![]() |
![]() |
|
|
جمعه شب به همراه خواهر جان در يک مهماني مربوط به ايشان شرکت داشتيم البته بعنوان دانکي ورکر
اند گارسون اند کوکرو.....مهموني يا بقول خودشون کلاس يک بحث و گفتگوي آزاد ه در خصوص مشکلات هر کدومشون به زبان انگليسي .تا اونجاش که ما هيچي نفهميديم ولي از ميز شام و بعدش که که بحث به زبان شيرين فارسي شروع شد يک چيزهائي فهميديم نکته با مزه مهموني يک خانوم ۴۵ ساله نسبتا جذاب بود که دائم از خواستگاراش حرف مي زد جالب اينکه از داريوش اقبالي در جواني تا محمد رضا گلزار خواستگار ايشون بودن و هستن (به جون مامانم اگه دروغ بگم ) خلاصه آخر مجلس ايشون فرمودن که تا حال ۵۰۰ خواستگار داشتن من هر چي شمردم در تمام عمرم تازه دست بالا در خوشبينانه ترين حالت کلا ۵۰ نفر (تازه از تو قنداق شمردم ) خواستگار بيشتر نداشتم فرمودن که ۵۰۰ خواستگار که واسه يک دختر چيزي نيست !!! من الان خيلي دپرسم احساس بي خواستگاريشن دارم خانومها بياين تعداد خواستگارتون بگين ببينم فقط من خيلي بي خواستگار بودم يا شما هم همينجورين . پ.ن : مگه قرار نبود آقايون نخونن دههههههه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
قبل از اينكه تو از مسافرت برگردي ، فقط مي خواستم كه در مورد يك تصادف خيلي خيلي كوچكي كه من با خودروي پيك آپمان وقتي كه مي خواستم آن را در پاركينگ بگذارم داشتم ، چيزي را بداني ،خوشبختانه براي من اتفاق بدي نيافتاد و من صدمه جدي نديدم ، پس اصلا نگران حال من نباش. من داشتم از "وال مارت" به خانه بر مي گشتم و زماني كه مي خواستم ماشين را در پاركينگ بگذارم ،اشتباها به جاي اينكه پايم را بر روي ترمز بگذارم ، پدال گاز را فشار دادم. در پاركينگ اندكي خم شد ، اما خوشبختانه پيك آپ بعد از اينكه به ماشين تو خورد ، ايستاد. من واقعا متاسفم ، اما ميدانم كه تو با قلب مهربان و شخصيت بزگوارانه اي كه داري ، مرا خواهي بخشيد. نميداني كه چه اندازه تو را دست دارم مهربانم. يك عكس از صحنه تصادف برايت مي فرستم تا خيلي نگران نباشي. مشتاقانه در انتظار آغوش گرمت هستم. همسر دوست داشتنيت
راستي ، دوست دخترت هم
زنگ زد.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
همکار ميانسال ما با يک قيافه عبوس و اخلاق خشن و لهجه زيباي اردبيلي :
مشتري :جناب کي خدمت برسم ؟؟؟؟ همکار :ساعت نه و نيم ،يازده !!!! مشتري : همکار : اين دوشنبه نه !چهارشنبه ديگه .!! مشتري :
اون يکي همکار در يکي از مسابقات تلويزيوني ما الان در چندمين ماه قمري هستيم ؟؟؟؟؟ همه رو به همکار ،همکار با انگشت عدد ۳ رو نشون ميده همه همون گزينه رو انتخاب مي کنن همکار جان فکر مي کنه و مي گه ا...اشتباه گفتم و خودش گزينه ۴ ماه رو انتخاب مي کنه ! همکار جان: بقيه :
اين هم عکس پدر ۱۳ ساله و مادر ۱۵ ساله انگليسي آقايون سي سال به بالاي مجرد ايراني يک کم خجالت بکشيد يک کم از اين بچه ياد بگيرين
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 7:10 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
مهم نيست روز عشق به کدوم قصه تاريخي برميگرده مهم نيست روز عشق مال ما هست
يانه ؟ مهم اينه که چنين روزي هست مهم اينه که مي شه به کسائي که دوستشون داري به بهونه امروز ابراز عشق کني اين عشق مي تونه يک دوست ،يک همسر ،پدر يا مادرت باشه
ولنتاين مبارک مامان بابا سياوش ساحل مهشيد مونا ياسي کلوچه خان عمه لاله سيري هستي علي داداش مهران داداش ادمين ماني همه اميدا نوگل آيناز آرش نرسي پدرام دريا رضا زابيل هاله شهرزاد بي بي باران مونا صبا اعظم دخملي فرياد خان دکتر قضاوت وخانوم مارپل ........دوستتون دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 بهمن1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
