the smell of the newly-painted walls, staring at the cheerful staff there and wondering if I could ever be so. I looked across the stuffy room : The first one who caught my eyes was the “M.A Lady” who was hard-workingly boasting her degree, then a short guy with the longest C.V I'd ever seen which was crying “EXPERIENCED”. It was like everybody there was a beautiful swan and I … "the odd duck"! Just that very moment I realized how much I hated the yellow light in the room! But was THAT really the cause of my Just then I felt some itchy heaviness of somebody’s eyes on menausea? I don’t think so…
 which made look around and there I spotted some hot guy coming toward me. The paint was bothering me a lot for I thought I was choking. I sat there still waiting for some polite “ How are you?”, but…
- “How old are you?”
What the heck?! Had I heard him wrong? Was it too clear that I was simply the youngest there? I was too confused to answer.
-“What have you studied at university?”
It was his next question which reminded me of a famous question ( What grade are you?) that is commonly asked while talking to school kids!
-“I’m just about to start literature this year.“ I answered uncomfortably.
-“Any experience?”
He was not going to give up for sure!
-“No” I said impatiently.
Then, giving me some strange look ,which was somehow familiar, he said his last sentence:
-“From what I already know , trust me, you are wasting your time here, baby!”
Excuse me?! That moment, I could’ve easily told him: Yeah bastard! I’m certainly wasting my time talking to YOU! Or even better, I could’ve slapped him and rushed out of that hell. But just out of the blue I came across a better idea: What if I kicked his ass in the interview?
Yeah, that was the way to do it !
The meeting was about to start. At the right time and before he even knew it, I volunteered to open the meeting( which was actually a group interview) with my presentation. Feeling terribly insulted, I emptied my mind of any thing else and tried to make the best out of it. I couldn’t believe how easy it was to impress my interviewers and to receive such assuring smiles. Right then, proud of my presentation, I looked at MY ENEMY to show off my victory; but just then I got to realize the meaning of that strange, yet familiar look: FEAR!

Was he afraid too?!
When I was in fear, I tried to ignore my rivals’ abilities and he tried to focus on their disabilities…well,we were not much different, any way.
suddenly, I didn’t want him to fail any more...
Now,after three years, as one of my dearest coworkers, he never refers to that day for he thinks what happened that day had nothing to do with him. But I know that everthing that day, had many things to do with him!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دوستان عزیز دریک حرکت پارتی بازانه مطلب برادر جان سه بار تکرار شده است یکبار به سفارش مامان جان دوباره  به سفارش مامان جان و سه باره توسط خودمان که برادر جان کمتر فرصت کند به وبلاگ ما سربزند.بنابراین می توانید این مطلب را یکبار بخوانید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
برادر جان که الهی خواهر روزی هفت دفعه دورش بگردد پنج سال از من بزرگتره ٬ ایشان نورچشم مامان جان قلب مامان جان ونفس مامان جان است البته مامان جان همه مارا یک اندازه دوست دارد مثلا بچه که بودیم چون پفک برای من مضر بود! یکی میداد به من دوتا میداد به برادر جان ٬یا چون ممکن بود ذائقه من خراب شود!مامان جان از سر دیگ لقمه می گرفت می داد به برادر جان٬ وقتی برادر جان زور می گفت خوب بزرگتر بود واحترامش واجب٬ اگر هم خطایش خیلی گنده بودوحسابی حال من روگرفته بود و باباجان دعوایش می کرد(ما بشدت دردانه باباجان بودیم و هستیم )مامان جان می گفت بچه ام سنی نداره که البته این روش تربیتی فوق مدرن قطعا برای بهتر بزرگ شدن من لازم بود٬ ولی جدا از چشم هم چشمی های بچه گانه من !٬ برادرجان همیشه و همه جا مراقبم بود ومشاورم (گرچه با مشورت با ایشان در دوران دانشگاه سه چهار نفر را پراندیم وبعد کلی حسرت خوردیم ).مامان جان برادر جان را زود زن داد چون به قول خودش می ترسید دخترها کوپنی شوند ولی پسرها کوپنی شدند ودخترهایش روی دستش ماندند! القصه همه اینها را گفتم که به اینجا برسم که بروید به وبلاگ آسمان آبی من که وبلاگ برادر جان است سر بزنیدالبته مامان جان هم در این لحظه می فرمایند اگر به وبلاگ این (یعنی من ) هم نیامدید به وبلاگ بچه ام یعنی برادر جان (فکر کنم ما بچه اش نیستیم !)سر بزنید روی پیوندها لینک داده ام.حتما سر بزنیدتا سر برادر جان شلوغ شود و کمتر بیاید وبلاگ ما و من را دچار خود سانسوری کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
شنیده ها حکایت دارد که همسر امام سوم ما شیعیان شهزاده ای ساسانی بود که در تاریخ به شهربانو معروف است او همان بانوی پارسی است که مادر امام سجاد می باشدمن به هر منبعی که سرزدم درباره علت مرگ وعمر بی بی شهربانو مطلب دقیقی پیدا نکردم.( علت وفات ایشان در تاریخ قم بر اثر تب بعد از زایمان امام سجاد آورده شده است در عیون الاخبار الرضا نیز از قول امام رضا همین مطلب تایید شده است .)کوه بی بی شهربانو در نزدیکی ری محلی است که به آرامگاه این بانوی بزرگوار شهرت دارد گرچه به نظر می رسد این مکان مربوط به یکی از معابد آناهیتا ایزد بانوی آب بوده است که احتمالا علت اشتهار آن به بی بی شهربانو بدلیل کوشش زرتشتیان جهت حفظ مکانهای مورد احترام خود با استفاده از حرمتی که شیعیان برای امام حسین قائل بوده اند می باشد.آناهیتا یکی از محبوبترین ایزدان زرتشتی است که درزبان یونانی به آنائیتیس ٬ارمنی به آناهیتا ودر فارسی به نام ناهید خوانده می شوددرحال حاضر نیز اکثر کوهها و قلعه هائی که بنابه قلعه دختر شهرت دارند (مانند قلعه دختر خراسان٬قلعه دختر شوشتر و...)همان بناهای قدیمی معبد آناهیتا یعنی ایزد بانوی آب والهه باروری بوده است.

