تبليغاتX
مودي خانووم

از اعتراف نمودن بسيار خوشمان آمده فلذا بازهم ميخواهيم اعتراف کنيم :

 يک عددآقا گربه سياه خوشگل دم در خانه امان ول ميگردد البته ما فکر مي کنيم قاشقمان است ولي

 چون شکسته نفسيم مي گوئيم نه همان ول ميگردد. خلاصه هر روز صبح ما بطرز وحشتناکي با آقا

 گربه لاس مي زنيم وقربون صدقه اش مي رويم تا آنجا که گاهي همسايگان با اشتياق ديدن يک صحنه

عاشقانه بين يک دختر منت کش و يک پسر منت گذار سري بيرون مياورند و با مشاهده يک دختر خل

وچل ويک گربه عشوه ي سري به علامت تاسف که اي واي جوانانمان همه يا معتاد شدن يا مثل اين خل

وچل ،تکان مي دهند خدا آنروز را نصيب نکند که آقا گربه هوس کند چند قدم بيايد طرفمان ،همچين از

 ترس کالبد  تهي مي کنيم که نگو ونپرس انگار نه انگار که ما همان آدم دودقيقه قبليم

 يک آشپزي داريم خدا ، ميز مي چينم که همه چشمانشان گرد مي شود رکورد سرعت در آشپزي هم

داريم (قابل توجه مجردان بلاگستان ، مطلب تموم شد از اينجا به بعد رو نخونين خسته ميشين )

 شلختگي در حد کمال ،شيطنت شرارت وحشتناک ،متخصص در کشيدن جيغهاي بنفش ، يک هوا خل

 وچل ،بسيار اعصاب خورد کن و دمدمي مزاج

   بطور مثال شما يک بخت برگشته هستين که بر حسب تصادف همکار همسال مودي هم هستيد

مسيرتونم از دم خونه مودي ميگذره کله صبح ميان دنبال مودي ،مودي با جيغ و داد و سر وصدا سوار

ماشين ميشه و شروع مي کنه ميسي دوست جوون که اومدي دنبالم !دوست جون اون ساختمونه چرا

اين شکليه ؟ اون خانومه رو نگاه کن چرا اون جوريه ؟هرهر کرکر کر

 منظر جواب نميمونه دوست جون ....دوست جون ........مودي مياد يک نفس تازه کنه دوست جوون بخت

 برگشته يک کلمه ميگه واي چقدر امروز ترافيک سنگينه . مودي به تريش قباش برميخوره خودشم

 نميدونه چرا ولي برميخوره اخماش ميره تو هم و عين برج زهرمار ميشينه دوست جوون با وحشت

 ميپرسه چي شد مودي جان ،مودي با اخم : چيز خاصي نيست در ضمن براي اينکه دچار زحمت نشيد

از فردا نياين دنبالم خودم راحتتر ميرم بيچاره دوست جوون فلکزده حالا بايد عجز و التماس کنه نه تروخدا

 حالا بذار بيام

 

  • بقيه اعترافات براي بعد تا اينجاهم زياد درافشاني کردم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
خواهر جان ساحل مودي رو که حتما مي شناسيد براي اينکه بدونيد سر کلاس کاملا در کلاس حضور

داشتنمون !کاملا ژنتيکه خواستم دست گل خواهرجانمو براتون تعريف کنم :

اين خواهر جان ساحل ما ازاون دسته آدمهاست که توي تاکسي هم گوشي موبايلشو روي سايلنت

ميذاره تا کسي از صداش ناراحت نشه ديگه توي دانشگاهش که جاي خود داره

ساحل خانوم سر کلاس داشته از موبايل دوستش واسه خودش يکسري آهنگو بلوتوث ميکرده يکي از

همکلاساشم داشته لکچر مبداده يک دفعه موبايل دوستش رو دستکاري مي کنه صداي آهنگ تو کلاس

 پخش ميشه و همه برميگردن نگاش مي کنن و کلي خجالت ميکشه ......

هفته بعد خودش لکچر داشته وسط بياناتش يک موبايل شروع مي کنه به زنگ زدن ساحل که فکر ميکرده

 بچه ها ميخوان سر قضيه قبلي حالشو بگيرن شروع ميکنه چپ چپ به همه نگاه کردن که يک دفعه

متوجه ميشه صدا از موبايل خودشه و اين داداش سيا نه ببخشيد خواهر جان ساحله  که دوباره ضايع

شده.

پ.ن : اين پست گذاشتم تا از حال و هواي پست قبلي بياين بيرون .اون حس همون لحظه ام

بود .جدي نگيريدش زياد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
خوب سيري جون و شهرزادي يکيسري اعتراف کردن که شديدا بنده رو قلقلک ميده براي اعتراف ،لباساي

کشيشتون بپوشين ميخوام اعتراف کنم :

۱-اعتراف مي کنم از بالارفتن سنم از و از دست دادن زيبائيم ميترسم.

۲-اعتراف مي کنم که از تنهائي روزگار پيري مي ترسم.

۳-اعتراف مي کنم که از اينکه طعم شيرين مادر بودن رو نچشم ميترسم.

۴-اعتراف مي کنم بشدت از ((از ))دست دادن والدينم ميترسم من بسيار وابسته ام خيلي. هم عاطفي

وهم شخصيتي. اينقدر که بدون حضور مادرم حتي نمي تونم کفش بخرم انقدر که وقتي پدرم ميگه

ماشين نخر ميگم چشم .اينقدر که وقتي مادرم کسي رو تاييد مي کنه بازم ميگم چشم اينقدر که وقتي

نميذاره نامزد بمونم و ميگه عقد کنيد ميگم چشم و ۲۴ ساعت نميگذره که مي فهمم چه غلطي کردم

من کجا واين آدم کجا ؟ و دو سال طول مي کشه تا آن تصميم اون ۲۴ ساعت رو جبران کنم ولي يادگاراش

 براي هميشه صفحه شناسنامه امو به گند کشيده !گندي که با هيچي پاک نميشه بعضي وقتها فکر

ميکنم اگر اينهمه عذاب فقط يک لحظه گرم و عاشقانه داشت براي همون يک لحظه خودمو توجيه ميکردم

 ولي حيف و صد حيف که اون يک لحظه هم نبود.

۵-اعتراف مي کنم که از محبتهاي افراطي به ديگران خسته شدم از دوست داشته نشدن (اين قضيه

شامل حال خانواده ام نمي شن خانواده ام هميشه عاشقم بودن وهستن واگر منو بسمت کاري هدايت

 کردن که نتيجه خوبي نداشته صرفا از روي محبت بوده و نه هيچ چيز ديگه)

۶-اعتراف مي کنم که بيشتر از هروقت محتاج شنيدن صداي گرمو کلمات محبت آميزم.محتاج يک شانه

مردانه  که سرم روش بذارم و آرامش بگيرم محتاج  بوسه عاشقانه  هستم بوسه کسي که من رو فقط

بخاطر جنسيتم نخواد نه اينکه شعار بدم بگم اصلا نه ولي  فقط بخاطر جنسيتم نخوادم بخاطر خودم هم

 دوستم داشته باشه.