اين پست رو با اقتباس از پست سفري به هپروت دکتر قضاوت نوشتم :
۷۰ سالمه ......بسيار شيک پوشم چند بار پوست صورتمو کشيدم براي همين جوون بنظر ميام صاحب کلي رستوران زنجيره اي معروفم. توي بورلي هيلز زندگي مي کنم يک کلبه ماهيگيريم تو جنگل کنار رودخونه دارم ساعت ۴ بعدازظهر يک روزگرم و تابستانيه .ماشين قرمز جديدمو از بقيه ماشينام بيشتر دوست دارم .دروکه باز مي کنم سگ گرگيم ميدو طرفم .خونه ام يک خونه بزرگه که هميشه توش مهموني بزرگ ميدم با يک آشپزخونه فوق العاده بزرگ .کلي تابلوي اصل و مبلمان آنتيک تو خونه دارم براي همين مجبورم از جديدترين سيستمهاي امنتيتي استفاده کنم.۱۲ تا بچه دارم در مورد پدرشونم هيچ نظري ندارم (فکر بد نکنين هر چي تو ذهنم گشتم هيچ مردي رو نديدم ).در مجموع همه چي خوبه .......
پ.ن : با اجازه دکتر قضاوت ، از همه دوستان خواهش مي کنم يک سفر خيالي برن ۷۰ سالگيشون و اگه دوست داشتن براي منم يا کامنت بذارن يا تو وبلاگاشون بنويسن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 6:53 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
۲۹ فروردين ۱۳۸۷
توجه : با توجه به قدمت عبید جان ! به هر سن ده سال بیفزایید:
ده ساله (یعنی بیست ساله حالا) دختر بادام پوست کندهایست به دیده بینندگان ساله حالا) فربه و لغزان و سی ساله(۴۰ ساله حالا) مادر دختران و پسران گران حتما ) باد لعنت مردمان و فرشتگان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 7:15 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
جامانده است چيزي جائي
که هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد کرد نه موهاي سياه ونه دندانهاي سپيد "حسين پناهي "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
اول : خوبم و آروم .خداروشکر سرخوشي و جفنگ بازي ديروز تموم شد خنده هاي بي جا ناشي از بي خيالي مصنوعي ....
دوم :خوبم و آروم و خوشحال سوم:به يکسالگي وبلاگ يکماه مونده دخملم داره يکساله مي شه چهارم : داشتم براي اولين بار آرشيومو مي خوندم توي همون پست هاي اول(يعني چهارمين روز وبلاگ نويسي ) اين پست ديدمو و خوشم اومد شما هم بخونديش : برادر جان که الهی خواهر روزی هفت دفعه دورش بگردد پنج سال از من بزرگتره ٬ ایشان نورچشم مامان
جان قلب مامان جان ونفس مامان جان است البته مامان جان همه مارا یک اندازه دوست دارد مثلا بچه
که بودیم چون پفک برای من مضر بود! یکی میداد به من دوتا میداد به برادر جان ٬یا چون ممکن بود ذائقه
من خراب شود!مامان جان از سر دیگ لقمه می گرفت می داد به برادر جان٬ وقتی برادر جان زور می
گفت خوب بزرگتر بود واحترامش واجب٬ اگر هم خطایش خیلی گنده بودوحسابی حال من روگرفته بود و
باباجان دعوایش می کرد(ما بشدت دردانه باباجان بودیم و هستیم )مامان جان می گفت بچه ام سنی
نداره که البته این روش تربیتی فوق مدرن قطعا برای بهتر بزرگ شدن من لازم بود٬ ولی جدا از چشم هم
چشمی های بچه گانه من !٬ برادرجان همیشه و همه جا مراقبم بود ومشاورم (گرچه با مشورت با
ایشان در دوران دانشگاه سه چهار نفر را پراندیم وبعد کلی حسرت خوردیم ).مامان جان برادر جان را زود
زن داد چون به قول خودش می ترسید دخترها کوپنی شوند ولی پسرها کوپنی شدند ودخترهایش روی
دستش ماندند! القصه همه اینها را گفتم که به اینجا برسم که بروید به وبلاگ آسمان آبی من که وبلاگ
برادر جان است سر بزنیدالبته مامان جان هم در این لحظه می فرمایند اگر به وبلاگ این (یعنی من ) هم
نیامدید به وبلاگ بچه ام یعنی برادر جان (فکر کنم ما بچه اش نیستیم !)سر بزنید روی پیوندها لینک
داده ام.حتما سر بزنیدتا سر برادر جان شلوغ شود و کمتر بیاید وبلاگ ما و من را دچار خود سانسوری
کند.
