تبليغاتX
مودي خانووم

   دانی از زندگی چه می خواهم

      من تو باشم، تو، پای تا سر تو  

     زندگی گر هزارباره بود بار ديگر تو، بار ديگر تو

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
متاسفانه این خبر جای هیچ شوخی و طنزی نداره خبر جدی است

ودردناک که الان توی سایت عصر ایران دیدم فقط میتونم بگم ظاهرا هنوز بربریت تمام نشده:

استویل پانایاتف که ادعا می کرد زن سومش النا نتوانسته است برایش فرزندی به دنیا بیاورد او را به بازار فروش حیوانات شهر "پلودیو" برد و با یک بز معاوضه کرد.

  یک دامدار بلغاری در بازار فروش حیوانات زن سومش را با یک بز عوض کرد!این مرد بلغار که از سومین ازدواجش هم رضایتنمد نبود زنش را در قبال یک بز به دوستش فروخت!استویل پانایاتف که ادعا می کرد زن سومش النا نتوانسته است برایش فرزندی به دنیا بیاورد او را به بازار فروش حیوانات شهر "پلودیو" برد و با یک بز معاوضه کرد. پانایاتف گفته است یک روز قبل از معامله یکی از دوستانش به او گفته بود از زنش خوشش آمده و حاضر است در برابر یک بز او را مال خود بکند!

با قبول این معامله از سوی زنش، پانایاتف او را در قبال دریافت یک بز به دوستش فروخت!

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
آورده اند که در روزگاران فعلی مهندس جوان زرنگی بودندی که خواهر زوجه ای داشتندی خوبرو .روزی روزگاری خواهر زوجه توانستندی  سرپسر خواجه ثروتمندی را گول مالیدندی.پدر عیال از مهندس پرسیدندی که اکنون چه باید کردندی .مهندس جوان که کارمند بودندی حس حسودیشان گل کردندی و از آنجائیکه ژیان ماشین نمی شوندی و باجناق (به خصوص پولدار )فامیل٬ به پدر عیال گفتندی که از اجر و قرب صبیه ات نکاه وکلاس بگذارنیدی .اینقدر کلاس گذاشتندی که خواجه زاده به دیار فرنگ  عزیمت کردندی و سر خواهر عیال بی کلاه ماندندی در این هنگام پدر عیال به مهندس جوان گفتندی دیدندی چه شدنی؟ مهندس جوان فرمودندی چیزی نشد داماد پریدندی!

نتیجه اخلاقی :بی شوهر ماندن خواهرزن از بدجنسی شوهر خواهر استندی.

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
توجه : با توجه به قدمت عبید جان ! به هر سن ده سال بیفزایید:

ده ساله (یعنی بیست ساله حالا) دختر بادام پوست کنده‌ایست به دیده بینندگان و پانزده ساله(۲۵ ساله حالا) لعبتی است از بهر لعبت بازان و بیست ساله (۳۰ ساله حالا)نرم پیکری است لطیف و فربه و لغزان و سی ساله(۴۰ ساله حالا) مادر دختران و پسران و چهل ساله (۵۰ ساله ) زالی است گران و پنجاه ساله  (شصت ساله )را بباید کشتن با کارد بران و بر شصت ساله (۷۰ ساله حتما ) باد لعنت مردمان و فرشتگان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
ما در داردنیا یک برادرجان داریم که از قضا دردونه حسن کبابی مامان جان هم هست.جناب برادرجان از طرف مامان جان مامور ممیزی وبلاگ اینجانب می باشد .طی آخرین اخطاریه ای که لحظاتی پیش بدستمان رسید اگر آمار وبلاگ ایشان یعنی آسمان آبی من به نصف آمار خونندگان ما نرسه تا فردا کرکره وبلاگ ما به جرم تبرج ٬ اشاعه فرهنگ مبتذل شوهر شوهر کردن ٬نمایش عکسهای خصوصی زن سی ساله و....بسته خواهد شد .لطف کنید برید زیاد زیاد وبلاگ برادر جان رو ببینید (همش ریفرش یا رفرش یا فرش بفرمایید نخوندینم نخوندید.) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
حتما همتون شنیدید که بی نمازی بی بی از بی چادریه .اما من اینجا می خوام یک ضرب المثل جدید اضافه کنم که بی شوهری مودی خانوم از بی عرضه گیشه .نشون به نشون که وقتی یه آقای جنتلمن موجه تویک محیط کاملا مشخص (  جمله معروف من قصد مزاحمت ندارم قصد ازدواج دارم نه البته !)پیشنهاداتی میده و مودی خانوم هول میشه میگه ببخشد من متاهلم این دیگه صرفا به بی عرضگی مودی خانوم بر میگرده خدا اول کلی پول بعدم یکم عقل یه مودی خانوم بده .

نتیجه اخلاقی :اکثر زنان مجرد بدلیل بی عرضگی (ببخشید حیای

 مفرط )همچنا ن مجردند لطفا یک کلاس هرروز پروتر از دیروز به من معرفی کنید .توروخدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 

چرا میزان لبخند زدگی سه فرد حاضر در عکس فرق میکند؟

الف-چون لبخند آقا زورکی است یا بخاطر اشتباه بزرگی که مرتکب شده (یعنی ازدواج )زهر خند است

ب)لبخند خانم عمیق است چون سر یکنفر را گول مالیده و با آوردن بچه جاپایش راهم محکم کرده (باور خاله زنکی )

ج)لبخند دختر بچه نصف ونیمه است چون اولا از اینکه مامانش سر بابایش را گول مالیده خوشحال است ولی از طرفی نگران است که خودش نتواند سر کسی را گول بمالد.

د-همه گزینه ها صحیح است

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
لوکیشن :طبقه ۳۵۲۲ یک سازمان دولتی

بازیگران :سه تا کارمند خیلی باکار!!شامل یک فقره زن سی ساله ٬

یک فقره دختر ترشیده ۲۹ساله خیلی در حسرت شوههر !و از نصف آقایون همکار خواستگاری کرده ٬

و یک فقره خانم متاهل سی سالانه فرزنددار

نفر دوم وسوم در حال گفتگو ٬زن سی ساله در حال وب گردی وفالگوش

دومی با حسرت به سومی :تو سختت نیست کارمندم هستی وقت داری  به خونه داری وبه بچه داریم برسی ؟؟؟؟؟؟؟؟

سومی کمی فخارانه !!:تقریبا همه کارها رو همسرم میکنه من از این مادرشوهر تا اون مادرشوهر آشپزی و خونه داری وبچه داری میکنم بقیه وقتها آقای همسر کارارو میکنه

دومی با یک آه جیگر سوز :یعنی چی ؟    دومی : یعنی ماهی یکباری که مادر شوهرم میاد خونمون من آشپزی و خونه داری و بچه داری میکنم بقیه اش با شوهرمه.تا ماه بعد.یعنی از این مادرشوهر تا اون مادرشوهر..!