 نه دروغ ميگم !اين روزها حتي براي شنيدن دروغ هم بي تابم

۷-......................

 

پ.ن : جان عزيزانتون نيايد اذيتم کنيد و اراجيف بنويسيد که افسرده بدبخت و....از بي شوهري داري

 مي ميري (نميدونم چرا احتياج به خيلي چيزاي طبيعي رو ما هميشه در قالب تمايل به ازدواج معني

مي کنيم ) و مهمتر ازهمه اين چيزها به اين معني است که معلوم الحالها بياين پيشنهادات خاص بدن .

وآخرين اعتراف :من بعنوان يک زن ايراني چقدر بدبختم که براي گفتن معموليترين دردهايي دلم بايد يک

چنين پي نوشتي بنويسم .

بعدا نوشت :

و اما بعد

 در خصوص این پست دوستان زيادي بهم گفتن که تا حالا فکر ميکرديم خودت نميخواي ازدواج

 کني و.....خوب اين خيلي به من برخورد چون دقيقا مخالف نوشته ام بود.واقعيت اينه که هيچ آدمي اگر

واقعا نيمه بهترشو پيدا کنه از ازدواج سر باز نمي زنه ولي با توجه به خيلي دلايل که شما هم الان

ميدونيد  به زمان زيادي حداقل چند سال نياز دارم تابتونم زنگار تجربه قبلي رو بزدايم و توانائي پذيرش

چنين مسئوليتي رو پيدا کنم (لطفا خواستگاراي محترم دم خونمون صف نکشن !!!!!) فکر مي کنم اگر

بخوام با توجه يه جميع شرايطي که دارم براحتي بتونم ازدواج کنم اما هنوز آمادگيشو شايد ندارم.

 چيزي که من توي اون پست نوشته بودم يک تمايل انساني بود براي دوست داشته شدن در آغوش

کشيده شدن و بوسيده شدن همين و نه تنها يک ذره بيشتر .و خواهش مي کنم ديگه راجع بهش

صحبت نکنيم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
سخنی باید گفت

سخنی باید گفت

در سحرگاهان درلحظه لرزانی

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد

من دلم میخواهد

که به طغیانی تسلیم شوم

من دلم میخواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم میخواهد

که بگویم نه نه نه نه

برویم

سخنی باید گفت

جام یا بستر یا تنهائی یا خواب ؟

برویم........

((فروغ فرخزاد ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 

ساعت 5 بعدازظهره شما با دوستان و همکاران خانوم توی واحد آموزش سازمانتون نشستید وداریدتو استراحت بین دو

 کلاس  چای و بیسکوئیت کوفت می کنید حداقل 15 نفر دوریک میزید که خیلیاروهم نمی شناسیدفقط میدونین

 همکارن و با شما هم کلاس ،ولی بخاطر تیپ کارتون اونا اکثرا شمارو می شناسن .آقایون هم یک ذره اونورتر نشستن

  استاد درستون یک آدم بسیار سخت گیره با یک چهره خشن سبزه قد بلند حدود 46 سال خیلی شیک پوش

 وخیلی بداخلاق.ای الهی لال شید که وقتی همه دارن از سختگیری استاد گله می کنن مسخره بازیتون گل میکنه

 صداتون میندازین سرتون عین این دختر دبیرستانیها میگین وای چقدر این استاد آخر جذابیته بنظرمن اند

 خوشتیپی یک مرده ،شما فقط بشینید نگاش کنید لذت ببرید درس می خواین چیکار ،و تا می تونید با توجه به

 جو تنفر آمیز علیه استاد شلوغ می کنید مسخره بازی در آوردن

 

30 دقیقه بعد سر کلاس:

 

 ردیف اول نشستین که خبر مرگتون درس گوش کنید اه چقدر این درس چرته استاد داره از روی یک صفحه

 توضیح میده شما بین خواب و بیدارین تو کلاس هستین ولی اصلا نیستید رفتین تو هپروت و یک لبخند ملیح

رو صورتتونه اصلا متوجه نیستن با دست زیر چونه لبخند برلب زل زدین به استاد ،دقیقا تریپ دخترهای 15

 ساله (عمرا اگر حواستون به استاد ه اصلا تو کلاس نیستید  یادتونم رفته چه اراجیفی گفتید )که یک دفعه استاد

  بی وجدان بی تربیت بی شعور برمیگرده میگه خانوم به کتابت نگاه کن روی سینه من هیچی ننوشته (بی

 شعورحتی نگفت روی صورتم !آخه چه چیز زیبائی اونجا بود!!! ) یک دفعه کلاس میترکه شما هم با اون

 اراجیفی که گفتین همچ عکس العملی نمی تونین نشون بدین و نه تنها آبرتون کلا تشریفشو میبره مدتها هم

 اسباب خنده و مسخره بازی اطرافیان می شیدخبرمرگتون همه اینا هم همکارتونن .

 فلذا وقتی حس بامزگیتون خیلی میزنه بالا مواظب افاضاتتون باشید چون ممکنه کار دستتون بده .من فردا

 نمیرم سرکار.اصلافکر نکنیداول اسم شخصیت این داستان مودیه.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 

توی جشن پرشین بلاگ دوستان وبلاگ نویسی رو دیدم که قیافه اشون با اون چیزی که من فکر میکردم

خیلی  فرق میکرد  من فکر میکردم یک فتحی یک آقای جا افتاده باشد در حالیکه یک پسر جوون لاغر بود

یا  اصلا فکر نمیکردم گیلاسی اینقدر خوشگل باشه ویولت همونقدر جذاب بود که توی تصورات من بود و

آنی دالتون نقطه مقابل آن چیزی که تصورش کردم .واقعیت اینه که من همه دوستان رو به شکلی تصور

می کنم که گاهی خیلی شبیه ان وگاهی اصلا شبیه نیستن یادم میاد اولین باری که یک دوست عزیز رو

 دیدم بهم گفت اصلا فکر نمیکرده این شکلی باشم فکر میکرده خیلی چاقم وتا اندازه ای زشت !