پانوشت :من علاقه زیادی به تاریخ ایران قبل از اسلام دارم (احتمالا بدلیل عقده های اجتماعی هزارساله بعدی )کتابهای زیادی در این خصوص خواندم ولی بهترین کتابی که در این خصوص خواندم یک دوره پنج جلدی از دکتر پرویز رجبی است به نام هزاره های گمشده ُکه هدیه تولدم بود از یکی از عزیز انم بنابراین در اکثر مطالب تاریخی که می نویسم یا به صورت مستقیم و یا با الهام از کتاب ایشان مطلب می گذارم.لذا در همین جا ضمن قددرانی از ایشان بدلیل نگاشتن این کتاب برای استفاده گاه وبیگاه از بعضی مطالب کتاب از ایشان رخصت می طلبم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
زندگی رسم خوشایندی است ،زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،پرشی دارد اندازه عشق،زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود،...زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد،....

هرکجا هستم باشم          آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
پیش از اسلام وضعیت زنها هنگام ازدواج به پنج شکل مختلف ثبت می گردید:اول پادشاه زن ٬که وقتی زنی به سن بلوغ می رسد و با موافقت وصلاحدید والدین به عقد پسری در می آمد پیوند زناشوئی به نام پادشاه زن بسته می شد ووی ازکلیه حقوق زناشوئی بهره مند می شد.

دوم چاکر زن :اگر زنی بیوه ٫س از درگذشت شوهرش بعقدو ازدواج کسی دیگر درمی آمد تحت این عنوان در دفاتر زناشوئی از او یاد می شد وی از همگی حقوق پادشاه زن برخوردار بودولی پس از مرگ فقط تا سی روز همسرش هزینه های مذهبی را بعهده داشت وپس از آن تمامی مخارج مذهبی پس از فوت بعهده اقوام همسر اول بودچون معتقد بودند زن پس از مرگ به شوهر نخستش می پیوند.