نتیجه اخلاقی :۱-آقایان همسر وظایف کاربری بی شماری غیر از همسری دارند پس پولتان را دور نریزید ازدواج کنید تا هم کسی باشد خانه تان را نظافت کند آشپزی کند و......

۲-اولویت ازدواج را با آقایان بی مامان بگذارید تا همان ماهی یکدفعه هم مجبور به انجام امور شاقه خانه داری نشوید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دوستی داشت برایم تعریف میکرد که یه آقائی با ماشین بهش زده و بعد که رسوندتش بیمارستان باهم آشنا شدن ومعلوم شده آقا کلی تحصیلات و پول اینا داره. دوست منم عین سریش چسبیده بهش و ای یار مبارک والان دوتا بچه دوقلوی خوشگل دارند.حالا ایهاالناس من میخواهم تصادف شوم از کلیه دوستان مجردی که ماشین مدل بالا دارند فراخوان داده می شودمحل عبور ومرور روزانه را اطلاع دهند تا من سریعا تصادف شوم!!!.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
                   

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دیروز داشتم سلانه سلانه میرفتم خونه ٬ یه موتوریه رد شد داد کشید پس تو کی میخوای شوهر کنی ؟

سئوال :۱- آیا بر پیشانی من نوشته شده ترشیده ؟

۲-آیا من اینقدر بوی ترشیدگی می دهم ؟

۳-آیا همه دختران همسن وسال من ترشیده اند و این متلک!حالت عام پیدا کرده ؟

۴-آیا اکنون خانمها ابرو قاجاری میذارن وازدواج نکردها خیر ؟

۵-آیا فناوری هوشی جوادها اینقدر پیشرفت کرده ؟

وسئوال آخر آیا من اینقدرپا به سن گذاشته ام که جواد پسند شده ام !

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

لوکیشن : یک آپارتمان 8 واحده

بازیگران :زن سی ساله  طبقه سوم واحد دست چپ  ،

سه تا دختر دانشجو طبقه سوم واحد دست راست ،

سه تا پسر کارمند ؟دانشجو ؟ بیکار ؟ با کار ؟ طبقه دوم واحد سمت چپ

یک زن وشوهر جوان  طبقه چهارم واحد سمت چپ  

                     

    ساعت : 21 شب

زن سی ساله تازه از خانه پدرجان آمده شوهر جوان  همین الان از سرکارآمده  هردو به آرامی کلید میندازند ووارد خانه می شوند

 شوهر جوان :( بدون سلام به همسرش)   شام چی داریم ؟

 

ساعت 21:10  پسرها در حالی که بلند بلند می خندند وهمدیگر را باالقاب زیبا ! صدا می کنند وارد می شوند تلویزیون بابالاترین صدای ممکنه  روی شبکه سه روشن می شود بحث فوتبالی شروع می شود خاک بر سرت کنن بزن تودروازه .....اه......مرده شورشو ببرن که اینقد پول میگیره هیچ غلطی نمی کنه ......

ساعت 21:15 دخترها وارد می شوند سلام عزیزم خوبی مرجان جون الهی قربونت برم مریم جون صدای ماچ ..   مرجان راستی ا ون پسره که ازش خوشم میاد امروز بهم نگاه کرد فکر می کنی منظورش چی بود ؟ دو دقیقه بعد صدای ضبط .موسیقی باباکرم .........رقص ..... دست .....سوت .....اینا!

 

ساعت 23:55

خانه زن سی ساله : دو تا پنبه توی گوش زن سی ساله ،متکا روی سرش ،سعی می کند بخوابد  سر و صداها به اوج خود رسیده زن سی ساله سرسام گرفته

خانه زن وشوهر جوان :مرد و زن در حال فریاد کشیدن بر سر هم ،دعوا شدید ،زن در حال گریه در حال نفرین مادر شوهر ،شوهر در حالی که فریاد می کشد به مادرزن ناسزا میگوید

خانه دخترها :یکی از دخترها گوشی موبایل در دستش :سلام استاد ،می خواستم راجع به تحقیقم با هاتون صحبت کنم فردا وقت دارید ؟آخه خیلی مهمه ؟ (زن سی ساله متعجب از این استاد خنگ که نمی فهمه دختره چرا اینقدر بهش زنگ میزنه !!!!)   دختر دوم موبایل به دست اون پنجره :آرش ببین اصلا تو خیلی بی معرفت شدی اوایل خیلی بهتر بودی تو دیگه منو دوست نداری (صدای گریه ).........

خانه پسرا :صدای موبایل .....پسر اولی به دومی :اه این آذر چقدر زنگ میزنه (عینا نقل به مضمون ) پسر دومی بابا خوشبحالت .......پسر گوشی رو ور میداره .......سلام چطوری خواب بودم کارم دارم چیکار داری ....یک دقیقه گوشی رو نگه داره پشت خطی دارم .......سلام نسرین جون چطوری جیگر دلم برات تنگ شده بود خوشگل من یک دیقه گوشی رو نگه دار .......آذر الان کاردارم مامانم!پشت خطه بعدا زنگ بزن......خوب نسرین جون میگفتی ......