 میخواین بدونین که هر کدومتون چطوری تصور می کنم لطف کنید بهم بگید تصوراتم چقدر شبیهتونه یا

چقدر فرق میکنه

                                                           ***

 سیاوش جان جانان جیگر من !قد بلند تپل مپلی چشمای درشت مژهای خیلی بلند همچین مزه میده

تو فرودگاه  بوسش کنی هی چشم غره بره بوسم نکن (من اصلا نمی شناسمش !) تقریبا اطلاعات

وسیعی راجع به همه چیز داره از تاریخ ومردم شناسی بگیر تا زبان شناسی و......خیلی مهربونه و

خیلی قابل اتکا

                                                           ***

 

  آست جان جان جان :  آست رو همیشه یک آدم اخمو ریشو خیلی قوی هیکل با یک صورت

خشن  تصور میکردم دفعه اولی  که آست رو دیدم باور نمی شد آست این شکلیه اولا که خیلی از

تصورات من خوشتیپ تر بود بعد خیلی کوچولو موچولو تر از اونی بود که من فکر میکردم یک پسر سبزه

قد بلند ظریف با چشمان معصوم ،آست از اون تیپ آدمهائی که خیلی دلش میخواد همه فکر کنن خیلی

 بدجنسه ولی کافیه باهاش آشنا بشی تا بفهمی چقدر مهربون و دوست داشتیه ،البته یک هوا

اعصاب معصاب نداره ممکنه در عرض دو ثانیه بشورتت بچلونت و آویزونت کنه ولی بعد خیلی طلبکارانه و

گردن کلفتانه از دلت در میاره بسیار غیر قابل پیش بینیه مثلا در یک شرایط مشابه صد تا عکس العمل

متفاوت ممکنه از آست سر بزنه ولی با تمام این تفاسیر  آست فوق العاده اس از ته دل امیدوارم

خوشبخت شه و به همه آرزوهاش برسه (کمسیون ما یادت نره کاوه جان ،ببین چقدر ازت تبلیغ کردم )

                                                            ***

 ناشناس ناجان : چون خیلی از دستش ناراحتم و جدیدا بخاطر سربازی رفتنش یک قرون اخلاق نداره

 بعدشم فکر می کنه هر کی اسمشو بدونه عاشق شیداش میشه اصلا تصورش  نمی کنم امیدوارم

کچل شه امیدوارم یک زن کچل زشتم گیرش بیاد روزی 656756765655 دفعه کلاغ پر ببرنش .دهههههههه

                                                           ***

  سیری جیگری سیری نفس سیری ماه سیری خوشگل با یک صورت مهربون قلب مهربونتر....

                                                           ***

 زابیل : قدبلند  سبزه جذاب

                                                           ***

 هستی : تپلی ناز مهربون همیشه برای من خوندن کامنتاش آرامش داره

                                                          ***

 ادمین با قد متوسط  لاغر از اون تیپا که همیشه کت و شلوار می پوشن خیلی با وقار، فکر کنم ادمین

بانو هم یک دختر سفید تپلی خوشگل باشه

                                                          ***

 امیر جان : ایشونم دیدم باوقاربسیارخوشتپ دوست داشتنی جنتلمن  با وبلاگش خیلی فرق می کنه

                                                           *** 

 پویه :تقریبا شبیه خودم تصورش می کنم قدبلند و خوشگل (این تبلیغ از خودم بود !)

                                                          ***

  جوجو : یک تفریح جالب من جوجو گیر آوردیم آی میشینیم باهم غیبت چتی می کنیم آی حال میده آی

 حال میده  اینقدر می چسپه هرروز کله پاچه یکی رو بار میذاریم البته یک عنصر همیشه فعال در

غیبتمان هست اونم  کاوه است به انضمام افراد مختلف !

  فکر کنم جوجو باید کوچولو موچولو باشه احتمالا خیلی سفید و گمان می کنم خیلی باادبتر از وبلاگش

 باشه  جوجو رو خیلی دوست دارم ببینم

                                                            ***

  دکتر قضاوت : قد بلند حدود 22 ساله خیلی آروم

                                                             ***

 فریاد در قفس : سفید چهره زیر 25 سال فکر کنم ریش داشته باشه

                                                                ***

  امید : خوشتیپه چون عکسشو دیدم بزور 25 سالش باشه هی خالی می بنده میگه 35 سالمه !

      بقیه تصوراتم باشه واسه پستای بعدی ،مدیونید اگه نظر ندید در ضمن بگین آدمهائی رو که گفتم

شما چطور  تصور می کنید  

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 

من هر چی به این دو تا عکس نیگاه کردم نفهمیدم یعنی چی ؟ خدایک در دنیا هزار در آخرت خیرتون بده بگین این عکس

منظورش چیه   یک مودی خنگول رو از کلی فکر نجات بدین :

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

اول : دوستای عزیزم که دائم ازمن می پرسن  که من توی عکسهای پرشین بلاگ هستم یا نه

 ؟ متاسفانه نیستم  چون حس کردم شاید بهتره مشهورترها باشن یا ..... سعی می کنم

دفعه بعد تو همه عکسها باشم (آیکون خوشخیال از خود متشکر بی جنبه ).

 دوم :دوستان عزیزی که ازم گله می کنن کم میبرم وبلاگشون ،باور کنید فقط دلیلش درگیری

 با روزمرگیها است وگرنه من تو هر فرصت کوچیکه میرم ووبلاگشن میخونم فقط فرصت

کامنت گذاشتن ندارم .

 سوم : تولد علی عزیز رو تبریک می گم

واما بعد:

 چهارم : میخوام اعتراف کنم شاید لازم باشه  راجع به زندگی خصوصیم بگم شاید وقتش شده

 باشه،  شاید شما باید زودتر می دونستید .چیزی رو اعتراف می کنم که حتی ازعزیزترین

دوستای مجازیم یعنی سیر ترشی و آست عزیز هم پنهان کردم  ولی با اینکه سخته میگم :

خوب واقعیت اینه من یک دخمل خوشگل دارم که عمرو زندگیمه روزم با دخیم شروع می شه

 و شبم با دخی تموم میشه .

امروز مجبور شدم با خودم بیارمش سختترین چیز برام تو اداره نگاههای ترحم انگیز همکار به

من و دخترمه.امروز تو اتوبوس کنار یک خانوم مسن نشستم دخترم تو بغلم گرفتم وشروع به

نوازشش کردم سرم پایین آوردم و تو گوشش نجوا کردم (اشک امونم نمیده ) من تو رو به

عرصه میرسونم بهت قول می دم دخترم عزیز مادر دوستت دارم .

دیدم خانم سالخورده داره با ترحم به من و دخترم نگاه می کنه چقدر سخته چقدر سخته 

اشک امونم نمیده خانوم سالخورده ازم پرسید شوهرت کجاست

؟گفتم سالهاست که پیش مادرشه

 خدای من خدای من چقدر تعریف کردن این چیزا سخته 

.

.

.

.

 

. خانومه سري تکون ميده و ميگه :طفلک !طفلک جوونهای ما ،الهی بمیرم

.

.

.