پنجم : سياوش جان اين روزها کمتر مياي وبلاگم .هم سرت شلوغه هم هميشه اينجوري بودي اولش
هستي مثل يک کوه ولي بعد کم کم ميذاري خودم باشم من هيچوقت نتونستم براي ساحل مثل تو
باشم هيچوقت نتونستم مثل تو باشم خيلي دوستت دارم .ميدوني چقدر زياد .
ششم : اگه آدم بهونه اي نداشته باشه که به اون بهونه آويزون بشه و بهونه اش کنه تا بره بهونه دلشو
ببينه بايد چيکار کنه ؟ به پيشنهاد هاي خوب جايزه داده مي شود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
فعلا یک چند وقتی دارم می رم لانگر هانس .کرکره رو
می کشیم پایین فعلا .نمی دونم سفرم چقدر طول می کشه بستگی به آب هوای اونجا و شرایط اینجا داره خوش باشین . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
سيري جون و هستي جون رو با عجله مي کشم کافي شاپ ،تا اگه کسي زودتر رسيد ما اونجا باشيم داداش علي و حميد رضا جان هم مي رن يکسري از بچه ها رو جاي ديگه ببينن .زنگ مي زنم به جوجو ببينم کجاست تازه جوجو مي گه ميخوام برم دنبال نرسي !!!عجب خونسردي اين جوجو ،چي مي کشه نرسي ... خلاصه يک کم که مي شينيم زنگ مي زنم به علي داداش که کي مياين مي گه ما ۱۰۰ متر با شما فاصله داريم الان ميايم نشون به اون نشون که صد متر يکساعت طول مي کشه . چقدر اين سيري و هستي نازنين و گل و شيطون و مهربونن .در حاشيه مراسم کلي هم سر به سر آقاي کافيان ميذاريم کلي باهاش دوست مي شيم و ايشان اعلام مي کنه هر شلوغ کاري دست يا سوت ۱۰ درصد ميبره روي فرانشيز.جوجو چقدر پول دادي ؟ خواهر بميره برات يک کم بعد بالاخره آرش مهربون و طناز و شيطون مي رسه نرسي خوشگل و باوقار هم همراهشه چقدر اين دوتا جيگرن . بعدتر هم علي و حميد رضا و ماني ،خانوم مارپل و بهار.نوگل نيست نگرانش مي شيم وکلي حالمون گرفته مي شه بابت نديدنش علي داداش نازنين و مهربون حميد رضاي گل ،خانوم مارپل خانوم (که من وسيري از بس عجله کرديم کادو تولدشو تو خونه جا گذاشتيمو شرمنده شديم ). بعدنترش آست اومددوست عزيز و دوست داشتني ،اومديم برو بچ معرفي کنيم اول سير ترشي رو معرفي کرديم !!!!!!نه اينکه اصلن سيري رو نمي شناخت!!!!نرسي رو هم خانوم داداش جوجو معرفي کرديم جوجو قند تو دلش آب شد نرسي خجالت کشيد ولي فکر کنم اونم يک چند تا حبه قند .....و اينا (امان از خواهر شوهرا !) و در پايان اميد عزيز که سردردبود و چقدر آروم . البته فکر کنم داداش دوقلوي اميد بود چون نه چيزي خورد نه کافه رو گذاشت رو سرش.پس اميد نبود البته ماني هم صندلي نشکست ولي کلي کيک خورد . در ضمن با زلزله جون تلفني حرف زدم بسي مشعوف شدم .جوجو کلي کادوي خوشگل گرفت البته فکر کنم از کادوي خانوم مارپل خيلي خوشش اومد .چون بزور از دستش گرفتم گذاشتم تو جعبه همه چي عالي همه چي خوب همه چي فوق العاده .مرسي داداش جوجو مرسي زن داداش نرسي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