 

 ساعت 30 دقیقه با مداد

زن سی ساله همچنان خواب زده ،زن وشهر در حال آتش بس ،

خانه دخترها:    (صدای گریه )دختر اول به دومی :ولش کن ؟آرش لیاقتتو نداره ولش کن بره به جهنم

خانه پسرها :بحث فوتبالی ، سیاسی ،صدای قهقه ، خنده .پسر اولی به دومی : به نظرت دختر امروزیه راه میده تریپ رفاقت بزنم  از نسرین خسته شدم  ....پسر دومی :آره بابا ولی خوشبحالتا خوب حال میکنی ولی خرج این دخترا میکنی سخت نیست پسر اولی :خریا ؟ بابا اونا خرج من میکنن .....صدای قهقهه

 

ساعت 2 بامداد

زن سی ساله خواب زده

خانه زن وشوهر :تقریبا ساکت !!!!!!! صدای دوش حمام

خانه پسرها صدای موسیقی پاپ  یکی از پسرها در حال همسرایی آواز با بقیه پسرها بابا دیگه برید بتمرگید

(صدای جیغ یک خانم از اتاق زایمان بیمارستان پشت خانه یا از طبقه بالا ؟؟؟؟؟صدای قهقه پسرها

خانه دخترها :صدای آرام آهنگ داریوش

 

ساعت 4 صبح :

همه خواب فقط زن سی ساله بیخواب

 

 

ساعت 6 صبح:

خانه پسرها ودخترها :خواب

 زن سی ساله بدبدو در حال رفتن سرکار

زن و شوهر جوان در حال دعوا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
امروز داشتم سر یک موضوع کاری با یکی از همکارا صحبت میکردم که یدفعه نمیدونم چرا دعواشد  یعنی من عصبانی شدم و کلی داد زدم و ازاون جائیکه در بدترین مود ممکن بودم(من کلا خیلی خوش اخلاقم !!) سنگ تموم گذاشتم. یکی دو ساعت بعد اون آقا زنگ زد وضمن معذرتخواهی (خوب البته که باید برای دادهای که شنیده بود عذرخواهی میکرد )به بنده عرض کردن! بیچاره شوهرت ماهم فرمودیم شوهر نداریم عرض کردن با این اخلاقی که تو داری معلومه مجردی تازه اگر داشتی سر به کوه وبیابون میذاشت !!!!(البته من خیلی خوش اخلاقما دزدای عزیز نترسن بیان خونمون دزدی ).

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
می خواستم از اینجا اسباب کشی کنم یک وبلاگ جدید ایجاد کردم خرت وپرتامم بردم وواقعا تصمیم گرفتم برم (واقعا بعضی وقتها از اینکه این همه آدم میدونن این وبلاگ مال منه  خسته می شم چون مجبورم که خودمو سانسور کنم) فعلا دوباره کرکره وبلاگ میکشم  بالاولی نمیدونم چقدر میمونم دوستان عزیز هم از این بعد منو با نام همین مودی خانوم بشناسید تا ببینم چی میشه از همه دوستان عزیز هم خواهش می کنم اینقدر سئوال خصوصی نپرسید چون دلم نمیاد جواب ندم ولی خودم تحت فشار قرار می گیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
بدلیل درس عبرت گرفتن دیگران  یک فقره عکس زن سی ساله که همین امروز گرفته شده در محل درب واحد پلمب شده به نمایش گذاشته می شود

                                        ستاد مبارزه با وراجهای وبلاگ نویس

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
این واحد وبگاهی به دلیل افسردگی شدید نویسنده تا اطلاع ثانوی پلمب می باشد
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
من اینجا بس دلم تنگ است وهرسازی که می بینم

    بدآهنگ است

      بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم

        بیبینم آسمان هرکجا  آیاهمین رنگ است ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
در فاصله میان سالهای ۱۸۰۰  تا ۱۵۰۰ قبایل گله داری رو به سمت جنوب پیشروی کردند.که وابستگیشان به زمین کم بود و خودرا آریا می نامیدند اینان برای ازدواج اهمیت زیادی قائل نبودند و وابستگی زنان به خاندان خودشان بیستر از وابستگی به شوهرش تلقی می شد (تقریبا مثل حالا!!!)زنان در هنگام جنگ به خانواده خود می پیوستند وعناوین را از پدران خود به ارث می بردند نه شوهرانشان (دقیقا مثل حالا!).و جالبتر از همه اینکه این قوم هر جاکه رفت فرهنگ وزبان خودرا بر میزبان تحمیل کرد (درست برخلاف حالا!).

پانوشت : این پست هم تاریخی بود پس جزءیک پست مقرر روزانه نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
در جریان یک تحول (همراه با ویبره )و طی یک جلسه سه ثانیه ای بین زن سی ساله و نگارنده مقرر گردید که جز در موارد اضطراری والبته انفجاری (از نوع حرافی ) روزی یکبار بیشتر آپ نکنم.(البته این پست جزءیکبار امروز نیست ).تصمیم دیگری که با نهایت اکراه اتخاذ شد فیلترینگ نظرات بود البته من فحش خورم خوبه (به طور مثال :......بی سوادت کنن ......یا ...... حالم از نوشته هات بهم خورد)از این نظرات میگذرم ولی متاسفانه بعضیها حدود نزاکت اخلاقی را به صورت تمام و کمال زیرپامیگذارند بنابراین مجبورم بخاطر احترام به دیگر خوانندگان بلاگ نظرات را اول خودم بخونم .در ضمن پاسخ تست چهارجوابی گزینه د بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
ای مهربان من      من دوست دارمت   چون سبزه های دشت

                     چون برگ سبزرنگ درختهای نارون

معیارهای تازه زیبائی      با قامت بلند تو سنجیده می شود

                    زیبائی عجیب تو معیار تازه ای است

با غربت غریب فراوانش                 مانند شعرمن

این شعر بی قرین       واین تفاخر از سر شوخی است نازنین

توضیح :این شعر زیبا را مرحوم حمید مصدق در وصف من سروده است.(من الان در توهم هستم جدی نگیرید فقط از شعر لذت ببرید )

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 

کدامیک از تصاویر زیر مربوط به زن سی ساله است:

الف-نفر اول از سمت راست            ب-نفر دوم از سمت چپ

ج-نفر اول ردیف اول سمت راست      د-هر چهار گزینه صحیح است.

               

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
مسافر مالباخته در کتاب مسافران گفته اند :

هروقت خیلی احساس تنهائی کردی بدان خدا دلش برای حرف زدن با تو تنگ شده است.