 

 

دختره از بی شوئری مشاعرشو از دست داده به گل حسن یوسف میگه دخملم .شما بگین

مگه نمیشه گل دخملم یک حسن  یوسف خوشگل باشه .دوستش دارم خوب.مگه نمیشه گل

 حسن یوسف دختر آدم باشه البته همکارا میگن چون حسن  یوسف پسره ولی من میگم مال

 منه من میگه دختره جان خودم اینقدر دوست دارم الان قیافه هاتونو ببینم !

 

پ.ن : اين تيکه دوم تو ادامه مطلب بود ولي بدلايلي آوردمش اينجا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
مودی و دوست دوران دانشگاهش که یک  پپه مهربون اورجیناله  ، بعد از مدتها همدیگه رو دیدن و تو

کافی شاپ دارن به خرج دوست مودی قهوه میخورن(دوست مودی دختره مودی هم یک چتر باز حرفه

ایه )

دوست مودی : مودی تو تو دانشگاه خیلی پاستوریزه بودی هنوزم اونجوری هستی ؟

مودی : نه بابا الان به تمام رذایل اخلاقی آلوده ام

دوست مودی با وحشت : مخدر میزنی ؟

مودی : نوووووچ مگه دیونه ام

دوست مودی : drinkمیکنی

مودی : نه بابا مگه گروه خون من اصلا به این حرفها میخوره

دوست مودی :.......................

مودی : خیلی خری واقعا !منو این کارا

دوست مودی :پس چه غلطی می کنی؟

مودی :وب گردی می کنم همش

دوست مودی : خاک برسرت کنن بوی ترشیت دنیا رو ورداشته تازه مثل دخترای ۱۴ ساله وب گردی می

کنی بعدشم ژست خلاف سنگین  میگیری !!!

پ.ن بي ربط : بابا اسم اين بلاگ ما صد هزار سال عوض شده بالاغيرتا تو لينکاتون عوض کنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
خودروی سمند سایانا مخصوص بانوان روز زن سال آینده رونمایی خواهد شد.

طرح از مردمک

خوب خدارو شکر همه مشکلات خانومها حل شده ديگه تبعيض جنسيتي نداريم آزار جنسي نداريم کلي

 قوانين حمايتي از زنان که بخوره تو سرمون ،قوانين تضييع حقوق زن نداريم فقط ماشينمون مونده بود

که بسلامتي نصيب شد خانومهاي عزيز بريد حالشو ببريد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
بعضی روزها اینقدر سرم شلوغه که  گاهی به فریضه واجب قضای حاجت هم نمی رسم تا جائیکه دیگه

مثانه ام جواب می کنه و لحظه بزرگ آبروریزی نزدیک می شه که میدوئیم به جای آرامش دهنده ای به

نام دست به آب  و دوثانیه بعد می پریم بیرون و هم این سرعت العمل باعث شده همکارانی که شاهد و

ناظرن پشت سرم صفحه بذارن .......

امروز از اون روزها بود وحشتناک ساعت  ۲.۳۰ دیدم که نه توان کار دارم نه حوصله سر کلاس رفتن  ، برای

 آرامش وجدانم گفتم نمی رم خونه بخوابم میرم جشن پرشین بلاگ ؛به مامان مودیم زنگ زدم که سریع

 خودت برسون چهارولیعصر که من تنهام ممکنه بخورنم!کلی التماس کردم تا مامان مودی راضی شد حالا

 از مامان مودی اصرار که بچه بیا لباستو عوض کن و بالباس کار نرو از ما تنبلی و انکار ،خلاصه جمع کردیم

 و رفتیم گوشی موبایلمونم یادم رفت از حالت جلسه در بیارمو ،اگه شما یادتون اومد که مامان مودی رو

 سرچها رراه ولیعصر کاشتین مودیم تا ساعت ۷ یادش اومد .....خلاصه رفتیمو اعلام شد فقط تا

 نفر ۲۵ جایزه میدن ما هم که شونزدهم بودیم و تنها با گردن کج و عین بچه یتیما کز کردیم یک گوشه

،وقتی فرزاد حسنی اسم وبلاگمو خوند و خانوم رهنما پرسید یعنی خوشمزگی ........و ایشون فرمودند

 ترشی همیشه خوشمزه نیست و هردو منتظر یک دختر کوچولوی بامزه بودن مودی با لباس اداری رفت

بالا واین آقای حسنی در حرکتی ناجوانمردانه پرسیدخانوم شما چند سالتونه ؟ مودی گفت سی سال

ایشون گفت ده سال پیش حتما ؛تمام اعتماد به نفس مودی شلپی ریخت رو زمین .

بهدش مودی پشت به جمعیت و روبه آقای حسنی شروع کرد سخنرانی !ودر پاسخ چند ساله وبلاگ می

 نویسن عرض کرد هفت ماه (توجه کنید نفرات قبلی همه بالای سه سال بود که وبلاگ می نوشتن !!!!!)

 خلاصه جایزه گرفتیم و رفتیم نشستیم

 و این الهام زن بودن محلمون نذاشتنو بعدشم که ما ایشونو شناختیم (وبلاگ منتخب از لحاظ محتوا ) به

 هیچکدوم از اشارات و ادا بازیهای ما پاسخی ننهاد با گردن کج راه خونه رو پیش گرفتیم تا اونجا مامان

مودی کاشته شده بکشتمون !!!!

پ.ن : تمام لحظات جشن فکر کردم چقدر اینجا جای سیری جوونم خالیه و چه خوش خیالانه فکر میکردم

شاید هستی اومده باشه چقدر غریب بودم من اونجا،مرسی بچه ها که با لطفتون یک وبلاگ هفت ماهه

 رو فرستادید تو جمع برترها و چه نازنین بود ویولت .و بازهم چقدر جای سیر ترشی مهربانم خالی بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
يک چند روز ي شديد گرفتارم کمتر ميام تو نت يک ،اما ماني عزيز اين دفعه وبلاگ منو به طنز کشيده بريد و بخونيدش
+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
اين صحنه را تصور کنيد :

يکي از اقوامتون که از قضا خيلي هم حساسه خونه بابا مودي اينا مهمونه ،از اين آدمها هم هست که

شپيشون منيژه خانومه و سريع به پر کلاهش بر ميخوره ميز شام چيده شده همه هم با ترس ولرز همه

 چي رو دارن کنترل مي کنن که نکنه يک چيزي کم باشه که يک وقت خاله خانوم (اوا خاک بر سرم

اسمشو گفتم !مامان مودي منو ميکشه) به تريش قباش برنخوره ....و در اين لحظه مرسده (يعني خواهر

 کوچيکه مودي ) با يک ظرف ژله بستني وارد ميشه و ظرف رو حد ميذاره روي ميز جلوي خاله خانوم و

ميگه خاله جون بخور خودم درست کردم خاله جوون

مرسده خود شيرينش ميزنه بالا و بزرگترين سوتي قرن :خاله جوون دو هفته !!!!پيش درستش کردم براي