۵ شنبه است و من دو ساعته توي فرودگاه قدم مي زنم قراره سير ترشي متاهل نازنينم رو براي اولين بار
ببينم جوجو مهموني داده و سيري خوشگلم داره مياد تا توي مهموني شرکت کنه و دوستان وبلاگي رو ببينه . در چند ماه گذشته من تقريبا هر روز با سير ترشي صحبت کردم خيلي از اسرار مگومو بهش گفتم ناراحتيهامو پيشش گذاشتم و ازش قوت قلب گرفتم موبايلم دائما زنگ مي خوره هستي و علي داداش يکسره پيگير اومدن سيري جونن .جالبه که از لحاظ عاطفي به يکنفر اينقدر نزديک باشي ولي هنوز نديده باشيش و بالاخره مي بينمش خوشگل با يک صورت گرم و دوست داشتني و مهربون خيلي مهربون . چقدر اين ۴۸ ساعتي که سير ترشي نازنين در کنارم بود خوش گذشت من و سيري و هر از گاهي هستي مهربون و شيرين و شيطون که تلفني در کنارمون بود . گوشي سيري يکسره زنگ مي زد همسرو بچه هاي نازش مامان گلش ،خواهراي خوشگلش و دو ستان وبلاگي .خب معلومه همه دوست دارن هي با اين موجود مهربون حرف بزنن و تند تند دلتنگش مي شن . جمعه صبح يکسري رفتيم بيرون و مغازه هاي تعطيل ر و رويت کرديم و دائم هم از احوال علي داداش و حميد رضا ي نازنين که تو راه بودن جويا شديم چون قرار بود يک ناهار ۵ نفره فوق العاده با علي داداش و حميد رضا و هستي و سيري نازنين داشته باشيم توي يک رستوران کوبائي قرار گذاشته بوديم .علي داداش و حميد رضا ي نازنين اومدن دنبالمون و چقدر تو ترافيک گير کردن مرسده خواهرم با اون کيکي سريعي که درست کرد کلي زحمت کشيد و بالاخره رفتيم هستي توي رستوران منتظرمون بود و چقدر اونجا خوش گذشت رو براي خودمون نگه ميدارم چقدر خاطره شيريني برامون باقي موند علي داداش اصرار داشت توي رستوران کوبائي غذاي کوبائي بخونيم و کلي سر اين موضوع خنديديم اينقدر که خانوم رستورانيان هم پايه شده بود و البته کمي استرس بابت اينکه آرش خواسته بود زودتر بريم کافي شاپ که يک وقت اگه دير رسيد ما اونجا باشيم .....
پ.ن : ادامه دارد پ.ن :دو ساعت پاي کامپيوتر نشستمو و راجع به مهموني پست نوشتم با کليه جزئيات ولي همش پريدچون سرم خيلي شلوغه اينو داشته باشين تا بعد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
«ازدواج سرنوشتی است که جامعه سنتی به زن عرضه میکند. زن مجرد خواه محروممانده
از پیوند، خواه طغیانکرده بر آن، و یا حتی بیاعتنا به این نهاد، بر اساس ازدواج تعریف میشود…
دارد نیازهای جنسی مرد را برآورد و مراقبت از خانه او را به عهده گیرد.
طرف، موازنه وجود ندارد. برای دختران جوان، ازدواج یگانه وسیلهای است که بتوانند جزو اجتماع شوند و اگر «روی دست بمانند» از نظر اجتماع تحقیر شدهاند.