سوم ایوک زن :وقتی فردی دارای فرزند پسر نبوداگر دارای چند دختربود کوچکترین دختر موظف بود پس از زناشوئی و تولد اولین پسر او را به پدر خود بدهد.

چهارم ستر زن :اگر پسر بالغی بدون زن وفرزند فوت میکرد خانواده اش موظف بودند تا دوشیزه ای را به خرج خود به عقد وازدواج وی در آورند که این زن متعهد بود پس از ازدواج باهر فردی یکی از پسران خود را بفرزند خواندگی فرد مرده بدهد

پنجم خودرای زن :اگر دختری برخلاف نظر پدر و مادر ازدواج میکرد به او خودرای زن میگفتند و از ارث پدر و مادر بهره ای نمی برد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
کوشش برای یافتن تاریخ آغاز نوروز کاری بیهوده است.آیین نوروز مثل یک جوانه یا شکوفه آرام وبی صدا و درنهایت سادگی خود به خود در جامعه ای ساده و روستائی به وجود آمده است.چوپانان و کشاورزان دریافته بودند گوسفندها در زمان معینی میزایند برف و باران زمان معینی دارد چرخش زمین و گردش ستارگان هم.بنابراین در آن گذشته های دور نوروز سالگرد طبیعی چوپانان وکشاورزان بوده که با آیین ها در آمیخته وبا اسطوره ها برداشت شده است.همه ساخت و آرایش نوروز هم از چوپانی و روستائی بودن آن حکایت دارد.ماهی نماینده جانوران است و سبزی نماینده برایند تلاش کشاورزان.٬ ماهی کوچکترین جانور بی آزاری است که درآب می زیدوباتوجه به اکراه ایرانیان باستانی از جانور آزاری قفس آبی اش قفس اسارت نیست .از طرفی روستائیان باستان نیز با رویاندن چند تخم در پیاله های گوناگون هم نزدیک شدن زمان رویش را می آزمودند و هم از نوع رویش درمیافتند که در آن سال کدام دانه را بیشتر بکارند.رفتاری که امروز به صورت سنت پابرجاست.پس جدا از عدد ۷ که عدد مقدسی است هفت سینی نوروز(هفت پیاله ای )یادگار کاشت آزمایشی بذرهای گوناگون است با پایان گرفتن نوروز هفت صنف از سبزه را در ۷ تشت یا سینی (= چینی )و نیز ماهی را به کرانه رود می سپردند و به آنها شانس ادامه زندگی می دادند.

منبع :کتاب هزاره های گمشده ٬ جلد اول اثر دکتر پرویز رجبی با اندکی تلخیص

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
۱-برای مطلب بی عنوان دوستانی که قدم رنجه کردند ونظر گذاشتند برچشمان ما منت نهادند ولی لازم به توضیح است که این شعر برای یک دوست آورده شده(به قصد منت کشی ) وخوشبختانه من فعلا در بهترین وضعیت روحی هستم و دچار افسردگی هم نیستم (فعلا روی اخلاق خوبم ).به هر صورت متشکر

۲-دوست دارم راجع به همه چی بنویسم پس اگر ناهمگونی در مطالب وبلاگ می بینید ناشی ار تناقضات خیلی حاد شخصیتی بنده است عفو بفرمایید

۳-دوستتان عزیز هر مطلبی که دوست داشتند بردارند فقط اسم من حقیر راهم بیاورید چون اینجانب بشدت از اسممان خوشمان می آید.

۴-از دوستان عزیز (تعداد انگشت شمار)که اجر و قرب کلام خود را نمی دانندوبی حرمتی را در کلام و نظرات خود هم می آورند خواهش می کنم اصلا به وبلاگم من سر نزنند .

۵-مطلب مناجاتنامه روز بیست ویکم صرفا جنبه طنز دارد لطفا از گذاشتن نظرات بی ادبانه خودداری فرمایید.

