<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> مودي خانووم</title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 07:51:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برداشت آزاد ازر نوشته چخوف</title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-587.aspx</link>
<description>متن زیر رو بخونید و نگاهی به آدمهای اطراف بندازید به نظرتوش شباهت عجیبی بین روس تشریح شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چخوف با آدمهای  دروبر ما -یا شاید خودما - نیست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;روسی مخلوق عجیبی است.مثل یک غربال،هیچ چیز در او قرار نمی گیرد و باقی نمی ماند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در جوانی با حرص و آز هرچه تمام تر،خود را با هرچه دم دستش است پر می کند و بعد از&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; سی سالگی غیر از &quot;یک آشغال دان کثیف و تیره&quot; از او چیزی باقی نمی ماند.برای خوب &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زیستن و مثل آدم زندگی کردن،آدم باید کار کند،با ایمان و علاقه کار بکند.اما،ما،ما،نمی توانیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; این کار را بکنیم.یک معمار همین که یک جفت عمارت حسابی و آبرومند بنا کرد،می نشیند و &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ورق بازی می کند.تمام عمر قمار می کند،یا ممکن است جای دیگر او را پشت صحنۀ تئاترها &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پیدا کرد.پزشک روسی همین که به تجربه پرداخت،دیگر نسبت به علوم توجهی ابراز نمی دارد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; و غیر از &quot;مجلۀ پزشکی&quot; کتاب دیگری نمی خواند و در چهل سالگی جداً معتقد می شود که&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; منشاء تمام امراض باد نزله است!.من هرگز یک کارمند اداری را که به معنا و هدف کار خود &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;واقف باشد ندیده ام.معمولا کارمندان از پایتخت،یا از حاکم نشین ایالات و شهرهای عمدۀ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ولایات،جُم نمی خورند.همان جا می نشینند و کاغذ پرانی می کنند و کاغذ ها را به &quot;زمیف&quot; یا &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;سمورگون&quot; می فرستند که &quot;به مفاد آن ها توجه شود.&quot; آن وقت مفاد آنها چیست؟ این نامه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ها برای آن است که دیگران را از جنبش های آزادی خواهانه محروم کند!.از جنبشی که کارمند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; اعتنایی و اعتقادی بدان ندارد و اندیشه ای در آن باره به خود راه نمی دهد،درست همان گونه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; که یک فرد خدانشناس نسبت به مالک دوزخ بی اعتقاد است.وکیلی که با یک دفاع موفقیت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آمیز شهرتی کسب کرده،دیگر اعتنایی به عدالت نمی کند و فقط از حقوق حقۀ &quot;مال و منال&quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دفاع می نماید.غیر از قماربازی و خوردن صدف کاری نمی کند.و خود را شخصیت برجسته ای &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;که از کلیۀ هنرها آگاه است،می شمارد.بازیگر تئاتر همین که یکی دو رل قابل تحمل بازی &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کرد،برای یاد گرفتن رل های دیگر زحمتی به خودش نمی دهد،کلاه ابریشمی بر سر می نهد و&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; خود را نابغه تصور می کند.روسیه کشور مردمان گرسنه و تنبل است.کشور مردمانی است &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;که هرگز سیری ندارند.پُر می خورند و غذاهای لذیذ می خورند.مشروب خوارند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوست دارند روزها هم بخوابند و در خواب خوروپف کنند.ازدواج می کنند تا کسی را داشته &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;باشند،که خانۀ آنها را اداره کند و رفیق می گیرند و مترس دارند تا در اجتماع شهرت و مقام به&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; دست بیاورند.روان شناسی آنها مثل روان شناسی سگ است.وقتی کتکشان بزنی،به &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سختی زوزه می کشند و به لانه های خود فرار می کنند،و وقتی نازشان کنی،به پشت می &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خوابند و لِنگ هایشان را به هوا می کنند و دُم تکان می دهند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 07:51:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=587</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-587.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-586.aspx</link>
<description>فکر می کنم دچار سرخوشی کاذب شده ام یک چیزی شبیه چیزی که پارسال بودم نمیدونم دعای کی
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در حقم مستجاب شده .این بی وجدانها می گن از وقتی تو اومدی پایین .ما تو کار تمرکز نداریم از بس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو می خندی و جیغ می  زنی .فکر می کنم مشکلی برای روح و روانم پیش آمده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ایها المحسن و السایرون : العذاب و الکچلی الفرود می آید بر الراس  انتما . لماذا انتما تقال المودی : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الخندیون اللکیت المی باشد  .نحن ا لا باور الشعف یو !انت الحزین .نحن آندرستند )).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرض ازپست گذاشتن &lt;STRONG&gt;ایها المسلمون :هل من همراهی می کند با انا در رفتن به تیاتر؟فی الخمیس یا الجمعه ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ذهنتونم نگذره من پول بلیط کسی رو میدما !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 11:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=586</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-586.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین ورژن رشوه سیون </title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-585.aspx</link>