 شما نگرش داشتم

و اين شما واينهم چهره خاله جوون

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
روباه را پرسیدند که در گر یختن از سگ چند حیله دانی گفت از صد فزون باشد اما نیکو تر از

همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دید ار نیفتد.((عبيد زاکاني ))

 

پ.ن خصوصي :سرکار عليه اگر کاري به کارت ندارم هرچي اراجيف ميگي کوتاه ميام از

هيچ دليلي نداره مگر اينکه نيکوتر اينکه اتفاق ديدار با ....نيفته .اي مگس عرصه سيمرغ نه

جلونگه توست .((ت )) بده !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 7:40 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

خبر : اين آقاي تپلي که فقط با تخت روان قادر به حرکت قراره با اون خانوم لاغر به زودي ازدواج کنه

سئوال :چرا اين خانوم مي خواد به اين اقدام انتحاري دست بزنه ؟

گمانه زني :

الف- اونجام مثل اينجاست يهني اين خانومه از فرط بي شوئري ناچار به اين کار شده .

ب-پدر قاشقي بسوزه واي از دست اين دختراي  قاشق پيشه !

ج -پسره پولدار و معروفه جهنم و ضرر

د-بي خيال بابا حالتون چطوره ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

حدودا سال۷۵ : مودي از مدرسه برميگرده ؛يکسري از خانومهاي همسايه دم در خونه يکي از همسايه

 ها نشستن و دارن حرف ميزنن از مودي حال مامانشو ميپرسن مودي کيفش ميندازه رو دوششو ميره

خونه ،يکي از خانومهاي همسايه اونجاست اومده حال مامان مودي رو بپرسه يک کمي بعد عمو اينا

ميان که سر بزنن روال زندگي خيلي آرومه و کنده .....

مهرماه ۸۷ : ساعت ۶ صبح ساعت زنگ ميزنه مودي رو دور تند حاضر ميشه وقتي ميخواد تاکسي سوار

شه بايد دنبال تاکسي بدوئه و گرنه آقايون مجال سوار شدن به تاکسي رو بهش نميدن ميره اداره ،تو

اداره چون نمي تونه عين آدم راه بره کارم زياده (جز مواقعي که از روي اعتياد بايد يکسري بياد به نت بزنه

 که اونم ۵۰ تاکار نکرده روي ميزش نشئه نت ميپرونه)دائم داره ميدوئه. ساعت ۳۰/۲ بعدازظهره واي کلاس

 دير شد واين کلاس ميره تا ساعت ۸ ،ساعت ۸ با کلي ذوق و شوق و يک تن داغون خوشحال از اينکه

 مثل همکارش دو تا بچه نداره که غير از عذاب وجدان طول روز بخاطر بچه ها ،شبم بايد بدوئه با اين تن

خسته بره اونا رو تر وخشک کنه يا اين يکي که تا خونه اشو با ترافيک ۳ ساعت راهه و ساعت ۱۱ ميرسه

 خونه ،خوشحال وشاد از خونه ميزنه بيرون.

مودي تا برسه خونه ميشه ۹ شب ،تا بره خونه مامان مودي جهت سرويس و تعمير ونگهداري (شامل

بيست کيلو قربون صدقه بابائي و کلي غذا و ميوه زورکي ريختن تو حلقش توسط مامان موديو ايضا جديدا

 لوسيون زدن به پاهاي دردمنداز فرط ايستادن  مودي در طول روز توسط مامان مودي و....)

حدوداي ۳۰/۱۰ فاصله يک دقيقه و سي ثانيه اي تا خونشو با اسکورت ويژه يعني بابا مودي طي ميکنه و

تا کارهاي شخصيشو انجام بده ميشه ۱۲ شب ،۱۲ شب عين سنگ بيهوش ميشه.

اين قصه همه ماست که توي تهران و ايضا شهرهاي بزرگ زندگي مي کنيم تازه من مسئوليت ديگه اي

جز خودم ندارم.زندگيمون شده کار و دويدن و دويدن بي هيچ تفريحي ،خونه فقط محليه براي استحمام و

استراحت .فقط همين .نميدونم ده سال ديگه چطوري ميشه فکر کنم اونموقع تو محل کارمون ميخوابيم

شايدم تو خيابون چون وقت خونه رفتن نداريم زندگي مون و شيوه زندگيمون خيلي داره ماشيني نه

خيلي داره سگي مي شه واقعا بايد چيکار کرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
این صحنه رو مجسم کنید :

شما در اداره مشغول کار هستید محل کار شما یک ساختمون بزرگه .تو ی هر طبقه یک اداره مستقره

که مجموع این ادارات سازمان شما را تشکیل می ده  هر طبقه دو تا سرویس بهداشتی داره یکی مال

خانومها یکی مال آقایون .شما دارید میرید بیرون و به یک تجدید میک آپ سریع احتیاج دارید سرویس

بهداشتی خانومها تو طبقه شما خرابه بدو بدوپله ها رو میرید پایین از طبقه پایینیا خوشتون نمیاد میرید

طبقه پایین تر از پله ها که می پیچید آرم دلربای سرویس بهداشتی رو می بینید بدو می رید توش مانتو

 و مقنعه تونو در میارید سریع صورتونو تمیز می کنید همچین که دارین خط چشم می کشید یکدفعه در

سرویس بهداشتی باز می شه و دو تا آقای همکار میان تو و تو کسی رو می بینی که تو آسانسور که با

حجاب کامل می بینتت می خواد با چشماش بخورتت  تو باعصبانیت میگی یالاه راحت باشید !!!یارومیگه

 نه شما تو دستشوئی آقایون راحت باش !داری زیر نگاه یارو تو زمین فرو میری که اون یکی همکار که

 مسنتره میگه ببخشید خانوم و رو به همکارش میگه بیا بیرون خانوم راحت باشه ! خجالت زده سریع

جمع و جور میکنی و میری بیرون نیشخند یارو می بینی انگار فیلم ....دیده عصبانی توا بالا به خودت

فحش میدی و تا مدتها میشی سوژه کرکر خنده یارو و....

نکته اخلاقی : به تابلوی زنانه یا مردانه سرویس بهداشتی توجه کامل بفرمایید وگرنه غیر از رفتن آبرویتان

 سوژه خنده یاروها  هم می شوید .


دوستان گل خوشگل نازم شرکت در جشن پرشین بلاگ از این لحاظ برام مهم بود که بدونم چقدر این

وبلاگو دوست دارید ظاهرا به لطف شما از بین ۱۰۴۰ وبلاگ شرکت کننده وبلاگ هفت هشت ماه

من شانزدهم شده و این یعنی منتهی محبت شما .من جدا از تک تک تون متشکرم و

میبوستون .میدوستمتون از ته دل .بوس بوس

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
از اداره كه خارج شدم، برف دانه دانه شروع به باريدن كرد. به پياده رو كه رسيدم زمين،‌درست و حسابي

سفيد شده بود. يقه پالتويم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خيلي از زمستان باقي بود.