بازهم از همه دوستان عزیزی که به من سر می زنند و با نظرات زیبایشان خوشحالم می کنند(حتی انتقاد می کنند ) بسیار ممنون ومتشکرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
در روزگاران گذشته مردم بواسطه ترسی که از بروز بیماریهای فراگیر داشتند واز آنجائیکه عده زیادی از مردم بدلیل همین بیماریها وفات می یافتند ملل مختلف برای دور کردن بیماریها افراد متوفی٬ را بسیار دورتر ازمحل زندگی خود و به شیوه های گوناگون دفن می کردند ٬ مثلا هندوها مرده های خود را می سوزاندندو با صدایی بلند می خواندند ((دور شو ای مرگ و مردان وپسران ما را اذیت مکن ))یا یونانیها از خانه خود بیرون می آمدند و با دستهای خود آب به اطراف می پاشیدند . نیاکان ما نیز ضمن پیگیری علوم پزشکی مرده های خود را در دخمه می گذاشتند که بقایای آن هنوز در شهر یزد موجود می باشد.دخمه که زرتشتیان به زبان خودشان آنرا دادگاه می نامندودر روایت زرتشتیان بنام روش خورشید نگرشنه معروف می باشد محوطه ای است مدور که در بالای یک کوه بلند قرار گرفته است. دیوار اطراف دخمه را از سنگ می ساختندمحیط دخمه در حدود صد متر است سطح داخلی آن به طرف مرکزشیب دار است ودر وسط دخمه چاه عمیقی حفر شده است در چهار گوشه خارجی آن  بیرون از دیوار دخمه نیز چهار چاه عمیق حفر شده که از سنگریزه پرشده و به چاه درون دخمه ارتباط داردچاه وسط را زرتشتیان سراده می نامند یعنی جای استخوان.سطح داخلی دخمه ٬از دیوار تا چاه وسط به سه دایره مخصوص مردان ٬ بچه ها و زنان تفکیک شده است.  البته تا جائی که من پرسیدم دیگر زرتشتیان اجازه دخمه گذاری ندارند ولی خالی از لطف نیست که اگر به شهر یزد سفر کردید از دخمه باز دید کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
این مناجات نامه که توسط اینجانب هرساله در روز اول سال نو خوانده می شود امسال به این روز منتقل شده و با عنایت به خلوتی سر خداوند (همه مشغول خانه تکانی هستند ودعا نمی کنند ) امید است که امسال مورد اجابت قرار گیرد لطفا شما هم در پایان یک آمین بگوئید:

۱-خداواندا در سال ۱۳۸۷ یک جیب پر پول یک ماشین خوشگل اسپرت و یک پست مدیرعاملی (اگر نبود معاون یک قسمت کوچک هم کافی است )و به منظور بالارفتن سطح فرهنگیمان چند سفر خارجی عنایت بفرما

۲-بارالها در سال جدید یک همسر خوشگل با صورت براد پیت با چشمانی مهربان شبیه چشمان جورج کلونی٬ معروفیت تام کروز ٬استیل آنتونیو باندراس  ثروت بیل گیتس با عشقی به مانند مجنون (متاسفانه در عصر حاضر کسی را پیدا نکردم )عنایت بفرما.(خدا جان در راستای طرح اکرام ایتام تک فرزندان مادر از دست داده در اولویت قرار بده)

پانوشت :ایضا برای خواهر جان کوچک شماره یک  .در مورد قیافه همسر خواهر جان من سختگیر نیستم می تواند شبیه شرک باشد پول هم نداشت٬ نداشت عشق کافی است! .

۳-پروردگارابه برادر جان یک کیف پر پول عنایت بفرما ٬چون در تعطیلات سال جدید قرار است تمام خانواده به شیوه وایکینگها روی سرش خراب شویم

پانوشت :ایضا٬به پدر جان ٬که هم خوب عیدی بدهد هم در سفر خوب خرج کند.

                                                                      آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
سبزی چشم تو دریای خیال   پلک بگشاکه به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را.ای تو چشمانت سبز  در من این سبزی هذیان از توست.سبزی چشم تو تخدیرم کرد حاصل مزرعه سوخته برگم از توست

زندگی از تو و مرگم از توست......

.آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا    در پی گمشده خود به کجا بشتابم  مرغ آبی اینجاست  درخود آن گمشده را دریابم

 

برگرفته ار قصیده آبی خاکستری سیاه حمید مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
نمیدونم کتاب غرور تعصب جین آستین رو خوندید یا نه ؟این کتاب در کنار لطافت و تم عاشقانه و آرامی که داره ازیک نظر برای من خیلی جالبه و اون شباهت اروپای یکی دو سده گذشته با شرایط فعلی کشور ماست این داستان در یک خانواده انگلیسی رخ میده که چهار تا دختر دم بخت داره و مادر خانواده خودشو به آب وآتیش میزنه که دخترها رو یک جوری شوهر بده جامعه ای که در اون صرف ازدواج موفقیت محسوب میشه واگر با یک آدم ثروتمند مثل آقای دارسی باشه آخر همه امال و آرزوها.اگه یک نگاه کوچیک به جامعه فعلی خودمون بندازیم تازه میبینیم ماهم به این درد دچار شدیم از آن بانوی عامی زحمتکش تا مادر روشنفکر من همه حرفشان حول ازدواج دختراشون می چرخه و آخر آرزوشون اینه که بچه اونو بغل کنن .واقعا نمیدونم توی جامعه امروز که تحصیلات و اشتغال دخترها برای خانواده هاهمونقدر مهمه که برای پسرها چرا افکار قدیممون دور نمی ریزم تا ازدواج رو برای خود ازدواج دوست داشته باشیم برای یک آرامش و تبادل عاشقانه برای لحظات خوش در کنار کسی که دوستش داریم اگر ما فقط برای بچه آوردن زندگی می کنیم پس چرا تحصیل می کنیم چرا دنبال کار می گردیم چرا می خوانیم البته اینها هیچی ربطی به قداست مادر بودن نداره چون یک مادر خوب باید یک انسان آگاه باشه من وقتی قلبم به درد میاد که به زن به عنوان یک وسیله تولید مثل نگاه می شه وقتی قلبم بدرد می آید که ازدواجت خانوادتو بیشتر از کسب موفقیتهای اجتماعی خوشحال می کنه من یک زن ایرانی هستم با هنجارهای ایرانی و اسلامی بزرگ شدم بی بند وباری رو دوست ندارم ولی اعتقاد دارم باید ما زنها اول از فکر خودمون شروع کنیم تا بتونیم جامعه مون درست کردیم

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید

 گفتا زکه نالیم که از ماست که برماست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
برادر نازنین بنده که الهی خواهر روزی هفت دفعه دورش بگرده  دور از ماودر شهر بادگیرهازندگی می کنه اصولا هم سخت ترین کار دنیا براش اینه که توی فرودگاه وقتی اومده دنبالت احساسات خواهرانت گل کنه وشروع کنی بوسیدنش.القصه برادر جان یکی یکدانه دردونه حسن کبابی  عزیز مامان(البته مامانا همه بچه هاشون یک اندازه دوست دارن فقط تابلو قلبشون برای پسرشون بیشتر میزنه )خیلی چیکن استروگانف دوست داره برای همین برای برادر جان و تمامی پسرهای یکی یکدونه دستور تهیه سریع این غذا را میذارم تا لذتش ببرن در ضمن در طبقه بندی غذائی بابا جان هر غذائی که توش یک عالمه گوشت کیلوئی ۱۰۰۰۰ تومن برنج کیلوئی ۲۰۰۰ تومن نباشه فست فود محسوب میشه البته از اون جائی که این غذا گوشت داره ولی برنج نداره نمیدونم در طبقه بندی بابا جان فست فود هست یا نه؟؟؟؟