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
آورده اند که در روزگاران قدیم زن سی ساله ای بودندی که در محل کار ارباب رجوعانی داشتندی .روزی سالخورده بانوئی به او مراحعه کردندی .زن سی ساله دلش برای پیر زن بسوخت وکلی پارتی بازی نمودندی که کار بانوی پیر راه بیفتندی در همین اثنا پیرزن به زن سی ساله نزدیک شدندی ونیم نگاهی به دست بی حلقه زن سی ساله افکندی ودر گوشش نجوا نمودندی که ما را پسران برومندی است شما کار ما را راه بینداز٬ ماهم یکی از پسرانمان را به رسم رشوه ببخشید! تحفه پیشکش نمودندی زن سی ساله هاج وواج از آخرین ورژن رشوه گردیدندی و عطای کار خیر برای پیرزن را به لقا بخشیدندی!
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دیروز دوستی را بعد از سه چهار سال دیدم دختری تحصلیکرده ٬زیبا ُو شاد که تا جائی که خاطرمبارکمان مانده کلی طرفدار داشت.این دوست ما دلباخته پسری بودآن آقا که البته در زندگی اجتماعی یک انسان متشخص و صاحب قلم بود از همان ابتدا آب پاکی را روی دست دوست جان ریخته بود که من تریپ !!!ازدواج نیستم !!!!!!!!.دوست خنگ من هم با تصور اینکه با استفاده از محبت وسایر ابزارها !خواهد توانست مسیر رابطه راهدفمند؟!کند در این رابطه چند ساله به همه چیز تن داد از خیلی از خطوط گذشت امکان تحصیل در یکی از دانشگاههای خارج از کشور را از دست داد بدتر از همه اعتماد خانواده به او از بین رفت .و اکنون بعد از سالها آقا هنوز بر سر حرف خودش است واین دوست ما همچنان در توهم ازدواج با او.من هیچوقت پسر نبودم که بفهم وقتی یک دختر تحصیلکرده خوشگل شاد با اصل ونصب عاشق آدم باشه و  سالها هم با هم رابطه داشته باشن چرا باید باهاش ازدواج نکرد ورفت با دوست دختر یکی دیگه ازدواج کرد(حتما غیرت بعضی پسرا اینجوریه !)اما به عنوان یک زن میدونم که درسته که زنها تابع احساساتشون هستش ولی عقل هم چیز خوبیه واین خود ما خانمها هستیم که تا این درجه خودشان را خوارو ذلیل می کنیم و با زهم از ماست که بر ماست .در ضمن من در چنین حالتی بیشتر از اونکه اون آقا رو مقصر بدونم دوست خودم رو گناهکار میدونم که با ندونم کاریش زندگیشو نابود کرد.
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
                             

       یک ازدواج خیلی موفق از نظر من 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
الان در سایت هفت تیر مطلبی دیدم در خصوص سئوال از یک مرجع تقلید در خصوص مجوز شرعی ترمیم دوشیزگی ! بعد از عقد موقت مخفی وعدم بیان آن به همسر آینده و جالبتر از همه تایید آن .

در کشوری که بعضی بایکبار ازدواج هرچند کوتاه به کالای !!دست دوم تبدیل می شن شاید بد نباشه بعضی دیگر باچنین کلکهائی خود را دختر نارنج وترنج معرفی کنند وچنین کلاهی سر جنس مخالفی بگذارند که چنین چیزی برایشان ارزشمندتر از شعور تفکرو احساسات یک زنه.وقتی دانشجو بودم دوستی داشتم که کسی رو  دوست داشت و بخاطر اون خواستگاران زیادی رو رد کرده بود ولی دوست این خانم خیلی راحت  با این بهانه که من نمیتونم با دختری ازدواج کنم که با من دوست بوده این خانم رو رها کرد وچنان ضربه روحی به او زد که دوست من هنوز دچار افسردگی شدیده و دارو مصرف می کنه واقعا از ته دل امیدوارم نصیب اون آقا و امثالهم  این خانمهای استیفا کننده باشن که آفتاب مهناب ندیدن مثلا". از ماست که برماست و هر کسی همون سرش میاد که حقشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 از آنجائیکه آقای دزد محترم بازهم به خانه مسافر عزیز   (دوست وهمکار  خیلی عزیزمان )سر زده ما هم برآن شدیم که به همین منظور از کلیه دزدان محترم که تمایل دارند از خانه ابوی جان محترم ما سرقت کنند و خواهر جان کوچک شماره یک رابدزندخواهش کنیم به مطالب زیر توجه بفرمایند :

ا-منافع  : الف -خواهر جان شماره یک با دیدن اینجانب عبرت گرفته و بسیار کم غذا می خورد صبحانه اصلا نمی خورد نهار دو قاشق ٬شب یک لیوان شیر ب-کلیه درآمدهای اینجانب اعم از ماهیانه ٬پاداش ٬عیدی ٬حق ماموریت و...بعنوان ناز شصت بمدت ۵ سال تقدیم خواهدشد.

۲-تعهدات :جنس مسروقه بهیچ وجه من الوجوهی بازپس گرفته نمی شود.

۳- پیشنهادات :دزد جان بهتر است کر باشد چون خواهر جان کمی (خیلی کم البته )غرغرو است .

۴-اولویت: با کسانی است که بیشترین فاصله مکانی را تا تهران داشته باشند.

قبلا برای تمام این عزیزان صبرجمیل آرزومندیم.

                                                                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 

فانوس دریایی اسکندریه یکی از۷ مورد عجایب هفتگانه جهان قدیم بودهکه در مصر قرار داشت. برجی که بر فراز آن آتشی روشن می‌کردند تا شبها راهنمای ناخدایان برای رسیدن به بندر اسکندریه باشد. این برج در جزیره کوچک فارو بنا شده بود و دلیل کاربرد کلمه فار به معنای چراغ دریایی برای نامیدن این نوع ساختمانها که چراغ راهنمایی برای کشتی بود  احتمالا از اینجا مصطلح شده  است. برج دریایی اسکندریه در زمان سلطنت جانشین اسکندر یعنی بطلمیوس دوم (۳۰۷ - ۲۴۷ قبل از میلاد) به وسیله معماری به نام سوسترات ساخته شد. یونانی‌ها می‌گویند این برج در حدود ۲۷۲ متر ارتفاع داشته، ولی اعراب که ۱۰ قرن بعد قدم به مصر گذاردند گفته‌اند ارتفاع خرابه برج به ۱۶ متر می‌رسیده است. این برج روی پایه‌ای چهار گوش بنا شده بود که ۶۹ متر ارتفاع داشت. روی این پایه، برج با مقطعی هشت‌ضلعی ٬ ۳۸ متر ارتفاع قرار داشت و برج ۹ متری دیگر روی آن بنا شده بود که بر فراز برج اخیر فانوس دریایی پرتو افکن بود. این برج تا قرن ۱۲ راهنمای کشتی‌ها بود ولی در سال ۱۳۷۵ میلادی بر اثر زلزله شدیدی که در اطراف اسکندریه روی داد از بین رفت و از خرابه‌های آن نیز چیزی باقی نمانده است.گفته می شود بر روی برج یک آینه غول پیکر نصب بوده است  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
مژده به طرفداران :

آخرین ورژن عکس اینجانب رو نمائی شد

                         