 با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان حسابم پاك پاك است.


وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب جمع مي كرد. از چندين سال پيش،

هر وقت برف مي باريد، با مادر شوخي مي كردم كه:


ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!


امروز هم تا دهان باز كردم همين جمله را بگويم؛ ننه پيشدستي كرد و گفت:


ـ انگار اين سرما، سرماي عزب كشه، نيس ننه؟


در خانه ما غير از من، عزب اوقلي ديگري وجود نداشت پس ننه بعد از چند سال بالاخره متلكش را گفت!

گفت و يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، به برف چشم دوختم.

از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي فاميل.


ـ ....زري؟ سيمين؟ عذرا؟ مهوش؟ پروين؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفو

 زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:


ـ"......سوسن؟ مهري؟ مرضيه؟ دختر كربلا تقي؟ دختر جم پناه؟و دختر....؟


اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته

افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:


ـ ببينم زينت چطوره، هان؟ دختر آقا بالاخان؟!


مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.


ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم....


گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر چي خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازي ها؟


گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله گيس هامو سفيد كرده ام دخترهاي محله رو نمي

شناسم؟دختر آقا بالاخان جون ميده واسه تو. هر وقت تو كوچه مي بينمش خيال مي كنم دستهاش تو

 دست توئه. اصلاً واسه همديگه ساخته شدين!


ـ من حرفي ندارم، ولي بابش چي؟ اقا بالاخان دخترشو به آدم كارمند يه لا قبايي مثل من ميده؟


ـ‌چرا نده ننه؟ ...دختر آقا بالاخان ديگه، دختر اتول خان رشتي كه نيست!


ـ ولي هر چي باشه، "آقا بالاخان" هم كم كسي نيست. "آقا" نيست كه هست، "بالا" نيست كه هست.

 "خان" نيست كه هست. پول نداره كه داره....پس مي خواستي چي باشه؟


ـ حالا نمي خواد فكر اين چيزها را بكني اون با من .......برم؟

ـ آره ....برو ناهار حاضر كن كه خيل گشنمه!!

ـ برم ناهار حاضر كنم؟


ـ آره پس ميخواستي چكار كني؟


ـ مي خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش زرين خانوم صحبت بكنم!


ـ به همين زودي؟


ـ به همين زودي كه نه....عصري مي خواستم برم.


كمي مكث كردم و گفتم:


خوب باشه!


ـ مادرم با خوشحالي رفت كه ناهار را حاضر كند. من هم روي تخت دراز كشيدم تا درباره همسر آينده ام

 فكر بكنم........راستش سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد و من سردي تخت را بيشتر حس مي

كردم.......انگار همان "سرماي عزب كش" بود كه ننه مي گفت:


ننه از خانه آقابالاخان كه برگشت حسابي شب شده بود، ولي توي تاريكي هم مي شد فهميد كه لب و لوچه اش آويزان است.


ـ ها چه خبر؟


مثل برج زهرمار توي اتاق چپيد.


ـ نگفتم آقابالاخان كم كسي نيست؟ ....خوب چي گفت؟ در حاليكه صدايش مي لرزيد جواب داد:
ـ خودش كه نبود، با زنش حرف زدم ....دخترش هم بود.


ـ مخالفت كرد؟


ـ مخالفت كه نميشه گفت...ولي گفتند دوماد! باهاس رفيقاشو عوض كنه. به سر و وضعش بيشتر برسه،

 شبها هم زود بياد خونه كه از حالا عادت كنه.


ـ ديگه چي گفتند


ـ پرسيدند خونه و ماشين داره؟ منم گفتم: ماشين ريش تراشي داره، ماشين سواري هم انشاالله بعداً ميخره! براي خونه هم يه فكري مي كنه، دويست چوق گذاشته توي بانك كه باز هم بذاره ايشالله خونه هم بعد مي خره!


ـ ديگه چي؟


ـ ديگه هم گفتند تحصيلاتش خوبه، ولي حقوقش كمه! يه تيكه ملك هم بايد پشت قباله عروس بندازه،

كه سر و همسر پشت سر ما دري وري نگن!


ـ ديگه چي؟


ـ ديگه اينكه دخترم كار خونه بلد نيس، باهاس براش كلفت و نوكر بگيره!


ـ ديگه چي


ـ ديگه اينكه گفتند علاوه بر اين اجازه بدين فكر هامونو بكنيم با پدرش هم حرف بزنيم، سه ماه ديگه

خبرتون مي كنيم!
من هم خداحافظي كردم اومدم.........


من هم با مادرم خداحافظي كردم و رفتم تا آن شب را به "بيعاري" با رفقا بگذرانم كه اگر عروسي سر گرفت اقلاً آرزوي "شب زنده داري" به دلم نمانده باشد.


تا سه ماه خبري نشد....روزهاي آخر مهلت قانوني بود كه طبق حكم وزارتي، به جنوب منتقل شدم،

مادرم بار و بنديل را كه مي بست، به اقدس خانوم زن مرتضي خان همسايه بغلي سپرد كه رأس مدت با

 زرين خانوم تماس بگيرد و نتيجه را بنويسد.


بعدها كه نامه اقدس خانوم رسيد، فهميدم كه در آخرين روز ماه سوم، زن اقابالاخان پيغام فرستاده: "اگر

 داماد دوستانش را هم عوض نكرد عيبي ندارد، ولي بقييه شرايط را بايد داشته باشد!


چند ماه گذشت، باز هم نامه اي رسيد كه نوشته بود:


"زن آقابالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسيد مانعي ندارد، ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد.

 
ايضاً چند ماه ديگر نامه نوشت و اشاره كرد كه:


"زن آقابالاخان گفته شبها هم اگر زود نيامد عيبي ندارد. ولي خيلي هم دير نكند كه بچه ام تنها بماند....ضمناً ساير شرايط را هم حتماً بايد داشته باشد!"


....زمان به سرعت مي گذشت، هر پنج شش ماه يك دفعه نامه اقدس خانوم مي رسيد و هر دفعه يكي از شرايط اوليه حذف شده بود:


...زن آقابالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:


ـ "ماشين هم لازم نيست چون با اين وضع شلوغ خيابانها آدم هر چي ماشين نداشته باشد راخت تر است!....ولي بقيه شرايط را بايد داشته باشد!"


....زرين خانوم توي حمام به من گفت: ديشب آقابالاخان مي گفت خودمان خانه داريم نمي خواهد فكر آن باشد، ولي بقيه شرايط را حتماً بايد داشته باشد.