اولش پیاز خردشده (توصیه میکنم آمادشو از رفاه یا شهروند بخرید تاهم خسته نشید هم حس تنبلیتون ارضا بشه )را کمی سرخ میکنیدبعدش در حالیکه گوشی تلفن دستتونه ودارید ٫پشت تلفن با دوستتون پشت سر دخترهای همکلاسی یا همکار صفحه میذاریدگوشتهای مرغو که به طول وعرض یک چوب کبریت خورد کردید با روغن تفت بدید.بعد اونور ماهیتابه (که به اندازه کافی بزرگ هست که تمام عملیات آشپزی توش انجام بشه و مجبور نباشید زیاد ظرف کثیف کنید وبه زحمت بیفتید )فلفل دلمه ای خورد شده سرخ شده در انور ماهیتابه  گوجه خورد شده در اینور ماهیتابه وقارچ سرخ شده وسط ماهیتابه ویکدونه کنسرو سبزیجات (ذرت ونخودفرنگی و هویج )باچنگال (یعنی آب کنسرو نریز )را باهرچی که توی یخچال از غذاهای قبلی مونده رو با هم قاطی می کنی نمک وادویه و آبلیمو رو به اندازه ای که دوست داری بریزبعدشم سس سفید (معذرت میخوام اینو مجبوری توی یک ظرف دیگه درست کنی )که یک قاشق آرد گندمی که کمی تو روغن سرخ شده تا بوخامیش بره و نصف لیوان شیر بهش اضافه شده وروی اجاق دودقیقه بهم خورده تا کمی غلیظ بشه رو توی ظرف قبلی میریزی ومیذاری آبش کامل٬خشک بشه آخرشم یک مقدار سیب زمینی خلال شده حاضری بهش اضافه میکنی اگر مثل من باربی بودی برای طعم بهترش دو قاشق خامه رو بهش اضافه نکن چاقتر می شی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دیروز یکی از دوستان من که دانشجوی دکتری است ودر کارش بسیار موفق به من زنگ زد ودر حالی ک بشدت گریه میکرد از من پرسید که اگه از همسرش جدا بشه دختر یک سالش تا کی می تونه پیشش بمونه .جالبه که هم خونه ای که توش زندگی می کنن هم ماشینشون با درامد دوست من خریداری شده .آقای همسرش که قبل از به دنیا اومدن بچه یک جنتلمن !!! خوش اخلاق بود بعد از تولد بچه شون و با اطمینان از قوانین بسیار منصفانه وحمایتی از ضعیفه های وطنی که براش همه جور آزادی ایجاد کرده!!! سوار بر خر مرادو با استفاده از بچه میخواد نه تنها خونه و ماشینو تصاحب کنهتا اقتدار مردونشو ثابت کنه بلکه چون این آقای روشنفکر تحصلیکرده معتقده زن فقط باید توی خونه بچه بزرگ کنه از دوست من می خواد در مقابل پرستاری از بچه اش! کاربسیار خوبشم ترک کنه.در ضمن به دوستم گفته که اگه خیلی مقاومت کنه چهار تا از دوستهای مثل خودشو می بره دادگاه تا شهادت عادلانه ! بدن که دوست من به شوهرش وفا دار نیست .یک نکته جالب اینجا است اونم اینکه یک خانم تحصیلکرده به این راحتی نه تنها زیر بار حرف زور میره و اونها روباور میکنه بلکه حتی از رقتن پیش وکیل وروانشناسم امتناع می کنه درسته که قوانین کشور ما (به مسائل سیاسی کاری ندارم )خیلی به نفع خانمها نیست ولی خیلی وقتها ما زنها چوب حماقتهای خودمونو می خوریم گاهی وقته در بالاترین تحصیلات و موقعیتهای کاری از چیزهائی میترسیم که یک زن بی سواد بی پشتوانه مظلوم (که در کشور ما کم هم نیستن )از آنها میترسن .ما آقایون روروشنفکر کم نداریم نمی گم که همه شون سعی می کنن حق خانمها رو بیشتر از این که هست ضایع کنن ولی خیلهاشون در این شرایط بدشون نمی آید از این قوانینی که شاید خودشون قبولش نداشته باشن استفاده کنن تا به اون چیزی که می خوان برسن .خدا خودش یه این ضعیفه های عاجزه!کمک کنه که اگه چیزی توی این کشور قرار نیست عوض بشه حداقل یاد بگیرن که یک کم آگاهتر باشن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