<description>تو اتاق تنها نشستم این اتاق ما توی  یک طبقه دیگه جدا از اداره اس .یک جای پرت  .مراجعینشم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمولا برعکس قسمت قبلی از استانها هستن .همه بچه ها رفتن تشیع جنازه پدر یکی از بچه ها و من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها نشستم تو قسمت .دراتاق رو هم بستم چون من اصولا مراجعه کننده ندارم .در می زنن و یک آقا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وارد می شه کت وشلوار یقه بسته و با ريش و از اين انگشترهای نگین دار نمیدونم چی چی که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا  برای ثواب دست می کنن خدارو شکر تو آدمهائی که من می شناسمکسی این تیپی نیست چون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بنظر من خيلي تيپ نفرت انگيزيه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه آقاهه اومد تو .درم بست عرضیدیم آقا در رو باز کن ، کارش به من ربطی نداشت ولی حس انسان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوستی مانع شد در راستای تکریم ارباب رجوع ما پاسخ داديم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چيزي که مي گفت چرت محض بود .يک چيزي دوباره تلويزيون اعلام کرده ما بايد کفاره شو پس بدهيم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش توضيح مي دم که تا چيزي بخشنامه نشه ما انجامش نمي دهيم و از لحاظ کارشناسي هم امکان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; انجام اين قضيه نيست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.من از اون آدمهائي هستم که وقت حرف زدن دستامو زياد تکون ميدم يارو چشمش به دست بدون حلقه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من افتاد و حتما فکر کرد که يک دوست دختر !!!!در اينجا چقدر بدرد ميخوره  لذا شروع کرد به اينکه من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنز دارم و نميدونم فلان مجتمع رو دارم (لازم به توضيحه که ايشان از خوزستان اومده بود و من حدس زدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بايد آباداني باشه )و مجردم و چقدر دختراي تهراني ال و بلن جيبلن .فکر کن طرف اومده کار اداري انجام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بده همچين زرائي مي زنه منم با آرامش نشسته بودم کار ميکردم و در پايان اعلام کردم که بعله البته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوهر منم !!!!!همه اينا رو داره پرسيد مثل من سيد هم هست ؟ عر ضکرديم  لطفا در رو هم پشت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرخودتون ببنديد .يارو ميره بيرون و من ميزنم زير خنده ،هنوز خنده ام تموم نشده که يارو دوباره مياد تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ،و مي گه خانوم ببخشيد پس چرا حلقه دستتون نيست؟؟؟؟!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلا يکبار يک خانمي براي کاري ميومد پيش من احتمالا فکر کرد اگر به من پيشنهاداتي بده من حتما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارشو درست مي کنم (اصلن در اختيار من نبود ) يکبار به من گفت تو چه دختر خوبي هستي منم چند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا پسر دارم .....!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يکبارم يک آقائي معلول جسمي شديد براي تعيين تکليف بدهيش ميومد خوب همه هم با حس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انساندوستي شديد کارشو راه مي انداختن تا آخرش که معلوم شد  صاحب بدهي  يک آدم پولدار گردن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلفته و اين بنده خدا رو اجير کرده که از احساسات انساني مردم براي پيشرفت کارش استفاده کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعاآدمهاي جالبي هستيم ما ايرانيها !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 07:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=585</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-585.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه اي در يک صبح دل بهم زن پاييزي</title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-584.aspx</link>
<description>امروز یک صبح پاییزی است .من از پاییز متنفرم پس یک صبح فرح بخش پاییزی نیست بلکه یک صبح حال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بهم زن پاییزی است ولی در مجموع  اوضاع خوب است از حال من هم اگر بپرسید خوب هستم فعلا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب خوب خوب .در محل کار به صورت خود خواسته در محل دیگری مشغول کار شده ام و گوش شيطان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کر ،چشم حسود کور فعلا همه چي آرام است ايضا زندگي شخصي هم همينطور.آرام آرام بدون هيچ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مورد تنش زا چون اصلا شکرخدا مورد تنش زائي وجود ندارد.! ساحل هم خوب است تند تند شاگرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خصوصي مي گيرد و ما هي از خودمان حسودي در مي کنيم که ساحل هي جيبش پر پول است و به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدد سايز  صفر ش! هي لباس خوشگل مي خرد و ما چشم مي کشيم چون دست ما هم در لباس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمي رود چه برسد به خودمان .خان داداش هم که سرش با بروبچش و البته ياسي جيگري عمه مودي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ،گرم است و کلا وبلاگ نويسي را بوسيد ه و گذاشته کنار .البته خوشبختانه چون ما دري وري که اينجا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلمان مي خواهد مي نويسم و ايشان نيست که بيايد هي گير بدهد اينا چيه نوشتي ؟؟؟؟ مامان مودي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و بابا مودي  هم از خوشي ما و البته قهقهه هاي سرخوشانه ما خوشند همچين .الهي که به قربانشا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ن بروم من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غرض از مزاحمت فقط اين بود که ما حالما ن خوب است و نگران حال ما نباشيد کيفمان هم کوک است زياده عرضي نيست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمک در نمکدان شوري ندارد دل من  طاقت دوري ندارد.اين بود نامه من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 05:31:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=584</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-584.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-583.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD vAlign=top&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;دو پست قبل براتون نوشتم به دوستم تو آمریکا زنگ زدم و پیام گذاشتم و چه اتفاقاتی بعدش افتاداین &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;میلیه که دوست بعد از شنیدن پیامی که آخرین بارگذاشتم برام فرستاده:&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلام مهرنوش عزیزم.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;من همین الان پیامهای تلفنی تو رو خوندم. مرسی از تماس هات. &lt;STRONG&gt;تو صدات دلتنگی عمیقی بود.&lt;/STRONG&gt; چرا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt; اگه تونستی امشب دوباره زنگ بزن. ساعت 10 حدودا&quot; که می شه ساعت 1:30 ظهر اینجا تقریبا&quot;. اصل&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt; حالت چطوره. مامان بابا دخترها داداشت و بچه هاش خوبن؟ کارها چه جوره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;مرسی بازم عزیزم از تماست.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;البرز هم خالش رو از راه دور می بوسه.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;لاله&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;من چه مرگم شده چ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;را اینقدر خودمو باختم که لاله از راه به این دوری متوجه شده من غم ع&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;میقی &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;دارم  گرچه مسلما نمی خواستم همچین چیزی رو بفهمه پس این غم تو صدام هست .یک زمانی &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;صدای منو و خواهرم ساحل خیلی بهم شبیه بود و فامیل از صدای پر از اشتیاق و شیطنت من از پشت &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;تلفن تشخیص میدادن منم یا ساحل .یه زمانی همسایه دیوار به دیوار خونه بابا اینا میگفت دقیقا میدونه&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt; من کی وارد خونه می شم از بس با سر و صدا و شیطنت وارد می شدم تازه آخرین باری که لاله منو &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;دید زمانی بود که  نامزدیم  با دوست شوهرش بهم خورده بود جفتیمون یعنی من و جناب دوست عین &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;ابر بهار گریه میکردیم برام جالبه که اون موقع بهم گفت با اینکه دیدن گریه ام براش عجیبه ولی مطمنه که&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt; من اینقدر شاد و سرزنده ام که سریع همون مهرنوش شیطون می شم و امروز این  ای میل ....غم &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;عمیق ...چه اتفاقی برای من افتاده .....باید به خودم قول بدم که خودمو درست کنم تمام سعیم باید &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;بکنم نمیدونم میتونم یانه .برای افسردگی خیلی زوده خیلی جونتر از این حرفام .واقعا میشه دوباره خودم&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt; شم همون مهرنوش شیطون .امیدوارم که بتونم برام دعا کنید که خدا کمکم کنم و دوباره خودم شم خود&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=2&gt; خودم .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 04:39:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=583</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-583.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-582.aspx</link>
<description>ساعت ۱۲ ظهر روز چهارشنبه است ومن به روال تمام هفته پشت میزم نشستم و از ساعت ۶ صبح 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم دوختم تو صفحه کامپیوتر و با حداقل ۱۰۰۰ تا عددکه ریز ریز کنار هم چیده شدن و کوچکترین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشتباه گزارش اشتباه و در نهایت توبیخ شدید من .از ۶ صبح تا ۸ شب ُ ، يک هفته است که روزهاي من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اينجوري ميگذره آمارهاي سريع و هول هولکي ، سخت و پر استرس ، با فريادهاي رئيس که مودياني&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زود باش .تو مثلا بهترين اينائي .واي به حالت  مودياني اگر غلط باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و دوستان ديگه که چون توانائي منو ندارن با آرامش پشت ميزشون چهارتا کار الکي و ساعت چهارهم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميرن خونه .اين روزها فقط براي دو چيز از پشت کامپيوتر بلند مي شم اول اينکه ليوان همون لحظه خالي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شده چائيمو در حاليکه دارم با خودم گزارش مرور مي کنم و با خودم حرف مي زنم در حاليکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلن تو ي اين دنيا نيستم پر  مي کنم دوم وقتي که از فشار مثانه مغزم  کار نمي کنه دو دقيقه پيش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصوير خودمو تو آيينه دستشوئي ديدم يک آدم با صورت خسته و چشماي قرمز و قيافه نزار و داغون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يکي از بچه ها  الان بهم گفت ۵ ديقه بيشتر تو دستشوئي ميموندي تا حداقل  ۵ دقيقه نفس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بکشي .