                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دوستان عزیز

این وبلاگ مورد ممیزی دقیق برادر جان قرار میگیردوگزارش کار آن به صورت کامل وجز به جز در اختیار مامان جان قرار میگیردلطف کنید در ارائه نظرات ضمن مد نظر قراردادن این موضوع مهم حواستان باشد که ممکن است کرکره وبلاگ ما بعلت تبرج و از این حرفها توسط برادر جان پایین کشیده شود.ممنونم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
من توی یک شرکت دولتی کار می کنم(مثل قبل ومثل 25 سال آینده) کاملا" شبیه بقیه سازمانهای دولتی.صبح  من با حداقل 20بار زنگ زدن موبایل وکلی عذاب صبح زود بیدارشدن  ومقداری ناسزا به خودم شروع می شه. بعدشم در یک عملیات متهورانه در طول ۵ دقیقه حاضر میشم .بعدش به پیشی جان سیاه سلام میکنموواونم مثل همیشه تحویلم نمیگیره .بعدشم میدوم دم درب خونه و سوار ماشین باباجان می شم که تا دم در اداره باچاشنی قربون صدقه های صبحگاهی باباجان عروس کشون می شم تا اداره (ضمن پوشیدن مانتو وبستن بند کفش ) با کشیدن مقنعه ام به جلو وپوشاندن کامل موهام جلوی آئینه آسانسور روز کاریموشروع می کنم اول میدوم توی اتاق به وبلاگم سر میزنم (تا پایان روز این عملیات 546987321 دفعه دیگه تکرار میشه )بعدش با دویدن جلوی اتاق رئیس جون بزرگ وادای احترامات فائقه ویک سلام بلند بالای چاپلوسانه می یام پشت میزم می شینم .سپس مراسم صبحانه اجرا می شه .بعدشم انجام چهار پنج تا کار کوچیک طاقت فرسا!ومذاکرات خاله زنکی وعزل ونصب رئیس روسا ووزیر وزرا وتجویزات پزشکی و...با همکاران محترم مطالعات وپژوهشهای کاری بنده با مطالعه آزاد مثل کتابهای گابریل گارسیا مارکز !و تولستوی و غیره که همه با کارم ارتباط تنگاتنگ دارن! ادامه پیدا می کنه بعدشم میدوم میرم غذامو میخورم و در اجرای فریضه صله ارحام چهار تا تلفن اینو و اونور  ٬سی چهل بار دیگه  هم میرم اتاق رئیس جون بزرگ و چاپلوسی می کنم تا ساعت کارم تمام میشه و میدوم میرم خونه در ضمن سر راه به کتابفروشی نزدیک محل کارمم سر میزنم یکم دماغمو با حسرت به شیشه می چسپونم و آه می کشم که نمی توم کتاب جدیدی بخرم(یا میخرم و بعد بابت پولی که دادم عذاب وجدان میگیرم ) .در تاکسی هم از مراحم بعضی برادران عزیز بهره مند مشم وعین سوسک خودم لوله می کنم کنار پنجره تاکسی گرچه اصولا" مفید واقع نمی شه وبنده حسابی مورد التفات قرار می گیرم .تا دم خونه مامانم اینا چند تا متلک آبدار راجع به تمامی اندامم از کلیه آقایان پا به سن گذاشته خرید خانه کرده به دست که نمی دونم باآن تیپ اداری داغون به چی نگاه می کنن می شنوم تا می رسم خونه مامانم اینا .سپس مراسم خواب ظهرگاهی همراه با مطالعه مجلات زرد آغاز می شه .غروبگاهان چشمان مبارک که باز می شه با استقبال پدرانه الهی دورت بگردم مادر من و ماه من باباجان با کلی ادااطوار٬سی سالانه خودم رو میندازم در بغل مامان جان تا ضمن گرفتن مهر مادری از جملات مهر آمیز مامان جان که سنمو یادآوری میکنه و آرزو میکنه که ایکاش یکی .....بشه بیاد سه تامون (سه تا دختراشو )باهم ببره بهره مند میشم .در این ضمن بابائی یادآوری می کنه که نمی خواد مارو شوهر بده و مامان جان میفرماید که بابا جان چون کسی نیست  مارو بگیره ببره !همچین حرفی می زنه (فکر کنم مامان جان چشماش ایراد پیدا کرده که این صف طویلی که هرروز دربخانه ما تشکیل می شه رونمی بینه !  ).بعد از مراسم چای  و نهار خوردن مجدد بنده ،من ومامان جان می ریم قدم بزنیم که  اصولآ" به خریدوخوردن یک ساندویچ بزرگ (من ومامان هردو باربی هستیم !!!)منتهی میشه بعد ازخوردن شام (مگه ما ساندویچ خوردیم ؟؟؟)و شنیدن غرو لندهای همیشگی خواهر جان کوچک که تازه از سر کار اومده وهی نق می زنه که چرا فیلمهای که ازش قرض گرفتی نیاوردی تا به دوستهای گرامیش ببخشه٬ با لب ولوچ آویزون و همراه با قربون وصدقه های مامان جان وباباجان تشریف می برم خونه خودم واونجاهم پس از انجام یک سری کارهای فوق سری (که از گفتن آنها بشدت معذورم )مراسم کتاب خوانی شبانه برگزار می شه .وسپس خواب .٬٬پایان یک روز بسیار مفید .این مطلب گذاشتم تا باخواندن و مقایسه یک مطلب کاملا متفاوت درخصوص زندگی اسفندانه ما ببینید یک انسان چقدر میتونه در طول یکماه زندگیشو تغییر بده وهدفمند کنه .
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
آورده اند که در روز بیستم فروردین ماه سنه یکهزار وسیصد و خورده ای بانوئی چشم به دیده حیات گشود که مامان جان نامیده شد بزرگترین اثر هنری آن بزرگ بانو اختراع ما(به همراه باباجان البته !)است که اولین عجوبه هفت گانه عصر جدید نام گرفته ایم.از عجایب هفت گانه دیگر که این بزرگ بانو به ثبت رسانیده میتوانیم  به برادرجان وخواهرجان شماره یک ودواشاره کنیم.البته مامان جان بعلت علاقه به خودرو ملی (پیکان) تمامی ساختهایش را به یک شکل انجام داده فقط کمی در سایز فرق می کنند.از اکتشافات ایشان می توان به زن برادرجان اشاره نمودالبته ایشان تا امروز علیرغم میل قلبی فراوان موفق به کشف عنصر داماد نشده است که این موضوع فقط و فقط به ضدتبلیغهای ایشان درخصوص اینجانب وخواهرجان شماره یک برمیگردد(درباب خانه داری ٬آشپزی وغیره مامان جان هرجا بشیند با استفاده از صیغه مبالغه ضد تعریف میکند).خاتمه المطلب زادروز و تولد ایشان را به خودم ٬باباجان ودیگر اعضا خانواده ودر آخر به خودشان تبریک می گویم.