....آقابالاخان و زنش ديشب پيغام دادند:


"از يك تكه ملك پشت قباله مي شود گذشت ولي بقيه مسائل مهم است!"


....."امروز خود زينت را توي كوچه ديدم، طفلكي خيلي لاغر شده....مي گفت: با حقوق كمش مي سازم، ولي كلفت و نوكر را بايد حتماً داشته باشد!...."


به درستي نمي دانم چند سال گذشت، ولي اين را مي دانم كه دختر آقابالاخان به همان سني رسيده بود كه در تهران به آن "ترشيده مي گفتيم!"


ولي جنوبي ها به آن مي گويند "خونه مونده....و اگر دختر هاي اين سن، واقع بين باشند ديگر فكر شوهر

 را هم نمي كنند كه هر وقت صداي زنگ خانه بلند مي شود قلبشان بريزد پايين!......


داشتم قضيه را كم كم فراموش مي كردم....علي الخصوص كه اقدس خانوم هم نامه هايش را قطع كرده بود.....


....زندگي ام جريان طبيعي خودش را طي مي كرد تا اينكه يك روز نامه اي به دستم رسيد كه خطش را تا بحال نديده بودم.


با عجله پاكت را باز كردم نوشته بود:
"آقاي برهان پور:
پس از عرض سلام، مي خواستم به اطلاع شما برسانم كه براي سرگرفتن ازدواج ما، كلفت و نوكر هم لازم نيست چون در اين مدت در كلاس خانه داري تمام كارهاي خانه را از آشپزي و خياطي گرفته تا آرايش و گلدوزي ياد گرفته ام و ديپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم، جواب، جواب، جواب، ....زينت"


فرداا وقتي پستچي شهر ما صندوق را خالي كرد، نامه دو سطري من هم توي نامه ها بود، همان نامه

كه تويش نوشته بودم:


"سركار خانوم زينت خانوم!
نامه اي كه فرستاده بوديد زيارت شد، ولي به درستي نفهميدم نظر شما از "آقاي برهان پور" كه بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است كه كلاس اول دبستان درس مي خواند و اهل اين حرفها نيست، بنده هم كه پدرش هستم ...و در خانه هم عزب اوقلي ديگري نداريم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانيد. قربانعلي برهان پور"


راستي فراموش كردم بگويم كه دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با يك دختر چشم و ابرو مشكي

شيرازي آشنا شدم كه نه درباره رفيقها و سر و وضع و دير آمدنم حرفي داشت، نه خانه و ماشين و حقوق

 و يك تكه ملك براي پشت قباله مي خواست.... و از همه اينها مهمتر اينكه پدر و مادرش هم "آقابالاخان"

 و "زرين خانوم" نبودند

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
مودي خواب زده ساعت ۲ نصفه شب ،کلافه ميره سراغ مسنجرش ،چراغ يکي از بروبچ روشنه ،مودي

شروع مي کنه چت کردن (واي چه کار بدي !)،......

دوست مودي يهو !: مودي من دعا مي کنم .....

مودي هيجان زده منتظر دعا

دوست مودي : که قاشق بشي

مودي : اي بابا !!!فقط قاشقي کم دارم حداقل دعا کن يکي خر شه بيا قاشق ما باشه

دوست مودي شروع مي کنه به يک ساعت سخنراني در خصوص مزاياي قشق واينکه تو قاشق بشي

چقدر نعمته و اينا اينا......

مودي ديگه اعصاب معصاب خورد :دوست جان با لاغيرتا به جاي سخنراني و دعا کردن اگر دوست آماده

ازدواجي داري به مودي معرفي کن خدا يک در دنيا هزار در آخرت خيرت بده.

من اصلا نميگم اول اسم اين دوسته اميد بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
به سلامتی ومیمنت عید فطر هم اومد این عید پر ناز وادا رو اول به همه   روزه خواران عزیز از جمله

شخص شخیص  خودم و در پایان به روزه داران مومن تبریک می گویم درهای رحمت خدا بسته شد

مواظب   باشین لای در نمونید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

زن: ببینم حقوق این ماهت کجاست؟

 

زن: بذار جیباتو بگردم!

 

زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه):پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!

مرد با گریه: به خدا تو جیبام نیست!

زن:   ای وا اونجا رو کیفم گذاشتیش!

مرد: امون نمیدی  بهت بگم که

 

زن: مرسی عزیزم بیخود نیست من اینقدر دوست  دارم!

 

منبع :http://ebhamlink2.blogfa.com/page/hoghoogh.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 

«زندگی آیا درون سایه‌هامان رنگ می‌گیرد؟

 یا که ما خود سایه‌های سایه‌های خویشتن هستیم؟»

                                                                          ((   فروغ ))

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

 

بابا مودی اینا یک همسایه دارن که یک آقای مهندس 74 ساله است و حدود هفت هشت ماه پیش همسرشو

 در اثر بیماری سرطان از دست داد بنده خدا این خانمه تا روز آخر با اون وضعیت دردمندش پخت و رفت.

 .القصه این آقای مهندس ما که از قضا خیلی هم ماشاله سرحال و قبراقه یک هفته از فوت همسرش

نگذشته بود که به گواهی همسایه ها خلاف سنگین میکرد الانم مدتی که افتاده به جون خونه اشو رنگ

میزنه و تمیز می کنه و کلیه اسباب اثاثیه اشم فروخته و اثاثیه جدید خریده و قرا ر با یک خانوم 44 ساله

ازدواج کنه .البته من معتقدم که ازدواج مجددش کار درستیه یک آدم یکبار زندگی می کنه و حق داره اونجور

 که دلش میخواد زندگی کنه ولی کاش ما تو فرهنگمون نصف این حق رو برای خانومهای بسیار جوانتر از

این آقای همسایه که همسرانشونو ازدست میدن هم قائل بودیم .

شعر پایین رو یکی از دوستان بسیار عزیزم برای میل کرده ممنون عزیزم میدوستمت:

 وصف الحال مردها پس از فوت همسر :

مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند
بعد مرگ همسـر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل می برند !
دشت داغ سینــه ی خود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در می شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هـی ! تر می کنند

روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت میکنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـر مــــی کنند !

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــا و صنـــوبر می کنند !

بعدِ چنــدی کز وفات جانگــداز ! او گذشـت
بابت تسلیّت خـود ! فکــر دیگــر مـی کنند

  دلبری چون قرص ماه وخوشگل وکم سن وسال
جانشیــــن بی بدیل یار و همســـر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســـر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـی کنند !!