یکی از کتابهای مورد علاقه کودکی من کتاب قصه های من و بابام نوشته اریش ازر بود نمی دونم علاقه شدید  من به پدرم بود یا نثر روان وقشنگ کتاب که باعث شده بود خیلی این کتاب دوست داشته باشم .دو سه روز پیش فرصتی شد تا دوباره این کتاب  تصویری زیبا را دوباره بخونم بازم همونقدر جذبم کرد .در حین خواندن کتاب داشتم به این فکر میکردم که در تمام این کتاب عشق موج می زنه .اریش ازر که نام  مستعار هنریش پلاوئن بود در سال ۱۹۰۳ در شهر پلاوئن آلمان  به دنیا آمدودر ۱۹۴۴ در برلین درگذشت.اریش ازر نقاشی هنرمند بود کاریکاتورهای سیاسی او در روزنامه ها شهرت فراوان داشت هنگامی که همسرش را از دست داد برای سرگرم کردن تنها پسرش قصه هائی از رویدادهای مختلف زندگی تصویر میکرد که همین تصویرها باعث به وجود آوردن یک اثر فنا ناپذیر شد .خواندن این کتاب پر از عشق و زیبائی را به همه کسانی که دوست دارند روزهای خوش کودکی را به یاد بیاورند توصیه می کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
من توی یک شرکت دولتی کار می کنم با تمام ویژگیهاش.برنامه صبحگاهی من با دویست بار زنگ زدن ساعت وکلی غرولند برای کله صبح بیدار شدنم به خودم شروع می شه تا آخرین لحظه ای که می شه دیر کرد. بعدشم در یک عملیات متهورانه در طول ۵ دقیقه حاضر میشم مانتوم توی راه پله می پوشم مقنعه امم توی خیابون سرم میکنمو هرروز خدارو شکر میکنم که گشت ارشاد اونوقت صبح دم خونه من نیست تا یقه ام بچسپه .بعدش به پیشی جان سیاه سلام میکنموواونم مثل همیشه تحویلم نمیگیره٬ بعد تا سر خیابون می دوم تا می رسم اداره اونوقت با کشیدن مقنعه ام به جلو وپوشاندن کامل موهام جلوی آئینه آسانسور روز کاریموشروع می کنم .بعدش با دویدن جلوی اتاق رئیس جون بزرگ وادای احترامات فائقه ویک سلام بلند بالای چاپلوسانه تازه می یام پشت میزم می شینم .بعد از یک وب گردی صبحگاهی در چند تاسایت خبری مورد علاقه ام مثل عصر ایران مراسم صبحانه اجرا می شه .بعدشم انجام چهار پنج تا کار کوچیک طاقت فرسا!ومذاکرات خاله زنکی وعزل ونصب رئیس روسا ووزیر وزرا وتجویزات پزشکی و...با همکاران محترم مطالعات وپژوهشهای کاری بنده با مطالعه آزاد مثل کتابهای گابریل گارسیا مارکز !و تولستوی و غیره که همه با کارم ارتباط تنگاتنگ دارن! ادامه پیدا می کنه بعدشم میدوم میرم غذامو میخورم و در اجرای فریضه صله ارحام چهار تا تلفن اینو و اونور میزنم یکی دوبار دیگه میرم اتاق رئیس جون بزرگ و چاپلوسی می کنم تا ساعت کارم تمام میشه و میدوم میرم خونه در ضمن سر راه به کتابفروشی نزدیک محل کارمم سر میزنم یکم دماغمو با حسرت به شیشه می چسپونم و آه می کشم که نمی توم کتاب جدیدی بخرم .در تاکسی هم از مراحم بعضی برادران عزیز بهره مند مشم وعین سوسک خودم لوله می کنم کنار پنجره تاکسی گرچه اصولا" مفید واقع نمی شه وبنده حسابی مورد التفات قرار می گیرم .تا دم خونه مامانم اینا چند تا متلک آبدار راجع به تمامی اندامم از کلیه آقایان پا به سن گذاشته خرید خانه کرده به دست که نمی دونم باان تیپ اداری داغون به چی نگاه می کنن می شنوم تا می رسم خونه مامانم اینا .سپس مراسم خواب ظهرگاهی همراه با مطالعه مجلات زرد آغاز می شه .