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

             بدون شرح !!!(پیرمرد افغانی در یکی از فروشگاههای کابل ٬این شرح نبودها)

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 7:5 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
گرچندکه روی وموی زیباست مرا!!!

چون لاله رخ !وچوسروبالاست مرا

معلوم نشد که اندرین گلشن دهر

نقاش ازل بهرچه آراست مرا

 حکیم عمرخیام در وصف اینجانب سروده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
بچه های شیرخواره وزیر دوسال به محلی در شهر منتقل شدند کارمندان ثبت احوال درحیاط مجموعه می نشستند وبرای کودکان شناسنامه می نوشتند. پزشکی با معاینه دندان بچه ها سن تقریبی آنها را تشخیص و گواهی می داد.به این شکل سگ به عباس چهارساله فرزند حسین وسکینه ،موش به لیلای هفت ساله فرزند علی وربابه و....تبدیل شدند.به این صورت بود که کم کم وضعیت بچه ها بهتر شدوخبرهای خوبی از سلامت آنها به گوش می رسید.

*برگرفته از کتاب دختری از ایران نوشته ستاره فرمانفرمائیان

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
جای شما خالی ،امروز داشتم باسرعت نور دنبال اتوبوس میدویدم (دویدن من رو با اون تیپ باربی ام تصور کنید !)که برم پیش مهندس علی ،تا باهم بریم سر یه پروژه ،تا منفجرش !، نه ببخشید ایراداتش رو برطرف کنیم که یه آقای میانسال از کنارم رد شد و یک جمله بسیار چندش آور گفت باعصبانیت برگشتم .......که چشمتون روز بد نبینه یکی از همکاران با سابقه خودمو دیدم که تعداد زیادی خانم هم زیر دستش ودر واحدش کار می کنند.لازم نبود چیزی بگم چون اون آقا با سرعت و شرمگین  دور شد فقط تاثرم از این بود که حضرت آقا در بدو استخدامم چند بار بخاطر حجابم به من تذکر جدی داده بود اونوقت خودش در حد یک جوان ولگرد بی شخصیت رفتار میکرد.نمیدونم تاسفم بخاطر سن وسال اون آقابود یا موقعیت اجتماعیش یا ....اما واقعا جاداشت که به حالش تاسف خورد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
خانم ستاره فرمانفرمائیان که اولین مدرسه آکادمیک مددکاری اجتماعی را(به گفته خودشان) در ایران پایه گذاری کرد در کتاب دختری از ایران درخصوص اولین دیدارش از یتیم خانه تهران بهمراه دانشجویانش می نویسد :

پیش از اینکه به یتیم خانه امین آباد برسیم گمان میکردیم که هیچ توهینی به انسان بیش از انچه در تیمارستان رفته بود امکان پذیر نیست اما بادیدن یتیم خانه که در مزرعه ای در جنوب تهران بود فهمیدیم      بی رحمی انسان حدومرزی ندارد.در یتیم خانه سیصد کودک نوزاد تا دوازده ساله از دختر وپسر دیدیم که سرراهی بودند .دریکی از انبارهای مزرعه که ظاهرا خوابگاه بود کودکان شیرخوار تا دوسال را نگه میداشتندکه بعلت بدرفتاری سوءتغذیه وجهالت سرپرستان از رشد بازمانده بودندبیشتر آنها چون کرم روی زمین میغلطیدند وبه سوی پاهای ما میخزیدند........

تقریبا هیچ بچه ای اسم نداشت مراقبان سنگ دل هریک از بچه ها را به نام حیوانی می شناختند خرگوش ٬موش٬سگ.....وبچه ها معصومانه در مقابل این اسمها واکنش نشان می دادند ....هرگونه بیماری از کرم معده تا سل و تراخم بین آنها رایج بود.این کودکان هرگز اجازه بازی فعالیت وحتی سخن گفتن نداشتنددچار مسخ شخصیت شده بودند ومعنی خیلی از حرفهای ما را متوجه نمی شدند.

