تبليغاتX
مودي خانووم
سال نو مبارک

سيري جونم هستي جونم علي داداشم آرش جون مهران جون ادمين وآينازجون اميد جون اميد ۱۹۷۷ ناجون ماني ناجون جون ووهو جان ناجان جان زابيل جان دخملي جان منا جان دريا جان نوگل جان اعظم جان دکترقضاوت جان پدرام جان نرسي جان هاله جان حميد رضا جان رضا جان بهرتگ جان آست جان مارپلي جوون نونا جوون عليرضا جان بانوي شمشير بدست جان پادلمه جان ستاره چين جان و تمام جان و جون هاي دوست داشتني من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
 

سئوال : چرا بعضي از آقايون وقتي اصلن نمي شناسنت يکسره بهت ميگن عزيزم؟؟؟

چرا بعضيها سر صبح مسواک نمي زنن و باي بوي دهنشون بقيه رو خفه مي کنن؟

چرا بعضيها تو تاکسي پهن مي شن رو آدم؟

چرا بعضيها که يک امتياز که تو گرفتي نگرفتن به جاي اينکه تلاش کنن اون امتياز بگيرن تلاش مي کنن که تو هم اون امتياز نگيري ؟

چرا هر وقت کسي کاري داره يا مي خواد دردل کنه تو بايد باشي ولي وقتي تو کاري داري يا ميخواي در دل کني هيچکس نيست ؟


روي سالشمار اداره نوشته ساعت سال تحويل ۱۵:۱۳ دقيقه

همکارمان مي خواند ساعت سال تحويل سيزده و پانزده دقيقه و بشدت هم پافشاري مي کند از او مي

 پرسيم آيا اکابر رفته اي و او پاسخ مي دهد فوق ليسانس داريم !!!!و ما مي گوييم اکابر هم بهتان نمي

 آيد !!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
پارسال ۲۱ اسفند مناجات نامه اي نگاشتيم که چون هيچکدام وقوع پيدا نکرد عينا همه موارد را با کمي به روز رساني تقديم مي نماييم:

 با عنایت به خلوتی سر خداوند (همه مشغول خانه تکانی هستند ودعا نمی کنند ) امید است که امسال مورد اجابت قرار گیرد لطفا شما هم در پایان یک آمین بگوئید:

۱-خداواندا در سال ۱۳۸۸ یک جیب پر پول و یک پست مدیرعاملی (به منظور بالارفتن سطح فرهنگیمان

چند سفر خارجی عنایت بفرما

۲-بارالها در سال جدید یک همسر خوشگل با صورت براد پیت با چشمانی مهربان شبیه چشمان جورج

کلونی٬ معروفیت تام کروز ٬استیل آنتونیو باندراس  ثروت بیل گیتس عنایت بفرما.(خدا جان در راستای

طرح اکرام ایتام تک فرزندان مادر از دست داده در اولویت قرار بده)

پانوشت :ایضا برای خواهر جان کوچک شماره یک  .در مورد قیافه همسر خواهر جان من سختگیر نیستم

 می تواند شبیه شرک باشد پول هم نداشت٬ نداشت عشق کافی است! .

۳-به ماني يکعدد کاکتوس فرد اعلا با دو متر ارتفاع و کمي اخلاق خوب عنايت بفرما همچنين يک عدد همسر کچل زشت بد اخلاق

۴- خداوندا دوستعلي را به راه راست هدايت فرما

۵- پروردگارا براي نوگل عينا مورد دو را عنايت فرما ايضا زابيل جان و دخملي

۶-به هاله جان عمر طولاني عنايت کن تا همچنان حال ماني را بگيرد

۷-به دکتر قضاوت و اعظمي ............

۸-خداجوون سال ديگه نيام دوباره همينارو بنويسما

۹-خداجوون جيگر تو بخورم خام خام هواي ما رو داشته باش

۱۰-خدا ........

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
هيچ وقت به اين نکته توجه کردين که اکثر ما بلد نيستم چه جوري با افراد عزيز از دست داده همدردي

کنيم به پست زير توجه فرماييد.

 

لو کيشن : مودي و همکاران ،نشسته در اتاق يکي ديگر از همکاران يک اداره ديگه که سه روزه مادرشو

از دست داده جهت گفتن تسليت

افراد حاضر : مودي و يک آقا و خانوم همکار ،آقاي مادر از دست داده بسيار مغموم ، دو تا همکار آقاي اون

 اداره يکي فوق ليسانس سال ۵۶  متاهل ،يکي دکترا مجرد هر دو بالاي ۴۰ سال

در ابتدا ورود همکار جان بسيار ناراحته و جو بسيار تاثر برانگيزه مودي بغض کرده نشسته ،همکار آقاي