انبساط و تاکید وجود خود را میجویند نه حق وجودداشتن را. ازدواج برای آنها نوعی شیوه زندگی است نه سرنوشت.»پ.ن :برگرفته از کتاب جنس دوم نوشته سيمون دوبوار
سیمون دوبووار (به فرانسوی: Simone De Beauvoir) (۹ ژانویه، ۱۹۰۸-۱۴ آوریل، ۱۹۸۶) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانوادهای بورژوا به دنیا آمد. دوبوار پس از گذراندن امتحانات دورهٔ لیسانس ریاضیات و فلسفه، به تحصیل ریاضیات در Institut Catholique و زبان و ادبیات در مؤسسهٔ سنتمارین و پس از آن فلسفه در دانشگاه سوربن پرداخت. وی در حلقهٔ فلسفی دوستانه گروهی از دانشجویان مدرسه اکول نورمال پاریس عضو بود که ژان پل سارتر نیز در آن عضویت داشت ولی خود دوبوار دانشجوی این مدرسه نبود. سارتر همچنین دوست نزدیک او بود. بووار و سارتر در تمام عمر شریک و همدم جداناپذیر یکدیگر باقی ماندند.اما ارتباط آنها، برخلاف روابط مرسوم در جامعه، شامل وفاداری و تکهمسری نبود. بووار به عنوان مادر فمینیسم ِ بعد از ۱۹۶۸ شناخته میشود. معروفترین اثر وی جنس دوم (عنوان اصلی: Le Deuxième Sexe) نام دارد که در سال ۱۹۴۹ نوشته شدهاست. این کتاب به تفصیل به تجزیه و تحلیل ستمی که در طول تاریخ به جنس زن شدهاست میپردازد. پس از آنکه این کتاب چند سال پس از چاپ فرانسه، به انگلیسی ترجمه و در آمریکا منتشر شد، به عنوان مانیفست فمینیسم شناخته شد. سیمون دوبووار در ۱۴ آوریل، ۱۹۸۶ بهخاطر ذاتالریه از دنیا رفت. وی در کنار ژان پل سارتر به خاک سپرده شدهاست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
من به يکي از دوستان :ما ساعت کاريمون از ۷ صبح تا دو بعد از ظهر
دوست ناجوون :خوشبحالتون .!!!!! درست فرداش رئيس جوون : خانوم مودياني از امروز بايد اجبارا هر روز تا ساعت ۴ بموني !!!!!! مودي : خدا بگم چکارت کنن دوست ناجوون سق سياه اصلا نمي گم اول اسم اين دوست ناجوون جوجو ئه ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: "برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم." پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد. پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم. گفت:من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!
پ.ن غير مرتبط :ديشب با داداش جوجو و حضور تلفني زن داداش نرسي رفتيم يک جائي رو براي جمبه شب رزرو کنيم جائي که من مهموني گرفته بودم بي وجدان براي رزرو جا ،۷۰ هزارتومن مي خواست داداش من چقدر مسافر کشي کنه تا ۷۰ هزارتومن دراد ؟؟؟؟؟ها ؟ ها ؟ خلاصه ما اجازه نداديم کافي شاپي مي گفت من شبي ۶۰۰ هزارتومن (اونم فقط جمبه بعد ازظهر ) درامد دارم جدا خيلي خوشبحالم شد که يک ماه سگ دو مي زنيم تا همين مبلغ يک شب اون آقا هه گيرمون بياد !!!تازه چقدرم حال مي کنيم با اين حقوقمون !!!! القصه داداش جوجو کلي ما رو خندوند و کلي خوش گذشت جاي زن داداشمونمون بسي خالي بود و من و داداش جوجو آي غيبت همه رو مرديم آي غيبت کرديم بخصوص من خيلي غيبت اميد کردم که هر وقت جائي دعوتش مي کنيم هي ميگه نمي شه فلان روز باشه نمي شه يک روز ديگه باشه نمي شه ......خلاصه نمي شه يک دفعه بگه چشم !!! ماني که قراره من بالا سرش وايستم نذارم از ۵ تا بيشتر هات چاکلت بخوره !!!!!دههههههههههههههه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
شما فكر مي كنيد زنها از مردها چه مي خواهند؟