*این مطلب ادامه دارد.در ضمن ازدوستان عزیز بخاطر اشتباهی که سهوا "در خصوص فراموش شدن واژه اولین مدرسه آکادمی مددکاری اجتماعی در سطور بالا رخ داده بود پوزش می طلبم واز آقای امیدوار عزیز بخاطر دقت نظری که داشته اند تشکر میکنم .علت این اشتباه کمی وقت بود که سعی میکنم از این به بعد اگر وقت نداشتم اصلاآپ نکنم که چنین اشتباهاتی اتفاق نیفتد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دوستان گرامی ٬تعطیلات اسفندانه و عیدانه ما به پایان رسید واز فردا باید برویم خارج از اداره وتمام پروژهای زمین افتاده سازمانمان را حل کنیم البته اینجانب بعنوان مدیر پروژه و آقای مهندس علی ...بعنوان دستیار ما و کارمند پروژه !!!!(علی آقای همکار این جمله برای شما بود  که اولایادت نره من مدیرپروژه ام شما کارمند پروژه  دوماتا شما باشی کامنت نذاری دزد بیاد تورو بیبنه در میره )خلاصه دیگه نمیتونم تند تند آپ کنم ممکنه یک مقدار طول بکشه .لذا قبلا همین جا از دوستان عزیز عذرخواهی میکنم .
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
بعلت افسردگی فراوان از تعداد کم بازدید کنندگان وب سایت تا اطلاع ثانوی (شاید ده دقیقه دیگه ) از آپ کردن معذورم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
الان آقای مسافر عزیز آمده بود اتاق ما و داشت بخش خبر صدا وسیما رو بخاطر اعلام برخی اخبار که موجب بدآموزی می شوند مورد انتقاد قرار میداداز جمله خبری که دیروز از سیما پخش شده در خصوص حمله تمساح به یک خانم که با دخالت همسرخانم مجبور به عقب نشینی شده و موفق به خوردن خانم نشده .اشکال مسافر جان به این خبر این بود که وقتی هر ده هزار سال یکبار چنین اتفاق میمونی می افته ویک آدم احمق !!!از به ثمر رسیدن آن جلوگیری می کنه چرا باید در اخبار سراسری پخش بشه تا باعث بدآموزی بشه ودیگر آقایون هم در شرایط مشابه دست به چنین اقداماتی بزنن ؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
در ایام عید یکی از همکاران محترم دچار دزدزدگی شد ٬البته تنها مایه تاثر ایشان این بود که در اون موقع همسر محترمشان منزل نبود که دزد ایشان راهم به انضمام وسایل خونه ببرد .از طرفی  قدما  دزد را درخواب دیدن به داماد تعبیر می کردن.از این دو مطلب مهم نتیجه میگیریم دزد میتونه همون داماد باشه یا داماد همون دزد باشه حالا من تصمیم گرفتم امسال بیشتر خونه خودم (تنها )باشم شاید دزد به خونه ما هم بزنه (البته ترجیح می دم اول دزد این خواهر جان شماره یک رو ببره تا از شر غرغرهاش راحت شیم!!!البته مامان جان میفرمایند بچه ام هنوز کوچیکه توبرو برای خودت دعا کن ٬خوب مامان جان حق داره این صف طویلی که هر روز در خانه باباجان تشکیل میشه مامان جان بایدم ناز کنه !!!) 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
جای شما خالی ٬پنج شنبه شب مامان جان  یک مهمان مهم (زن برادرجان مامان جان !!)داشت ومی خواست سنگ تمام بذاره که دچار سردرد شدید شد (فکر کنم از شوق دیدار زن برادرش !)ومن و خواهر جان شماره یک٬ در یک حرکت رابین هود وار تصمیم گرفتیم آشپزی کنیم جای شما خالی چنان قورمه سبزیی بنده درست کردم و چنان شفته پلوی خوشمزه بی نمکی (فکر کنم بخاطر رعایت  فشارخون باباجان !!) خواهر جان درست کرد که زن دائی جان اگر کلاهشم بیفته اینور نمیاد برداره ٬ بابا جان هم فرمودند که وقتی میگم دخترام وقت شوهر کردنشون نیست برای اینه. مامان جان هم با کلی ناله ونفرین فرمودند خدایا میشه یه ....بیاد هردوشون ببره من راحت شم (سئوال :دعای خیر مامان جان یه ایراد داره٬ نمی شه یک نفره دو تائی مون باهم ببره ؟؟چون علاوه بر مسائل شرعی و غیر شرعی !من اصلا حاضر نیستم با خواهر جان هوو بشم !)

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
تا واپسین ماههای عمر سلطنت قاجارها مردم ایران از اقشار و گروههای مختلف دارای ورقه هویت و یا شناسنامه رسمی و قانونی نبودند و اساساً مرکزی رسمی و دولتی هم برای ثبت اسامی و هویت اتباع کشور وجود نداشت و به تبع آن مبنا و معیاری قابل وثوق دربارۀ جامعه آماری مردم ایران نیز در نظام حکومتی و مدیریتی کشورمحل چندانی از اعراب نداشت و اساساً آمارها و برآوردهای جمعیتی کشور مبتنی بر میزان علمی و دقیق نبود. نخستین بار در 14 خرداد 1304 بود که مجلس شورای ملی دوره پنجم قانونی در چهار فصل و سی و پنج ماده به تصویب رسانید که « قانون سجل احوال » نام گرفت که مقرر می داشت حداکثر تا یک سال آتی آحاد مردم ایران لزوماً باید دارای ورقۀ هویت و یا همان شناسنامه شوند. ماده چهارم این قانون مردم کشور را موظف می ساخت برای هر فرد شناسنامه ای مجزا صادر کرده و سند آن را در دفاتر حکومتی ثبت و ضبط کنند. در ورقه هویت محل هایی برای ثبت تولد، فوت، ازدواج و اطلاق پیش بینی شده بود.
قانون کلیه مأمورین دولتی و حکومتی را در اقصی نقاط کشور ملزم می کرد، از آن پس فقط در قبال ارائه ورقه هویت (شناسنامه) پاسخگوی ارباب رجوع باشند. قانون برای کسانی که در موعد مقرر شده از دریافت شناسنامه اجتناب کنند و یا به جعل ورقه هویت مبادرت ورزند، مجازات و تنبیهاتی نیز پیش بینی کرده بود.
در 20 مرداد 1307 مجلس شورای ملی دروه ششم « قانون سجل احوال » دیگری را در 16 ماده تصویب کرده و تصریح نمود که تمام مواد قانونی مصوبه قبلی (14 مرداد 1304) که مغایر با محتوای مصوبه جدید باشند، ملغی خواهند بود. این قانون جدید کلیه افراد ذکور بالای 17 سال را ملزم می کرد شخصاً برای تهیه ورقه هویت (شناسنامه) به دفاتر سجل احوال محل زندگی خود مراجعه کنند. زنها نیز می توانستند شخصاً و یا با وکلای « ثابت الوکاله » برای اخذ شناسنامه اقدام کنند. دارندگان ورقه های هویت ملزم بودند حداکثر پس از ده روز از وقوع تولد، ازدواج و طلاقِ فرزندان، بستگان و افراد تحت تکفل را به مراکز سجل احوال اطلاع دهند تا در شناسنامه های آنان ثبت شود. این زمان برای فوت حداکثر 48 ساعت تعیین شده بود.
ماده سیزدهم این قانون « اداره کل احصائیه و سجل احوال مملکتی » را متولی سرشماری و آمارگیری از مردم کشور دانسته و آن را ملزم می کرد « هر ده سال یک مرتبه » مردم ایران در سراسر کشور را سرشماری کند. سرشماری اتباع ایران ساکن خارج از کشور نیز بر عهده وزارت امور خارجه نهاده شده بود.اما حکایت تعیین نام خانوادگی در بسیاری از شهرها حدیث دیگری بود که در مجالی بعد به آن می پردازیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
چرا زنهای ما از متارکه می ترسند وسعی می کنند به هر قیمتی یک زندگی زناشوئی از هم گسسته رو حفظ کنند ؟چرا وقتی اکثر مردان و زنان ما در زیر یک سقف درحالی باهم زندگی می کنند که مدتها است طلاق عاطفی گرفته اند بازهم اصرار دارند زندگی رو بهم جهنم کنند  با این ادعا که میخواهند مطابق هنجارهای اجتماعی حرکت کنند یا بچه هاشون ٬ بچه طلاق نباشن؟ آیا فکر کردن که این بچه ها با باری از عذاب وجدان از اینکه والدینشون بخاطر اونها این زندگی جهنمی رو تحمل کردند بزرگ می شن ؟بچه هائی که توی یک محیط پر از دعوا وتنش بزرگ میشن میتونن انسانهای موفق آینده باشن ؟آیا همیشه طلاق بدترین راه است ؟واز اون بدتر آیا فکر کردیم که اگر بگذاریم دختر ترشیده !!!و پسر ترشیده !!!باقی بمونیم تا ایده المونو پیدا کنیم بهتر نیست ؟بهتر نیست که تا ازدواج میکنیم بچه دار نشیم وحداقل سه چهار سال به خودمون فرصت بدیم ویاد بگیریم بچه ثمره عشقه و نه ضامن بقای زندگی و وقتی از زندگیمون مطمئن نیستم بچه دار نشیم ؟بهتر نیست حداقل ما سعی کنیم معقولتر باشیم و درست تر فکر کنیم وصحیح تر عمل کنیم ؟هنجارها و ناهنجارها ٬ارزشها و ضد ارزشها رو بشناسیم و پالایش کنیم ؟؟؟؟؟آیا لازم نیست یاد بگیریم درست تر زندگی کنیم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
آه ای عشق تو در جان وتن من جاری