مودي مياد يک چيزي بگه تا جو تلطيف شه

بله آقاي ......مادر نعمت بزرگيه                 آقاي مادر از دست داده : بعله

همکاره آقاي مودي :واقعا نعمت بزرگي رو از دست دادين      

آقاي مادر از دست داده : بعله

همکاره آقاي مودي:اصلا بي وجود مادر نمي شه زندگي کرد يعني من نميدونم اگر يک روز مادرم بميره

بايد چکار کنم شما خيلي واقعا بدبخت شدين که مامانتون فوت کرد

  آقاي مادر از دست داده : بعله

قبلا از اينکه آقاي همکار مودي دوباره شروع کنه که خاک بر سرت شد دلت بسوزه من مادر دارم تو از

دست دادي (اصلن ازش بعيد نبود اينو بگه با اين دلداري دادنش يا بقول خودش همدردي )

خانمهاي حاضر سعي مي کنن مسير بحث عوض کنن که اون يکي همکار آقاي فوق ليسانس سال ۵۶ !

مياد از فضايل مادر آقاي همکار تعريف کنه (مثلا ميخواد بگه بانوي بزرگواري بودو عليرغم زمان نامناسب

همه در مجلس ختم ايشون شرکت کردن)

آره .....اينا بدترين ساعتي که ممکن بود مجلس گرفتن.يک سالن کوچيک دور ......ساعت ۶ بعد ازظهر

روز جمعه که همه ميخوان برن جائي .....از اداره هم هيشکي نيومده بود ۴ نفرم نيومده بودن .........بعد

 از۴ ساعت ادامه دادن اين ديالوگ تازه مي گه ولي اين بانوي اينقدر بزرگوار بود که عليرغم جاي بد !!!!و

زمان نامناسب همه اومدن

آقاي مادر از دست داده

دوباره خانومها مسير صحبت عوض مي کنن و بحث مي کشن به اينکه خانوم همکار مادر از دست داده

هميشه هواي مادرشوهرش داشته و اين بحثها که اون يکي همکار دکترا مجرده ميگه البته خانومها همه

 خوبن اين آقايونن که گاهي بي شعورن و باعث مي شن روي همسر و مادرشون بهم باز شه

اون يکي همکار فوق ليسانس ۵۶ مي پره وسط حرفشو ميگه تو خيلي بلدي چرا مجردي برو زن بگير

و يک بحث لفظي جدي شروع مي شه و آقاي مادر از دست داده شروع مي کنه به

ميانجي گري ............


پ.ن :آيناز خوشگلم دوستت دارم و اميدوارم هميشه لبت پر خنده باشه تسليت منو بپذير

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط مودی جووون! | 

 

به بهترين تفسير ازاين عکس يک بنز نقره اي يک ويلا در اسپانيا و يک سفر هاوائي جايزه داده نمي شود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 6:5 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
۵ شنبه ساعت سه و نيم بعد ازظهره از ديروز که اومديم اداره همچنان مشغوليم.بشدت سرماخورده ام و

 نفسم درنمياد اينقدر حالم بده که رئيس که تحت هر شرايطي ميگه بياين سرکار از ديدن قيافه ام 

وحشت مي کنه و از ترس اينکه مبادا خونم بيفته گردنش و همونجا تلف بشم مي گه تو چرا اينجاي برو

خونه !کارتو يکي ديگه انجام ميده

حدود چها رو ربع مي رسم خونه بشدت تب دارم و خسته ام لباسمو که درميارم گوشيم زنگ مي زنه و

صداي ناز نوگل :مودي تو الان کجائي و من خجالت زده :خونه ام نوگل : مودي خجالت بکش بهش مي

گم شرايطم چطوريه و سعي مي کنم که بيام توي خودم توان رفتن نمي بينم ولي نوگل هميشه به من

لطف داشته هر وقت مهموني دادم در کمترين زمان ممکن خودش رسونده و شرمنده ام کرده مگه ميشه

 نرفت ؟ يک نگاه به قيافه بيخواب و مريضم مي کنم ومي بينم خيلي داغونم ولي مگه ميشه مهموني

نوگل نرفت همون لباس اداريمو تنم مي کنم با اولين روسري که دستم مي رسه و راه ميفتم

يکساعت بعد بعد از کلي گشتن محل قرارو پيدا مي کنه . صورت خوشگل نوگل که به استقبالم مياد و

 بچه که دوباره مي بينمشون .خيلي خوش گذشت نوگل جان و ممنون بابت همه محبتت که باعث شد

مريضيمو فراموش کنم و روحيه ام خيلي بهتر بشه مرسي بابت همه محبت و مهربانيت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
"يک روز از زندگي "

"مثل همیشه کله صبح بیدار شدم که بیام سرکارم.همین که از در خونه اومدم بیرون از الطاف مردانه

بایک جمله چندش آور بهره مند شدم.بعد هم که قصه همیشگی تاکسی ولم دادن حضرات روی جنس

لطیف بغل دست و....بعضی وقتها فکر می کنم حضرات سر صبح چه حالی دارند که سر صبح هنوز از بغل

 دست همسر محترمه شان بلند نشده دنبال بقیه هستند بقیه همش که بماند "

اين اولين پستي که نوشتم روز ۱۸ اسفند ۱۳۸۶.امروز تولدمه .تولد خود واقعيم .امروز تولد

وبلاگمه .يکساله شد.