 

پ.ن : مودی دچار آنفولانزای لانگر هانسیه برای همین یکی دو روز کمتر میاد نت که یک وقت شما ازش نگیرید

در ضمن امروز حال کردم به اون دو سه تا روانی که میان اینجا یک لطفی می کنم نظراتو باز میذارم که بیان

 فحش بدن حالشو ببرن شاید اینجوری یک کمی زودتر درمان شن

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 

دوست مودي به دوستش((از اون دوستائي که اول پيشنهاد ازدواج ميدن بعد به دوستي کفايت مي کنن

بعدشم دلشونو ميزنه ميرن سراغ يکي ديگه) ):تو زير سرت بلند شده اين دختره کيه اينقدر باهاش

کرکر خنده راه انداختي ؟

دوست  دوست مودي : عزيزم من با اينهمه امکانات !!!!!!!تو چرا بايد با دختر ديگه دوست

بشم ؟

سئوال :

۱- چرا پسرها اينقدر تنوع طلب وبي معرفتن ؟من مي دونم دوستم واسه اين چه کارائي کرده .

۲-امکانات يعني چي ؟؟؟؟؟؟؟

۳-دخترک بيچاره دم خروس رو باور کنه يا قسم حضرت عباس رو ؟؟

 

پ .ن غير مرتبط : نظرتون رو درباره تغيير اسم وبلاگ بگين چون اينجا دموکراسي محض مي باشد مودي

حتما در نهايت نظر خودشو عمل مي کنه!!

پ .ن مرتبط با قبلي : هر ترشي لزوما خوش مزه نيست اصولا خيلي ها هم ترشي دوست ندارن شيرين

 هم که نيستم ايضا شيريني هم دوست نداريم پس همان ترشمزگي را بهتر يافتيم.

پ.ن خيلي غير مرتبط :مدير جان يک مطلب جالب نوشته راجع به وجه تسميه محله هاي

تهران،خوندنش خالي از لطف نيست

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
ادمین عزیز  مودی رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده که ۵ نفردوست مجازیتو که دوست داری تو دنیای

 واقعی ببینی و ۵ نفرو که دوست نداری ببینی نام ببرم البته مودی اکثر دوستای مجازیشو یا خودشونو

دیده یا عکسشون یا فکسشون یا میلشون ولی چون ادمین جوون دستور داده سمعا و طاعتا :

از کسائیکه ندیدم ۵ نفر رو که دوست دارم ببینم

۱- ناجان

۲- ناجان

۳-ناجان

۴- ناجان

۵-همه برو بچه ها

۵ نفری که دوست ندارم ببینم

۱- جوجو

۲-مانی

۳-ووهو

۴-مانی

۵-جوجو

۶-ووهو

پ.ن : من هنوز تو لانگرهانسما !خاطر ادمین خیلی عزیز بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
يک تريپ مسافر خورده يک چند روزي دارم ميرم لانگر هانس ،ماشينم از اين جديدا است لحظه به لحظه

 آمار مي گيرم کي اومد کي نيومدفقط پست نميذارم حواستون باشه بازديد کننده هام نصف شده ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 

اين اتفاقات رو تجسم کنيد روز بيست وسوم رمضانه شما خواب مونديد از خواب بيدار مي شيد بدوبدو

حاضر مي شيد ناهارتونو !ميريد توي يک ظرف باريک ماکروويو مي ريزيد،ميندازينش تو کوله تون کيف پول

تون ميذاريد روش ،بعد مي دوييد ميان سر خيابون ،مدرسه ها شروع شده براي همين تاکسي دير گير

تون مياد دم ساختمون محل کارتون پيدا ميشن پله هاي ورودي رو بدو ميريد بالا حسابي ديرتون شده

،يک نگاه به نگهبانها ي دم در برج ميندازين يک نگاه به صف طويل آسانسور بعد با عجله در کوله تونو باز

مي کنيد و مي خواهيد کارت بزنيد و در اين لحظه شما در روز بيست وسوم ماه رمضان مقابل چشم

صدها همکار در صف ايستاده و کليه نگهبانان محترم کارت نه ببخشيد غذا مي زنيد

به علت تالمات روحي اين حادثه ديگر نمي توانم ادامه بدهم از دعاي خير مارو فراموش نکنيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
امروز روز آغاز مدرسه است هوا رو عطر بد مدرسه آغشته کرده چقدر من ذوق می کردم وقتی می رفتم

مدرسه !!هنوز که هنوزه گاهی با کابوس !ببخشید رویای شیرین مدرسه از خواب میپرم و اینقدر خدا

 رو شکر می کنم  که ديگه مدرسه نمیرم. همیشه هم یک خواب تکراریه بهم میگن دیپلم نداری باید

 دوباره بری مدرسه  هر چقدرم التماس می کنم به گوش کسی بدهکار نیست که نیست .از خدا که

پنهان نیست از شما چه پنهان من سال آخر دبیرستان از تمام دروس تخصصی رشته ریاضی تجدید آوردم

 هفت تا تجدید جان خودم اگر کسی اینجا باشه بتونه رکوردمو بشکنه ۸ تا تجدید ؟مگه الکیه .خرداد قبول

 نشدم مامان مودی یک حال حسابی بهم داد شهریورم قبول نشدم منم که عین چی از مامان مودی

میترسیدم جرات نکردم بهش بگم .

دی ماه با چه مصیبتی می رفتم اونور شهر امتحان میدادم خوب شد قبول شدم وگرنه شما الان مودی

نداشتید مامان مودی ریز ریزم میکرد بعهدشم کنکور .....مسلمان نشنوه کافر نبینه.

 مامان مودی حبسم میکرد میگفت درس بخون مگه میخوندم آخرشم مامان مودی که دید هیچ جور ی

حریفم نیست قسم خورد که اگه کنکور قبول نشم شوهرم میده میگفت یک اطلاعیه میزنم دم در اولین

کسی که در زد میدمت بهش.

 اونموقها هم یک همسایه ای داشتیم که یک فقره برادر تاجر عزب اوغلی داشت کلید م کرد بود روی

من . ماهم از ترس شوهر درس خوندیم و دانشگاه قبول شدیم عقل نداشتم که یکی نبود بگه یابو پسر

پول دار خوشتیپ مولتی میلیارد مرگ میخوای خلاصه اگر دانشگاه قبول نشده بودم الان ۵ تا توله

دوروبرم بود دستام از آرنج تا بالا از این النگو زرد جواداهست از اونا بود احتمالا الان بالای ۱۲۰ کیلو

 هم بودم بعد از این گردبند کلفت زدا هست چند طبقه است از اونا هم گردنم بود و اینا و اینا

ای بابا کجا ها رفتم خلاصه بوی بد مدرسه میاد بچه مدرسه ایها خدا صبرتون بده .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 

بیش از این‌ها، آه، آری

 بیش از این ها می توان خاموش ماند

می‌توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار...

می توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده در پای ضریحی سرد

می توان در گور مجهولی خدا را دید

 می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت

می توان در حجره‌های مسجدی پوسید

 چون زیارت‌نامه‌خوانی پیر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! |