دلم آن سوی زمان

                         با تو آیا دارد وعده دیداری؟

چه شنیدم ؟

                 تو چه گفتی ؟

                                        آری ؟!

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
روز ششم فروردین ماه روز تولد اشو زرتشت پیامبر بزرگ ایران باستان است.این پیامبر عظیم الشان بنا به اعتقاد زرتشتیان در چهل سالگی و مجددا در همین روز  به پیامبری مبعوث شده است. این روز که در بین زرتشتیان به جشن هفدروو معروف می باشد روز تقسیم سعادت برای افراد مختلف از طرف خداوند به شمار می رود لذا ایرانیان باستان این روز را روز امید می نامیدند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
توی کشور ما هرچقدر دور وبرخانمها خطوط قرمز وجود داره  دور وبر آقایون بدون خطه. این بایدها و نبایدهابرای خانمها از کوچکترین مسائل شخصی شروع می شه تا بزرگترین مسائل  اجتماعی .یک دختر نوجوان نباید با صدای بلند توی وسیله نقلیه عمومی بخنده چون خیلی قبیحه وحتی همجنساش بهش خرده می گیرن ولی پسرا توی همون سن وسال می تونن به زمین وزمان بخندن توی اتوبوس همه رو مسخره کنن و...خوب پسرن !یک خانم همیشه باید از لباس مناسب استفاده کنه وگرنه همه فکر می کنن یه چیزیش هست .اما یک آقا میتونه بدون بلوز با یک شلوارک بیاد بیرون به ماشینش سر بزنه از همسایه ها شارژ ساختمون جمع کنه (مثل مدیر ساختمان ما )و الی اخر.متاسفانه در کشور ما جا نیفتاده که پوشش مناسب  نشان دهنده ادب و احترامیه که انسان اول به خودش و دوم به طرف مقابلش میذاره .شاید با جا انداختن این نکته که  اولین گام تمدن رعایت ادب و احترام به دیگرانه وبخاطر داشتن این نکته که حیا  نه تنهاهیچ منافاتی با متجدد بودن نداره بلکه برای آقایون هم به اندازه خانمها لازم وضروریه بتونیم یک کمی قشنگتر زندگی کنیم (باور کنید هرچقدر آقایون کمتر استریپتیس کنن زندگی قشنگتر وقابل تحملتر می شه !!)
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
دوست عزیزی در خصوص مطلبی که به نقل از ایدآلهای یک آقا آوردم نظر گذاشته که همه آقایون اینجوری فکر نمی کن و من دچار سوتفاهم شدم با تشکر از این دوست عزیز مطلب آقا مهر شاد طنز قویی بود که چون خودم ازش خوشم اومد توی بلاگم گذاشتم در ضمن اگر در جملات من اهانتی به آقایان (به صورت سهوی )آمده عذرخواهی میکنم رنگ و بوی مطلب طنز بود و منهم جملاتی شبیه به اون اضافه کردم پس نه مطلب آقا مهرشادتوهین به خانمها بود نه جملات من خدای نکرده اساعه ادب به روحیات لطیف آقایان ایرانی که ۹۹ درصدشون بسیار حساس  ونازک دلن .

در ضمن  بزرگترین عشق زندگی من هم یک مردهست که در سال ۱۳۲۸ بدنیا اومده( همان باباجان البته مامان جان هم چون خیلی پسر دوسته در رده آقایان دسته بندی می شه ودومین معشوق مذکر من هست) سومین عشق زندگیم یک مرد متولد۱۳۵۱ همون برادر جانه (توضیحا یک نفر دیگه هم این وسطا هست که بخاطر رویت خان داداش بهتر مشخصاتش سری بمونه )  مطلب بعدی هم تذکر این دوست عزیز بود در خصوص اسم وبلاگ. خوب من هم زنم هم سی سالمه بابت زن بودنم هم شرمنده نیستم معتقد هم هستم که نام زن با گناه عجین نشده بلکه گناهکار کسیه که قداست زن رو لکه دار کرده و نام مقدس زن رو با گناه عجین کرده  بازهم میگم من یک زن هستم که نه جنسیتم ناراحتم میکنه نه سنم (البته در خصوص سنم  خالی بستم )بدرود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
تورا بانو نامیده ام      بسیارند ازتو بلندتر بلندتر

بسیارند ازتو زلال تر  زلاتر              بسیارند از تو زیباتر زیباتر

                             اما بانو توئی

از خیابان که می گذری     نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی

کسی تاج بلورینت رانمی بیند 

 کسی بر فرش سرخ زرین زیر پایت نگاهی نمی افکند

و زمانی که پدیدار می شوی      تمامی رودخانه ها به نغمه درمی ایند

در تن من   زنگ ها آسمان را می لرزانند    و سرودی جهان راپر میکند

تنها تو ومن

                      تنها تو ومن      عشق من    

                        به آن گوش می سپاریم

شعری از پابلونرودا(یکی از عاشقانه ترین اشعاری که من خواندم قابل توجه مهرشاد خان وسایر آقایان اگر از استیل دخترهای آمریکای جنوبی خوشتون میاد از مردهاشون هم عشق ورزی رو یاد بگیرید !!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! |