ليست اصلي خوش اندام و قشنگ باشد جذاب باشد اراي موقعيت شغلي باشد شنونده خوبي باشد شوخ و بذله گو باشد قامت برازنده داشته باشد خوش لباس باشد قدرشناس باشد در ذهنش انديشه هاي حيرت انگيز و شگفت آور وجود داشته باشد عاشق خوبي باشد و اهل خيالپردازي باشد ليست بازنويسي شده در 32 سالگي قيافه اش خوب باشد(اولويت با كساني كه دچار كچلي يا كم مويي نيستند در ماشين را براي خانم باز كند و صندلي را براي خانم از پشت ميز بيرون بكشد به قدر كافي براي خوردن يك شام گران قيمت در خارج از منزل پول داشته باشد بيش از آنچه حرف مي زند، گوش كند به لطيفه هاي خانم بخندد براحتي بتواند ساكهاي سنگين حاوي مواد خوراكي را حمل كند حداقل يك كراوات داشته باشد در قبال خوردن يك غذاي خوب خانگي تشكر كند تاريخ تولد و سالروز ازدواج را به خاطر داشته باشد حداقل يك بار در هفته حرفهاي عاشقانه بزند ليست بازنويسي شده در 42 سالگي خيلي زشت نباشد قبل از آمدن من ، با ماشين به راه نيفتد يك كار ثابت داشته باشد و بتواند حداقل يك بار در سال خرج شام بيرون از خانه را بپردازد وقتي من حرف مي زنم بتواند سرش را تكان بدهد لطيفه هاي كهنه و قديمي را به خاطر داشته باشد به قدر كافي توانايي داشته باشد تا بتواند در جابه جاكردن مبلمان كمك كند پيراهني بپوشد كه برآمدگي شكمش را بپوشاند شيشه آبليمويي را كه نوار اطمينان درش باز شده ، تشخيص بدهد و آن را نخرد به خاطر داشته باشد كه درب محافظ توالت فرنگي را قبل از خروج سر جايش بگذارد آخر هر هفته صورتش را اصلاح كند ... در 52 سالگي موهاي گوش و بيني اش را كوتاه كند در اماكن عمومي آروغ نزند و خرخر نكند خيلي زياد پول قرض نگيرد وقتي من ابراز محبت مي كنم به خواب نرود لطيفه هاي تكراري را هفته يي چندبار نگويد ظاهرش به قدري مناسب باشد كه گاهي آخر هفته ها بشود با او به پيك نيك رفت والبته حال و حوصله بيرون رفتن را داشته باشد كمتر جوراب لنگه به لنگه بپوشد و لباسهاي زيرش را زود زود عوض كند در برابر خوردن يك شام حاضري تشكر كند اسم و آدرسش را به خاطر داشته باشد چند هفته يك بار در تعطيلات آخر هفته اصلاح كند ... در 62 سالگي از بچه يي كوچك نترسد به خاطر داشته باشد حمام خانه كجاست براي منظم و با قاعده بودن او، نياز به خرج كردن پول زيادي نباشد فقط هنگام خواب به آرامي خرخر كند به خاطر داشته باشد كه چرا مي خندد آنقدر توانايي داشته باشد كه بدون كمك قادر به ايستادن باشد معمولاص بتواند بعضي از لباسهايش را بدون كمك ديگران بپوشد غذاهاي سبك را دوست داشته باشد به ياد بياورد كه دندانهاي مصنوعي اش را كجا گذاشته است به خاطر داشته باشد كه چه وقت آخر هفته است ... در 72 سالگي نفس بكشد كنترل ... خودش را از دست نداده باشد منبع : سايت دوستان |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 بهمن1387ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
پست مودي لال شي الهي رو که يادتون مياد
اين آقاي استاد توي سازمان ما يک پست مهم داره در مدتي که از اون مطلب گذشته ايشون خيلي اظهار لطف مي کنن ما هم با انواع عشوه شتري و عشوه خرکي پاسخ مي دهيم مودي يک شنبه بلند شد هلک هلک رفت پيشش ،تا در يک مورد کاري نظر شو بخواد ايشان هم با کلي استقبال تمام کارشو گذاشت کنار و دقيقا ۳:۴۵ با مودي همفکري کرد مودي که تودلش کارخانه قند آب مي شد حتي مواظب حال نشستنش بود که با وقار وجذاب باشه و لبخند هاي مليحانه و انواع عشوهاي غير مستتر رو هي از خودش در وکرد در وسط اون گل و بلبل ،يک دفعه آقاي استاد بفرمود خانوم مودياني در ضمن من از شما يک گلايه دارم که آخر صحبت مي گم مودي هم با لبخند مليح جواب داد خواهش مي کنم و اما آخر صحبت : يکدفعه آقاي استاد رفت پشت ميز رياستيش نشست و با لحن رئيسانه گفت خانوم شما به زندگي خصوصي من چيکار داري ؟ يکدفعه برق سه فاز مودي رو گرفت و مثل اين فيلمها يادش اومد که زماني که اين آقا استاد ما بود راجع به متارکه ايشون از خانومشون بحث شد مودي هم توي اون جمع بود بحث خاله زنکي و به قول دوست عزيزم آست، عمو مردکي بود مودي يک چيزي گفت ولي نه بيشتر از بقيه خلاصه تلفن استاد /رئيس زنگ زد و مشغول صحبت شد و البته ظاهرا به مودي زمان داد مودي ديد نميتونه انکار کنه فلذا زرتي بعد از تموم شدن تلفن گفت ببينيد من ميدونم راجع به چي حرف مي زنيد ولي من هم يکي از کساني بودم که تو ي اون جمع بودم من خبر متارکه تون ندادم چون اصلا خانمتون (همسر سابق ايشون همکاره )نمي شناسم و ....استاد گفت نامه بدون امضا در اين خصوص اومده و يکي از آقايون همکارتونم خواستم اونم تاييد کرده که شما گفتي من از زنم جدا شدم من ميخوام بدونم زندگي خصوصي من به شما ارتباطي داره (ايشون بخاطر پست تازه اش از ريسمون سياه و سفيد مي ترسه ) خلاصه تمرکز مودي بهم ريخت تمام اون ژستهاي آب دوغ خياري تبديل شد به هذيون گوئي و چرت پرت گوئي يک ساعته و خلاصه هر چي مودي ريسيده بود پنبه شد ....... البته بماند که بعدا که کاشف بعمل آمد يکي از خانوم يکي از همکاراي مرد مودي که با خانوم سابق استاد همکاره رفته بهش گفته وبحث تعريف من از خوشتيپي استاد رو هم گفته و بعدش اسممو گفته سر و سري بينتون هست و دعوا و سر و صدا و آبرو ريزي حالا به آقاهه ميگم چرا اسم منو خانومت بين اينهمه گفته .برگشته به من ميگه خوب خانومم بايد اسم يکي رو مي گفت !!!!!! کردي ميگه خوب نمي شد که زنمو درغگو کنم خوب اتفاقي نيفتاده ،فقط آبروي من رفته !!! اگه پست قبلي رو يادتون رفته توي ادامه مطلب گذاشتمش ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
به اطلاع کليه امت در صحنه بلاگفا مي رساند داداش جوجوو زن داداش نرسي ضيافت عصرانه اي در
محلي که متعاقبا به استحضار مي رسد برپا خواهند کرداينجانب مودي مودياني بعنوان خواهر شوهر مودي بر کل مهماني نظارت دارم چون به جيب داداش جوجو يمان فشار مي آيد اينجانب با استفاده از حق وتو و با تاييد بانو سير ترشي متاهل مراسم نهار را به يک قهوه خورون معمولي (اونم از نوع دو نفري يک قهوه ) تقليل مي دهيم مدعوين توسط داداش جوجو و زن داداش نرسي اعلام شده اند ما اجازه اضافه کردن بخودمان نمي دهيم هر چند خواهر شوهريم ولي مي خواهيم به جوانها ميدان بدهيم اما اجازه حذف کردن هر کي که دلمون بخواد رو بخودمون مي دهيم فلذا سعي کنين بچه هاي با ادبي باشين دهههههههه.داداش جوجو و زن داداش نرسي ليست بسته شده هيشکي رو اضافه نمي کنين مگه خواهر شوهر مودي مسخره اس !!!هر کي يادتون رفته به من چه ،مي خواست ياد تون باشه قوانين : ۱-مي تونيد اگه دوست دارين کادو بيارين البته براي مودي ۲- از آوردن همراه خودداري کنيد دههههههههه ۳-ماني و اميد بايد تعهد کتبي بدن که نفري يک قهوه بيشتر نخورن زياد حرف نزنن صندلي نشکنن ۴-همين که هست دهههههههههههههه ۵-بانو سير ترشي مياد آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ جون ۶-هزينه دبيري مراسم صرف امور خيريه خواهد شد. با تشکر و سپاس خانواده هاي وابسته : مودي مودياني ،داداش جوجو جوجوياني و بانو نرسي جوجوياني ،سير ترشي متاهلاني ،آست آستي و بقيه دوستان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط مودی جووون! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
من مودي مودياني هستم متولد دوم دي ماه 56.
|
|
RSS
|