اين احوال اين روزهاي من .کار کار وکار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالبه که الان ياد يکي از همکلاس دوره راهنمائي افتادم دختر يک بازاري پولدار بود که همونموقع ازدواج&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کرد وقتي براي مامانم تعريف کردم شديدا عصباني شده بود که مگه شماها چند وقته بالغ شدين آخه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم عروسک  به سن شما رو مگه شوهر ميده شما رو چه به زندگي مشترک با اين همه تعهد و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسئوليت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندين سال  بعد که ديدمش من تو خانه بابا بودم آزاد و رها و تازه فارغ التحصيل از دانشگاه و اون با دوتا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر دوقلو که بدليل مشکلي که بخاطر زود ازدواج کردن براش پيش اومده بود بايد يک عمل انجام ميداد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من غرق لباسهاي مارکدار جينگل منگولي اونموقع و اون شيک و چادري و غرق  در طلا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من خسته و نزار وايستادم جلوي آيينه .و دارم به اين فکر مي کنم که والدين کدوميک ما کار بهتري&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کردن من که مادرم آرزوش اين بود که مودي شيطون درس نخون يک زن مستقل بشه خسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پر از استرس با يک زندگي شخصي نکبت  يا همکلاس سابق که زود تو زندگي و مسئوليت افتاد و الان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داره براي بچه هاش با آرامش آشپزي مي کنه .نميتونم فکر کنم کدوممون خوشبختريم من که توي همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چي فکر  تصميم و درآمد متکي به خودمم خودي که شايد يک روز از پا بيفته و واي از اون روز و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همکلاسي سابق که درامد و تصميم و فکرش متعلق به ديگريه( چون شوهرش حداقل ۱۵ سال ازش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بزرگتر بود و اونهم خيلي بچه بود وقتي ازدواج کرد ).منکه اينقدر آش و لاش ميرم خونه که اگر پدر و مادر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به زور وادارم نميکردن همو ن يک وعده غذا روهم نميخوردم مني که دائما بايد اين عذاب وجدان داشته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشم که  پدر ومادرم بشدت نگرانم هستن و در خصوص سرنوشتم عذاب وجدان مي کنن يا مامان اون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خيلي سال پيش از شر همه اين چيزا راحت شد .نميدونم چرا اين پست الان دارم مي نويسم ولي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اين شده يک عادت که همه چي رو اينجا بنويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    &lt;FONT face=impact&gt;جرات دیوانگی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار مدتی است که احساس می‌کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که کمی دیر است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر نمی‌توانم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر وقت خواستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در بیست سالگی متولد شوم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت برای حادثه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دست رفته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از ما گذشته است که کاری کنیم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کاری که دیگران نتوانند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرصت برای حرف زیاد است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما اگر گریسته باشی . . .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه . . .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مردن چقدر حوصله می‌خواهد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بی‌آنکه در سراسر عمرت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز، یک نفس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بی‌حس مرگ زیسته باشی!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;انگار این سال‌ها که می‌گذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چندان که لازم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوانه نیستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که پس از مرگ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عاقبت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیوانه می‌شوم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاید برای حادثه باید&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی کمی عجیب‌تر از این&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با این همه تفاوت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساس می‌کنم که کمی بی‌تفاوتی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بد نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حس می‌کنم که انگار&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامم کمی کج است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و نام خانوادگی‌ام، نیز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از این هوای سربی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خسته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امضای تازه من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دیگر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امضای روزهای دبستان