توي جشن پرشين بلاگ مجري ازم پرسيد وبلاگ نويسي چيه گفتم يعني خود واقعي هر کسي .

واقعا همين طور فکر مي کنم توي وبلاگ هممون خود واقعيمونيم خيلي وقتها اين خود واقعي براي

خودمونم غريبه است ما اينجا ماسک اجتماعي شغلي خانوادگيمونو ميذاريم کنار و خود خودمون ميشيم

 شايد بهمين دليله که خيليا وبلاگشونو از عزيزترين کساشون قايم مي کنن چون اون شخصيت غير

واقعي با خود واقعيشون که ازش لذت مي برن فرق مي کنه .دلم ميخواست اين پست يک پست

مخصوص باشه اما متاسفانه سرماخوردگي خيلي شديد و مشغله کاري اجازه نداد .اميدوارم زودتر بتونم

مثل سابق تو نت باشم هر روز بنويسم و به همه هم سر بزنم.

امروز روز مهميه امروز رو دوست دارم تمام تصميماي زندگيمو تو چند لحظه گرفتم از خيلياش پشيمون

شدم وبلاگم در عرض ۵ دقيقه تصميم گرفتم بنويسم وبلاگ آني دالتونو مي خوندم که گوشي برداشتم و

 از ساحل پرسيدم چطوري بايد بايد وبلاگ درست کنم و بعد نوشتم و خيلي زود دوستان زيادي پيدا کردم

 که به دوستي با تک تکشون افتخار مي کنم .تولدم مبارک

دلم براي ناجان "بقول خودش اولين خواننده وبلاگم " تنگ شده خيلي تنگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
من و دوست جان در حال خريد کفش !

آقاي فروشنده :ببخشيد خانومها شما خواهريد ؟

ما : بععععععععله !!!

آقاي فروشنده :دوقلوييد ؟

ما : بععععععععععله!!!!

آقاي فروشنده : دوقلوي همسان ؟؟؟؟

ما : بعللللللللله!!!!!!!

ما : چرا ؟؟؟؟؟؟؟يعني اينقدر شبيه هم هستيم ؟؟؟

آقاي فروشنده :چون پالتوهاتون عين همه !!!!!!!!

آقاي فروشنده :

ما :


من و بچه دوساله همون دوست بالائي و خودش و شوهرش

دختر دوستم : آله (خاله )آله !بابالي هي من بوس ميتونه بزنش بزنننننننننننننننش

 بزنششششششششششش آله بزنششششششششششششش آله رشت

بزننننننننننننننننشش آله آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاالعهههههههههههههه

من يکي دونه الکي باباشو مي زنم بچه دوستم يک کم خيره نگاهم مي کنه و مي گه

بي تربيت چرا بابالي رو زدي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد


پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازه

 وزنش به او طلا و نقره مي دهيم.

همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه ر

ا بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت

 كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.

او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي

ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر

دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.

درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . »

 آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام

كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از

كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند .

درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد

 و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .

درويش گفت : همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو

توضيح : نظر به اهميت موضوع در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و

همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود

مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد


ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ

مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي! منظور اهل ولايت غربت است ـ

تلپ …تلپ -

اشرف السلطنه والده ملك التجار ، نود و هشت ساله -

زق … زوق -

زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد

تلپ …تلپ -

- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتيفول به خود مي زند

تلپ …تلپ -

اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند

تلپ …تلپ -

مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد

تلپ …تلپ -

آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد

تلپ …تلپ -

ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره

تلپ …تلپ -

مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست

تلپ …تلپ -

- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه

تالاپ …تولوپ -

درويش: كه چي؟

مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد

!!! شاتالاپ …شوتولوپ -

باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را

خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند و البته بعضي از سگها

از بعضي صاحبهاشون قشنگترند. !!! قصة ما به سر رسيد، كلاغه به خونه ش نرسيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 7:0 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
فرض کنيد اسم رئيس اداره ما غضنفر فاتح عليپور جوان زاده پايين دره ايه (اسم خودشم تو همين مايه

هاست ) اين رئيس ما بدليل شغلي که داره اصولا ارباب رجوعها با گردن کج خدمتش مي رسن و چنان