غروبگاهان چشمان مبارک که باز می شه با استقبال پدرانه الهی دورت بگردم مادر من و ماه من باباجان با کلی ادااطوار٬سی سالانه خودم رو میندازم در بغل مامان جان تا ضمن گرفتن مهر مادری از جملات مهر آمیز مامان جان که سنمو یادآوری میکنه و آرزو میکنه که ایکاش یکی خر بشه بیاد سه تامون (سه تا دختراشو )باهم ببره بهره مند میشم .در این ضمن بابائی یادآوری می کنه که نمی خواد مارو شوهر بده و مامان جان میفرماید که بابا جان چون کسی نیست  مارو بگیره ببره !(یک چیزی شبیه گرفتن و بردن کیسه برنج  )همچین حرفی می زنه .بعد از مراسم چای من ومامان جان می ریم قدم بزنیم که  اصولآ" به خریدوخوردن یک ساندویچ بزرگ (من ومامان هردو باربی هستیم !!!)منتهی میشه بعد ازخوردن شام (مگه ما ساندویچ خوردیم ؟؟؟)و شنیدن غرو لندهای همیشگی خواهر جان کوچک که تازه از سر کار اومده وهی نق می زنه که چرا فیلمهای که ازش قرض گرفتی نیاوردی تا به دوستهای گرامیش ببخشه٬ با لب ولوچ آویزون و همراه با قربون وصدقه های مامان جان وباباجان تشریف می برم خونه خودم (من تنها زندگی می کنم )واونجاهم پس از انجام یک سری کارهای فوق سری (که از گفتن آنها بشدت معذورم )مراسم کتاب خوانی شبانه برگزار می شه .وسپس خواب .٬٬وروز کاملا"مفیدم و کارهای فوق مهم هر روزم تمام میشه تایک روزوشب دیگه کاملا" شبیه روزهای قبل وبعد به پایان برسه ٬این قصه زندگی هرروز اکثر ماست هرچند خسته کننده وبدون هیجان زندگی می کنیم ونتیجه آن جوانان افسرده وباری به هرجهت امروزی و کشور پست مدرنمونه .تازه من یکی از آدمای خوشبختیم که خیلی چیزا دارم که خیلی از جوانان ما ندارن .کورش آسوده بخواب ما بیداریم !!!!!!!!.   
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
من در دومین روز اولین ماه زمستون به دنیا اومدم .دو تا خواهر ناز دارم بایک برادر دوست داشتنی که دوتا بچه خوشگل داره ویک همسر دوست داشتنی تر از خودش.از بچگی عاشق بابام بودم الان بیشتر.بچه که بودم مامانمو اصلا" دوست نداشتم ولی الان قلبم با قلبش میزنه .یک مامان خوشگلو شیطونو شاد که خیلیم حساسه و توقعی .ما ازون خانواده هائی بودیم که جنگ ایران وعراق خیلی روی زندگیشون اثر گذاشت جنگی که روزو شب های بچگی منو سوزوند واثراتش را برای همیشه روی روح و روانم گذاشت .توی دبستان ودبیرستان خیلی تنبل و درس نخون و شیطون بودم به زور دیپلم گرفتم وبه راحتی وبا معدل خوب لیسانس .هنوزم نمیدونم چه طوری شد که توی دانشگاه جو گیر شدم و درس خون .البته بعدش فورا"بعد از فارغ التحصیلی همون تنبل همیشگی شدم و عطا ادامه تحصیل رو به لقاش بخشیدم بعدشم بعد از سه سال امتحان کردن کارهای مختلف خدا یک شغل خوب انداخت تودامنم .همه جور کتاب دوست دارم ووقتی کتابی بیاد دستم یا تا آخرش نخونم دست بر نمیدارم یا اصلا"نمیخونمش .عاشق تاریخم ومسافرت .الته از نوع مسافرتهائی که با درامدم جور دربیاد.فکر کنم دیگه خیلی خودم معرفی کردم .تا بعد
+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
مثل همیشه کله صبح بیدار شدم که بیام سرکارم.همین که از در خونه اومدم بیرون از الطاف مردانه بایک جمله چندش آور بهره مند شدم.بعد هم که قصه همیشگی تاکسی ولم دادن حضرات روی جنس لطیف بغل دست و....بعضی وقتها فکر می کنم حضرات سر صبح چه حالی دارند که سر صبح هنوز از بغل دست همسر محترمه شان بلند نشده دنبال بقیه هستند بقیه همش که بماند
+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! |