نیست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن نام را دوباره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیدا کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن کوچه را دوباره ببینم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنجا که ناگهان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک روز نام کوچکم از دستم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;افتاد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنجا که&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک کودک غریبه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با چشم‌های کودکی من نشسته است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دور&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لبخند او چقدر شبیه من است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه ای شباهت دور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای چشم‌های مغرور!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این روزها که جرأت دیوانگی کم است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار باز هم به تو برگردم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار دست کم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گاهی تو را به خواب ببینم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار در خیال تو باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار…&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذریم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این روزها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خیلی برای گریه دلم تنگ است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=582</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-582.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصادف !</title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-581.aspx</link>
<description>بعضی وقتها اتفاقاتی میفته که خودم آدم متعجب میمونه مثل اینکه شما برید نایروبی ُ،همین جوری در 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک خونه رو بزنید بگین با غضنفر کار دارم بعد از چند دقیقه یک ایرانی که اسمش غضنفره و البته غضنفر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شما هم نيست بهتون گير ميده که با من چيکار داشتي مودي  ؟ هان ؟تو مودي من نيستي ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجائي که بنده فعلا رو شانسم و حالم همچين گرفته اس تصميم گرفتم به يک دوست قديمي تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمريکا زنگ بزنم من و اين دوستم که يک دختر خيلي شيطون بود تو دانشگاه باهم دوست بوديم بعد اون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ازدواج کرد و بعد از چند وقت هم رفتن آمريکا .شوهرش يک آقاي بسيار محترم بود که چندباري ديده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودمش اونجا خدا يک پسر بهش داد که فرض کنيد اسمش گذاشت زاگرس(يک اسم زيبا و نسبتا غير &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رايج ).خلاصه من با تلفن دستي زنگ زدم آمريکا ، بعد صداي يک آقا اومد که همينجور تند تند انگليسي &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صحبت کرد و من با انگليسي شکسته بسته ام فهميدم يارو اسمش زاگرسه و بايد پيغام بذارم خوب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما اگر جاي من بوديد چي فکر ميکردين توي  يک کشور خارجي  يک شماره گرفتين يک نفر خودشو به&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اسم پسر دوستتون روي پيغامگير معرفي کرده و  فکر مي کنيد شوهر دوستتون پيغام گذاشته اسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرشو جاي اسم خودش گفته ،منم پيغام ميذارم : سلام عزيزم .مودي هستم .دلم برات خيلي تنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شده .وقتي بودي خيلي خوب بود اينقدر تنها نبودم کاش بودي کاش حداقل ميتونستم يک دل سير &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باهات حرف بزنم .دوستت دارم .بوس بوس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته چند ساعت بعد يعني حدوداي ۳صبح تلفن دستيم زنگ مي خوره چشمامو باز مي کنم و ۰۰۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مي بينم بابا لاله و اين حال دادنها ؟ بسرعت جواب ميدم صداي يک مرد ايراني اونور خط : سلام مودي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خانوم .من به تصور اينکه شوهر لاله است مي گم سلام خوبيد با دوست ما چيکار مي کنيدزاگرس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطوره .آقا ميگه من زاگرس هستم البته .فکر نمي کردم بعد از اين همه سال زنگ بزني  شماره منو از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجا آوردي ؟پيشي !  (فکر کنين يارو ۲۰ سال پيش که از ايران رفته يک دختري رو مي شناخته هم اسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من !)خلاصه آخرش به خرج آقانرفت که نرفت که من دوست دختر اسبق که تو ايران کاشته رفته و معلوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نيست سر دختر بدبخت چه بلائي اومده نيستم و يک گرفتارشديم که نگو يارو درودر زنگ مي زنه و ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ميگم بخدا به پير پيغمبر من اون مودي نيستم غلط کردم قبول نمي کنه البته جديدا فرمودن عکس تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بفرست فکر کنيم قصد امر خير دارن !!!!!!!!!!!!!.خلاصه اگر ديدن يکدفعه وبلاگ من از ينگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنيا آپ شد بدونين قضيه چيه و البته نتيجه اخلاقي جمله معروف اون سريال آمريکائي : که بعد از ساعت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دو نیمه شب  هيچ اتفاقي خوبي نمي افته ..اينو دفعه دومه که من توي اين چند روز به درستي اين &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمله پي بردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 06:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=581</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-581.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موبایل</title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-580.aspx</link>