حاج آقا حاج آقائي راه ميندازن که گوش فلک رو کر مي کنه

مودي در حال ول گشتن تو راهروئه (مودي اصولا در سه وضعيته يا پشت ميزش در حال کار کردن يا توي

 آبدارخونه در حال چائي ريختن يا تو سرويس بهداشتي .........) در اين لحظه مودي در حال دويدن سمت

 موقعيت سومه اوضاع هم بشدت بحرانيه .يک فقره آقاي شيک پوش کروات زده از آسانسور پياده مي

شه و با صداي لاتهاي شتر خون (محله دوستعلي اينا بقول خودش ،البته تا جائي که ما ميدونيم بچه

فرمانيه است )آبجي دفتر آقا فتحول کوجاست ؟ مودي : اگر منظورتون حاج آقاغضنفر فاتح عليپور جوان

زاده پايين دره ايه دفترشون سمت راسته .

ده دقيقه بعد مودي در وضعيت دوم .آقاي ارباب رجوع در وضعيت مکالمه با موبايل با داد :

دفتر اين فتحولم !!!مادر ......پدر ........وقت نميده تو ريشش س....... ش........

ده دقيقه بعد مودي توي دفترحاج آقاغضنفر فاتح عليپور جوان زاده پايين دره اي

آقاهه مياد تو و وسط حرف مودي با رئيس

حاج فتحول نوکرتم يک کاري واسه ما بکون من مدير عامل شرکت ...............(يکي از بزرگترين شرکتهاي

 فعال )به ناموسم !!!قسم وضع کار خرابه و.....................نوکرتم حاجي......

.فارغ از همه چي دلم براي فرهنگمون سوخت اي کاش ياد مي گرفتيم کمي کمي رفتارمونم مرتب کنيم

کمي ادب گفتاري و کمي دوري از دورنگي داشته باشيم


آگهي ازدواج :


جواني هستم 28ساله ، تحصیل کرده ( دانشجوي دکتري ) ، خوشگل ،تو دل برو ،

با موهای طلايي ، چشم های آبي ، اندامی مناسب ( ورزشکار ) ،کاملا معاشرتی ،

اهل موسيقي و سفر ، شيک پوش ، مودب ، باصداقت ، با محبت ،

خوش برخورد ، اهل شعر و شاعري ، اهل مطالعه ، علاقمند به يک زندگي شرافتمندانه،

علاقمند به هنر عکاسي ،

طرفدار تيم محبوب استقلال ،

دارای آپارتمان و ماشین آخرین مدل و وضع مالی عالی ،

که حاضر به ازدواج با هیچ دختري نیستم....

فقط آگهی دادم دل پرسپوليسيها بسوزه !

منبع مطلب دوم :سايت پردازندگان

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 

عکسي که در بالا مشاهده مي فرماييد آخرين ورژن عکس مودي و دوستان مي باشد افراد حاضر در

عکس از سمت راست به ترتيب :

(نفر اول سمت راست )مودي ،......،.........،(نفر او ل ازسمت چپ )جوجو (آرش تغيير قيافه داده مواظب

آبجيش باشه دههههه )

سئوال : لطفا ......را با اسم مناسب پر کنيد به کساني که پاسخ درست بدهند يکعدد دوچرخه قرمزي

جايزه داده مي شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! | 
«زن‌بودن برای من چه معنایی داشته‌است؟ تا چهل‌سال تمام وانمود می‌کردم که زن بودن تفاوتی ایجاد

 نمی‌کند. روشنفکر بودم و روشنفکر یعنی روشنفکر. من با روشنفکر شدن، هویت بزرگسالی خود را بر

الگوی تعارض و مخالفتی عمدی قرار داده بودم. من به عنوان روشنفکر می‌توانستم احساس حاد زنانه

طرد شدگی‌ام را با پناه بردن به سنت فردگرایی افراطی، نه به عنوان یک زن که به عنوان یک فرد، مانع

شوم. همان‌گونه که قبلا تن نداده بودم که به من برچسب «کودک» بزنند، حالا نیز خود را «زن»

نمی‌دانستم. من، من بودم.


وقتی بالاخره شروع به تحقیق کردم تا ببینم زن بارآمدنم به واقع چه تاثیر متفاوتی در سرنوشت من

 داشته‌است، به یک‌باره همه چیز برایم روشن شد. این دنیا، دنیایی مردانه بود. کودکی من با

اسطوره‌هایی گذشته بود که مردان ساخته بودند و واکنش من در برابر آنها اصلا شبیه آن نبود که اگر پسر

 می‌بودم می‌داشتم. این انقلاب شخصی من در یک جمله خلاصه می‌شود: من که می‌خواستم درباره

خودم حرف بزنم، به این نتیجه رسیدم که برای این کار نخست باید وضع زنان را به طور کلی توصیف کنم.

جنس دوم خلق شد، من چهل ساله بودم.»

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط مودی جووون! |