<description>از صبح دوباره نیشم بازه و با هم شوخی می کنم اصلا یادم رفته که با خودم قرار گذاشتم که جدی 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشم  میام پشت میز می شینم و برای بسته شدن  نیشم می شینم پشت کامپیوتر ،و شروع می &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کنم یکی از کتابهائی که دانلود کردم و کامپیوترمو ویروسی کرده شروع می کنم به خوندن ،کتاب مال دن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براونه شدیدا مشغول خوندن هستم که موبایلم زنگ میزنه شماره رو نمی شناسم و یکدفعه  ذهنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمت یک آدمی میره که متاسفانه به وبلاگم دسترسی داره و من هم اصلا از ش خوشم نمیاد  با حرص&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گوشی رو برمیدارم ومیگم بعله اونطرف صدای  یک آقای مودب میاد سلام خانوم همیشه و همیشه در &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخ می گم سلام وقت بخیر اما چون تو کتابم و فکر می کنم اون آقاهه است میگم بعله فرمایش ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا :خانوم روز بخیر&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;   من :امر ؟!  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;   آقا : سرکار خانوم ببخشید رو تلفن دستیتون تماس گرفتم   &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : خوب ؟       &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;  آقا : خانوم مودیانی؟؟؟؟؟؟؟  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;    من : بعععععععععععععععععععععله .حرف بزن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا :من .....هستم برای دو ثانیه مغزم هنگ می کنه پشت خط یکی از مدیران سازمانه  با چنان سرعتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از جام میرم که دستم میخوره به لیوان چائی و کل نامه های رو میزم از دست میره .میگم اعههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای مدیر میگه چی فرمودین خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt;  با ترس و شرمندگی میگم هیچی امر بفرمایید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زمینه ای باید کاری رو پیگیری کنم و ظاهرا گوشی تلفن کنار بوده و اشغال بوده و ایشون با موبایلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تماس گرفته .در خاتمه آقای رئیس می فرمایند خانوم مودیانی شما خانوم بسیار مودبی هستید البته من اگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; مجبور نبودم با تلفن دستیتون تماس نمی گرفتم ولی شغل ما ایجاب می کنه که  روابط عمومی خوبی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; داشته باشیم در همین رابطه من میخواستم شما را برای رده بالاتر جائی پیشنهاد کنم ولی ظاهرا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آمادگیشو ندارین برای همین بهتر این کار نکنم خدانگهدار خانوم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; .من :&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.ن : البته  قضیه به این وحشتناکی و جوابهای من به این بی ادبی نبود ولی به همین اندازه ای که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم گند زدم و ضایع شدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=580</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-580.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-578.aspx</link>
<description>ظاهرا مسابقه وبلاگ نویسان خانوم دوباره برگزار شده که من اصلا خبر نداشتم و ظاهرا وبلاگ من هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جز برگزیده هاست ای کاش می دونستم و حداقل به خودم رای میدادم در هر صورت ممنون از همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 14:59:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=578</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-578.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساحل </title>
<link>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-577.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;چون قایق شکسته  زتوفانم &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساحل مرا به خویش نمی خواند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امواج می خروشند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امواج سهمگین &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آیا کدام موج&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گرداب می ربایدم از اوج موجها &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در کام خود گرفته مرا تاب می دهد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فریاد می کشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آیا کدام دست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بر پای این نهنگ گران بند می زند ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;لبخند می زند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن : پست قبلی رو پاک کردم لطفا به احساسم احترام بذارید و راجع بهش سئوال نکنید .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 10:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mehrnoosh1328&amp;postid=577</comments>
<dc:creator>mehrnoosh1328</dc:creator>
<guid>http://mehrnoosh1328.blogfa.com/post-577.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
